پاساژ اسرار زیادی دارد . . .
ابتدا با ساکن به جایی برنخورد کمی خاطره با انجیر و پشمک این روزها نیش آدمیزاد را باز می کند پس لطفا از ما فرار. . . . .
............................
از اين حلقه تا اون حلقه سر و گوشش ميجمبه!
هنور كو تا زخمه جهت ارتعاش دور ميدان
كه هر چيزي كه قحطي!! نباشد قطعيست
كه هر وقت خواستي پاي منقل پير شوي:
يه دود، دو دود، دودورودودود
كه هر وقت دندان به سينه مادرت كشيدي . . .
-: ببين، هر وقت بمب ميتركه موجش ميشه ارتعاش، فهميدي؟؟؟
-: بله هر وقت ارتعاش ميتركه بمبش تو رو برو بمير!!
راستي اسم اين دختر مريم بود كه پاي آينه پير مي شود؟!؟!/شد
هيچ ادعايي ندارم براي فرزندت
تمام اجاقهاي روشن را هيچ حديثي ننوشته باورت شود
اسرائيليات هم حالا كه رسيد به هفتاد ما ميزنيم، نوك مگسك زير خال سياه
سئوالم را ميكنم توي چشمهاي دود گرفتهاي كه 2008 المپيك را چيندار و گُلگُلي
راستي ليلا تمام تاريخ مشروطه اين طرف، آن طرف هم اين طرف!!
و گرنه « شايد اصلا مبادا آدم به مردنش زيباست و گرنه فرصتي كه دارد به خوابش نميارزد
قول ميدهم هيچ كتابي را با خودم نبرم»
ديديد چقدر قشنگ شد فرهاد گوشه بيمارستان
(من خودم براش sms دادم جواب نداد!!)
جنگ جاي ديروزي را با تمامي توله سگهاي تورنتو كه مال مرا خوردند مال تو را گازميگيرند.
اينقدر گاز نده حيوان لُف لُف كن
كه سر تا سر سيستان را خودم زدم به كمين
سيستان شهريست رستم وار!
راستي اسم دختر شما بود كه پاي آينه پير شد؟!؟!
هيچ ادعايي ندارم براي نوهات!
آاااها،،،،، پشمت پيش حليمه جا ماند جهت ريسيدن ريشت توي لندرور آبي؟؟؟!!!
قهوه خانه- جنب پل تجن عكسهايت جا ماند توي همان املت
ياغي نام شاعري است در اينجا در آنجا كه اصلا به قرص هم باجگير شد.؟؟؟!!!!؟؟
به من بزنگ كه ببالم، بنگارم، كه نگارم، ننگارد، بللاشد نام دوم شما چه بود؟
سه ، دو ، يك
حركت
هر وقت دندان به سينه مادرت كشيدي . . .
-: ببين، هر وقت بمب ميتركه موجش ميشه ارتعاش، فهميدي؟؟؟
-: بله هر وقت ارتعاش ميتركه بمبش تو رو برو بمير!!
راستي اسم شما مريم نبود كه پاي آينه پير شد؟!؟!
هيچ ادعايي ندارم براي نتيجه ات
قبيلهات، تمامي رگ و ريشهات
و تسبيح چوبي كه هي ميزنم سي و سه تلنگر به انديشهات
دلت گير چه چيزي كه نمي شود
از حرف هاي بچه ها دلگير مي شد
ما بي خيال حرفهاي بي ثباتيم
اين جوجه با افكار ما درگير مي شد
مشت شما را تا بخواهي باز كردم
اين موج ها را من خودم
انگشت كردم ، صدتا شمشير بسازي يكي دسته ندارد ژنرال
نفتكشها عجب هيكلي دارند!
هيچ ادعايي ندارم براي نبيرهات!
-: ببين، هر وقت بمب ميتركه موجش ميشه ارتعاش، فهميدي؟؟؟ /
از پنجره بیرون زدم ته همین قلاب گیر افتاده بود
ماهی ها دست و پا می زدند
و بوف کور چشم دیدنم را نداشت)
عصبانیم نکن با دود به چشمت می ریزم
طوری که اشک هم راهش را نشناسد .
ساعت که برای تنظیم کردن نمی زند
روزانه وقت از قرص های امید را گرفتم
فرصت رسیدن به وقت قرص ها را از من گرفت
طنز شوخي جدي فحش بدوبيراه و يه عالمه شعر براي روزهايي كه بايد اين پست را ميشستم و ميگذاشتم كمي از روزگارت را برملا كنم.
حالا ديگر نفس راحتي بكش اين پاساژ اسرار زيادي در سينهاش انبار كرده.
این روزها عجیب دلم می خواهد خودم باشم