بعد از مدتها سلام
چند نفر از دوستان عزیزم کانال شعر ناب رو در تلگرام راه اندازی کردن
بمن هم فرمودن تا اطلاع رسانی کنم
https://telegram.me/adabe_farsi
شما هم در صورت صلاحدید! عضو بشید و استفاده کنید
من الله التوفیق
چاقو را از پهلوی زن بیرون کشید
مرتضی شعبده باز نیست!
باید همه جاده های کفی را به سیخ بکشم
مثل همه این کتابهای الکی
جایم را عوض کردم که باد به صورتم نخورد/ سرما دارم
آزاده خانوم بود! که شربت تلخ را به گلویم سپرد
آلت قتاله را بده کباب بزنیم/ شب شد عزیز!
اجازه بده بدون بال از خوابت بپرم مرتضی!
خیلی آرام چاقو را از من بیرون بکش
خیلی آرام چایی بریز با طعم به لیمو
ما باید خیلی آرام چهل سالگی مان را جشن بگیریم / بدون سروصدا
اجازه بده گریه کنم / بدون سروصدا
شعر بخوانیم / بدون سروصدا
بند کفش برادرت را به پایت گره بزن / بدون سروصدا
چاقو را از پهلوی خودت بیرون بکش
تو شعبده باز نیستی! مرتضی
به آزاده خانوم بگو دوستم داشته باشد
.
همین روزها...
لیوان و من هر دو جنون داریم...
بدون مقدمه:
فی البداهه نوشتم ...
ماتیک سرخت مونده رو لیوان *
ماتیک سرخت سهم دردم شد
یکبار دیگه قرص..... میخوامو
یکبار دیگه .... باز سردم شد
این روزا من مثه سگی هستم
که مثه سگ میترسه از چشمات
لیوان و من هر دو جنون داریم
چون رو لبامون مونده ، جا لبهات
*این مصرع از احسان رعیت عزیزه
فعلن همین!
شرابی تلخ میخواهم . . .
سلام
سال نو اومد ولی کاش پاش میشکست و نمیومد!
این پست با کمال احترام تقدیم میشه به استاد خوبم دکتر سلیم عزیز
همچنان هر صبح پیامک میفرستم برای دوستانم، زیاد شدند خدا برکت بدهد
تشکر:
از همه دوستانی که ظرف این مدت منو فراموش نکردن و هر دفعه با ایمیل یا پیامک یا ... منو تشویق به نوشتن میکردن
از حسین خلیلی عزیز که نقش حسام الدین را برای من داشت!.
از حسن حسن پور که تنهاییامون رو با هم قسمت کردیم
از برادرم احسان مهدیان عزیز و لیلا مشفق گرامی
و از تو که این روزها با من نفس میکشی
و از فاطمه که از ترس زبونش به روز کردم!!!
تبریک:
به راحله حدیدی بخاطر آغاز زندگی مشترک (با آرزوی خوشبختی مضاعف)
به قاسم صرافان بخاطر چاپ کتاب (مولای گندمگون)
به سید احمد حسینی بخاطر چاپ کتاب (چهار- بیست و یک)
به برادرم حسن حسن پور بخاطر چاپ کتاب (هشت های کف دست)
به سیدمهدی موسوی بخاطر چاپ کتاب ترانه ش (طاقت بیار رفیق)
به عباس صادقی قزوینی بخاطر چاپ کتابهای آیه های زمینی و پشت چراغ قرمز
تسلیت:
به تو! دشنگم!
آرزوی موفقیت:
برای همه دوستانم بجز تو
شعر:
بدون یوسف
بدون زلیخا
چاقو به چاقو دستم را بریدم . . .
تا عزیز این سرزمین شوی
یعقوب! قیافه این پرستار چقدر آشناست!؟
---------------------------------------------------------------
بعدن نوشت:
اگر خدا بخواد کتاب 365 صبح سلام (گزیده ای از پیامکهای ارسالی) که از زیر تیغ گذشتن و مجوز گرفتن در 104 صفحه چاپ و به نمایشگاه میرسه!
در غرفه انتشارات شلفین منتظر شما هستیم
خیلی از کارها تایید نشدن
طرح روی جلد 2بار کلن تایید نشد و عوض شد و این طرح آخری انقدر عجله ای شد که عکس خیلی از دوستان جا موند که همینجا ازشون عذرخواهی میکنم ایشالا تو مجموعه بعد جبران کنم از جمله اصغر عظیمی مهر مهربون و حسین میری و علیرضا دهرویه عزیز . . .

مراسم رونمایی کتاب365صبح سلام
روز جمعه پانزدهم اردیبهشت ساعت 10 صبح
غرفه انتشارات شلفین(راهرو21 غرفه19)
مزین به اشعار اساتید و دوستان عزیزم:
استاد محمدعلی بهمنی- استاد محمد سلمانی- شایا تجلی -مهدی فرجی- علیرضا دهرویه- مجید بابازاده- رودابه باقری- ابوذر افشنگ- مهدی خرمی- اشکان صمصام-حسین خلیلی - سیدمحمدعلی رضا زاده- بنامین دیلم کتولی- حسن حسن پور- حسین میری- محسن رزوان-مهدی موسوی-شهرام میرزایی- سمیرا روزبهانی- اصغر عظیمی مهر- یاسر ساجدی- علیرضا بدیع- جابر نوری - قاسم صرافان- احسان رعیت- روزبه بمانی- احسان مهدیان- لیلا مشفق- سمیه ملاتبار -ندا نور- نرگس زارع- رضا منزوی- صادق فقانی- امیر کریمی -کمال رستمعلی- اکبر یاغی تبار-امیر پیرنهان و . . . . . . . و خودم!
همچنین همزمان مراسم رونمایی کتاب لیلایی ها در نیایش باران احسان مهدیان و
کتاب هشت های کف دست حسن حسن پور هم بر گزار میشه
منتظر همه شما دوستان عزیزم هستم
سحر آمدم به کویت . . .
سلام
با پست رو با تمام وجود تقدیم میکنم به . . . .
بعضی اوقات آدما باید، تاکید میکنم، باید تاوان گناه نکرده رو پس بدن
این روزها مشوشم و خراب
تعداد دوستان پیامک های صبحگاهی من به 137 نفر رسیده که این مایه مباهات و خوشحالی منه چون دوستان خوب و جدیدی پیدا کردم
این پست رو هم باز با صدای دوستان شاعر و عزیزم به روز میکنم و یک غزل آیینی که به نظر خودم هنوز کامل نشده
تسلیت: فقط به خودم!
تبریک : به دوست عزیزم حسن حسن پور . . . .
به مهندس لیلا مشفق سخنران مدعودر میز وبلاگ نویسان نمایشگاه رسانه های مجازی تهران، وی مدیر مسئول سایت ادبی هجوم است که برگزیده چهارمین جشنواره بین المللی رسانه های دیجیتال شده بود
به دوستان عزیزی که در مقطع ارشد و دکتری قبول شدن و خبرشو به ما دادن تا توی خوشحالی شون سهیم باشم
دوست خوبم مهندس، سید محمود انیشه بخاطر قبولی در دکتری مهندسی برق
خواهر خوبم، مهندس رزا نصیری بخاطر قبولی در مقطع ارشد
برادر عزیزم مهندس مهدی اصغرپور بخاطر قبولی در مقطع ارشد
راحله حدیدی مهربان بخاطر قبولی در مقطع ارشد
و اما غزل
هر چند زود بود خداحافظی کند
آماده بود زود خداحافظی کند
آهی کشید و رفت . . .- که هرگز ندیده ام
آتش بدون دود خداحافظی کند
تاریخ دست برده به تکرار ، تا کسی
با صورتی کبود خداحافظی کند
چشمی به خیمه داشت و چشمی به خاکریز
او مانده و رود . . . / خداحافظی کند؟
اما کسی ندید به چشمش مسافری
در لحظه ورود خداحافظی کند
بعدا نوشت:
برای شرکت در جشنواره شعر علوی کنید
دوستانی مثل حسن حسن پور- صادق فقانی و . . . با تشکیل گروه در موبایل خودشون به نشر پیامک های صبحگاهی کمک میکنن که جا داره ازشون تشکر کنم
هنوز نفسم میکشیم
مییییییدووووننیییییی
سلام به همگی
واقعا قصد نداشتم به روز کنم یعنی به روز میکردم به چه انگیزه ای؟
این روزا دیگه قرص نمیخورم! چون احساس میکنم درد یه لذت دیگه ای داره،
وقتی اینقدر پهلوهاتو چنگ میزنی و یا زخماتو میخارونی که زیر ناخونت خون جمع میشه و تنت زخم واقعا لذت نداره!
دعا بفرمایید ما رو و ...
بی معرفتین اگه دعا برای همه دوستای شاعرمون نکنید (بچه ها با مشکلات زیادی درگیرن) به حق امام رضا حل بشه مشکل بچه ها
یکنفر گریه کرد . . . . و مختار نامه!!
با سلام خدمت همه دوستان عزیز
این بار هم با یک پست تقریبا طولانی در خدمت همه دوستان عزیز هستم
راستش این روزها هم روزهای خوبی برام نبود و هم بود
مادربزرگ عزیزمو از دست دادم که ضربه بدی بود برام «برای شادی روحش صلوات بفرستید»
و در عین حال چیزی رو بدست آوردم که برام داشت کمکم تبدیل به یک رویا می شد.«متشکرم»
یک شعر . . . «نظر دوستان رو به دیده منت میپذیرم پس دریغ نکنید»
تو مرا بوسه بود، سردم بود
تو مرا تب شبیهه گریه شدی
تو مرا زنگ خورد، گرمم شد
تو حریفی!/ شبیه یار خودی
یکنفر گریه کرد، یخ کردم
روی لبهات مثل یک دودم
مثل قلیان شدن/ دوسیب شدن
از هم آغوشی مترسکها
دو سه روز است بی نصیب شدن
لب تو مانده بود،،، دلدردم
لب تو آتش است/ سیگارم
را بده تا به مزرعه بکشم
آتش بهمن و وینستون را
من مترسک شدم، کلاغ شدم
میکشد تیر درد ماتحتم!
این دوشنبه بیا و لخت بیا
توی ذهنم خجالتی شده ام
که کتابت کنم میان شما
آیه های صریح شیطان را
من زنم؟/ شایدم که یک مردم!
توی ذهنم تکان تکان خوردی
تو اناری/ منه کتک خورده
وسط بازجویی لبهات
ترش و شیرین شده ترک خورده
آش نذری نبود، سر رفتم
توی دفتر شبیه یک سگ شد
سگ خوری کردن و بزرگ شدن
ول شدن توی گله موهات
شکل یوسف شکار گرگ شدن
زنگتان را زدم - و در رفتم!
پرده های اتاق بد جنسند
ارغوانی، سیاه و سرخ و کبود
شد کشیده میان صورت من
پرده هایی که ارتجاعی بود
مثل گرمای ظهر من سردم!
یکنفر گریه کرد، یخ کردم
یکنفر گریه کرد،،، دلدردم
یکنفر گریه کرد، یک مردم
یکنفر گریه کرد، سر رفتم
یکنفر گریه کرد، در رفتم
یکنفر گریه کرد، من کردم!
یکنفر همیطور داشت گریه میکرد!
***********************************
مختارنامه!
این روزها سریال مختار نامه پخش میشه، با توجه به رشته تخصصی خودم که تاریخه بد ندیدم که نکاتی رو درباره شخصیت مختار به عرض برسونم و ذکر چند سوال تا دوستان علاقه مند زوایای مختلف این شخصیت رو بررسی کنند(قضاوت درباره شخصیت مختار به عهده دوستان خواننده):
-مختار دو بار به زندان ابن زیاد افتاد یک بار مصادف با حادثه عاشورا و یک بار مصادف با قیام توابین. میثم تمّار یار صدیق حضرت امیر(ع) هم با او در زندان بود.و ابن زیاد هر دو را به اعدام محکوم کرده بود. که میثم اعدام شد و مختار با وساطت عبدالله بن عمر آزاد شد.[آیا فقط میاجی گری عبدالله عمر گوشه نشین برای مختار تنها دلیل آزادی وی بود؟]
- لقب مختار کیسان بود و از اهل فرقه کیسانیه ، علت را هم حمایت او از محمدبن حنفیه فرزند حضرت امیر(ع) می دانند [در حالی که فرقه کیسانیه بعد از مرگ محمدبن حنفیه شکل گرفت و مختار قبل از محمدبن حنفیه از دنیا رفت]
-عموی مختار از طرف حضرت علی فرماندار مداین شد و تا زمان امام حسن
بر این سمت بود. و یکی از فرماندهان سپاه علی در جنگ صفین بود.[ اما آیا
عموی کیس مختار کیسان(زیرک) در بقیه قضایای حکومت علوی هم مشارکت نمود؟]
-گفته می شود که وقتی صلح بر امام حسن تحمیل شد. و به ایشان در ساباط سوء قصد صورت گرفت گفت من را به خانه سعد ثقفی(عموی مختار) ببرید. و در آنجا مختار به عمویش پیشنهاد کرد که امام حسن را تحویل معاویه دهند و از این راه پول و مقامی بدست آورند.(بعضی می گویند علت آن بود که بسیاری از سرداران امام حسن به او خیانت کرده بودند و او می خواست عمویش را امتحان کند تا اگر خطری امام را تهدید می کند جان حضرت را نجات دهد. در حالی که مختار می توانست امام را به منطقه ییلاقی خود در اطراف مدائی و در پناه ایرانان ببرد و نیازی به امتحان کردن عمویش نداشت!)
- آنچنان که ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه گفته است وقتی مختار در زندان بود میثم تمّار خطاب به وی گفت: تو از زندان آزاد خواهی شد و به خون خواهی حسین قیام خواهی کرد و تو با همین پاهایت سر و صورت ابن زیاد را لگد مال خواهی کرد.[ صرف نظر از پذیرفتن داستان پیشگوئی میثم، ابن زیاد توسط ابراهیم ابن مالک اشتر کشته و سر بریده شد!]
- بعضی می گویند مختار ادعای نبوت داشت و علت آن احتمالا این بود که مختار سخنوری قهار بود و جملاتی را بر وزن آیات قرآن به زبان می آورد. به عنوان نمونه : و رب البلد الامین و حرمة طور سینین، لأقتلن الشاعرالمجین، اعشی الناعطین، و سوء البرق البارقین، ابن الامة من جولاء خانقین، الذی مننت علیه فکفرو تابعن فغدر، و غداً یلقی فیُنحِر، ثم یصیر الی سقر، فینوق فیها العذاب الاکبر [ مطلعین تاریخ می دانند که تا چند سده بعد از ظهور اسلام ، هرکس کلامی شبیه قران می گفت متهم به ارتداد می شد چنان که شخصیتهای مشهوری به جرم مقابله با قران به رفض و زندقه متهم و محکوم شدند]
- در قيام توابين شعار اصلي سپاه منتقم « يا لثارات الحسين» بود و در قيام مختار يك شعار ديگر هم به آن اضافه شد« يا منصور اَمِت» و اين شعاري بود كه مسلمانان در جنگ بدر به كار مي بردند.[این در حالی است که گفته اندبيشتر ياران مختار از ايرانيان غير عرب بودند كه آنان را ارتش سرخ مي گفتند و سپاهیان مختار جز به فارسی نمی توانستند تکلم کنند.]
- مختار ابتدا فرمانده سپاه عبدالله زبیر شد و حکومت او را از دستبرد یزیدیان نجات داد. [در حالی که می توانست منتظر نبرد سپاه شام و مکه بماند تا زمان مناسب برسد . خاصه که با یورش قوای یزید به مکه عراق بی دفاع افتاده بود]
و البته سوالات متعدد دیگری در باره کارهای مختار وجود دارد و در مورد مردی که امام شیعیان از او حمایت نکرد و اقدامات خصومت آمیزش را کسی تائید نمی کند حتی در مورد قاتلان امام حسین و یا ارتباطش با محمد حنفیه و ادعای انتقام گیری و نجات شیعه!. چیزی که در طی تاریخ باعث ظهور مهدی های متعدد شد!
نکته جالب تاریخ این که وقتي مصعب ابن زبير مختار را کشت عبدالملك مروان براي تصرف عراق به جنگ مصعب آمد و او را شكست داد. می گويند وقتي عبدالملك بر عراق مسلط شد وارد دارالاماره كوفه شد و سر بريده مصعب را جلوي او نهادند. مردي از عرب به نام« ابي مسلم نخعي» برخاست و خطاب به عبدالملك گفت:« من در همين مكان(دارلاماره) بودم و ديدم كه سر بريده حسين(ع) را جلوي ابن زياد نهادند و چندي بعد ديدم سر ابن زياد را در همين مكان جلوي مختار گذاشتند و مدتي نگذشت كه ديدم سر بريده مختار را در اينجا جلوي مصعب بن زبير نهادند و حال، سر بريده مصعب را در جلوي تو مي بينم!» گويند عبدالملك وحشت زده شد و دستور داد آن بنا را ويران كنند.
این دیوانه اشک پیازها را درآورده است
سلام
آگاه باشید حسین(ع) را منتظرانش کشتند، وای بر ما اگر چنین منتظرانی باشیم
محرم آمد و حسین(ع) به سر منزل مقصود نزدیک می شود
هی خواستیم ننویسیم دیدیم نمیشود، ذالفقار علی در نیام و زبان همچون منی در کام؟
هرگز فكر نمي كردم بعد از اين مدت كه نبودم شرايط مجبورم كند با اين نوشته برگردم اما واقعا دلم مي خواست بنويسم و خود را متقاعد كردم نه پاسخي در خور كه شرحي براي رفع يك سوء تفاهم بدهم .
ایندفعه با یک پست تقریب بلند در خدمتم تا آخرش باشید!
تشکر:
از همه دوستانی که ظرف این مدت منو فراموش نکردن و هر دفعه با ایمیل یا پیامک یا . . . منو تشویق به نوشتن میکردن
از برادرم احسان مهدیان عزیز و لیلا مشفق گرامی
از شهرام میرزایی عزیز که با دقت پیامکهای روزانه رو میخوند و اگر مشکلی داشت فوری گوشزد میکرد و تشکر از همه مهربانیهاش
از تمام دوستان عزیز و شاعرم که در ارسال پیامک های صبحگاهی با فرستادن جدیدترین آثارشون مشارکت میکنند، از جمله قاسم صرافان،محمدعلی رضازاده، لیلا مشفق، احسان مهدیان، شهرام میرزایی، اصغر عظیمی مهر، مادر عزیزم رودابه باقری، علیرضا بدیع، مهدی موسوی میارکلایی، مصطفی موزانی، مهدی خرمی، ندا نور، یاسر ساجدی، مینا ارشدی، صالح سجادی، علیرضا دهرویه، حسین میری، حسین خلیلی، رضا منزوی، مبین اعرابی، مهرداد جهانگیری، اردشیر تیموری، دکتر سید مهدی موسوی، میثم رنجبر، دکتر سیامک بهرام پرور، سمیرا روزبهانی، راحله حدیدی، عموعلی!، امیر کریمی و . . .
تبریک:
به دوستان عزیزم ایلیا تنکابنی، حسین خلیلی، غزل خلعتبری، حسین میری بخاطر کسب مقام های مختلف در همایش اشک انار
به خواهر مهربانم سمیرا روزبهانی بخاطر تحرک و پیشرفت چشمگیر در ادبیات و شعر که امیدوارم موفقیتش دنباله دار باشه
تسلیت:
به استاد عزیزم دکتر سلیم بخاطر فوت عموی گرامیشان آقای دکتر غلامرضا سلیم از اساتید برجسته در حوزه تاریخ و مولف ده ها کتاب و مقاله.
به خودم و تو!
آرزوی موفقیت:
برای همه دوستان شاعرم که مشغول تحصیلات عالیه هستند و یا خودشون رو برای آزمون ارشد و دکترا آماده میکنند، سرکار خانم مهندس لیلا مشفق، مهندس رزا نصیری، مهندس مهدی اصغرپور
و تو، بدون خودم
شعر:
البته نمیدانم این مرکب حرکت است یا حرکت مرکب!
این دیوانه اشک پیازها را درآورد!
زخمهایم چقدر میسوزند
السلام علیک یا تاول
عامل شیمیایی چشمت،
عصبی بود؟ فسفری؟ خردل؟
لخته لخته تو را که قی کردم
دخترم گفت مرگ تلخی بود
و تو مادر بزرگ قصه شدی
و مرا/ کرده ای/ کدو تنبل
لشگر چشمهات تیمورند،
لنگ و بی رحم و ساکت و سردند
یاد آنروزها بخیر عزیز
توی سنگر کمین من بودی!
من همان گاو مزرعه بودم،
خوشه خوشه ته همین بمبم
و تو ظرف سه ثانیه رفتی
بغل گرم . . . / -: مردک شیمپل!
همسرت گاو بود فهمیدم!
و خودت عین بچه ها هستی
من شدم یک پلتگ صورتی و . . .
مصرع بعدیو خودت بگذار!
بعد یک عمر دلبری کردن
توی شومینه سروری کردن
من که یک کوسه سفید شدم
تو خودت خواستی که از اول
یک شکار ضعیف باشی و من . . .
صید و صیاد را ولش کن و بعد
توی این قصه غول جادویی
توی این قصه، غول جادو شد
من تبردار پیرم و. . . / جنگل
توی متنم یهو بیابان شد
بیدل دهلوی شبیه تو شد؟!!!
انگهایت به من نمچسبد
-: بهترین تاپ تو بپوش و بیا
-: برو گمشو کثافت انگل
دکترم گفت شب برو خونه
من خودم یک نهنگ زاییدم
تو به من پشت پا. . . / نزن داداشی
دکترم گفت شب برم خونه!
تو چرا میکنی باهام کلکل!!
گفته بودم پلنگ صورتی و . . .
گفته بودم گوریل انگور است
گفته بودم که بیگلی بیگلی من
اسم اون خبرنگاره چی بود؟
فالاچی؟ راس؟
-: نه بابا، هیکل!
گفته بودی که حالتان خوب است
چشمهایش هنوز میبیند؟
یا دروغ است اینکه میگویی
چشمهایت دروغ میگوید
تو به گیسوت دستبد زدی؟
تو به من/ صرف کرد ماضی را
اشتباهات داف قاضی را!
تو به گوشیم بزنگ خانم جان
سفسطه / بس کنید / بازی را
گاو همسایه هم عجب غازی است
من مقدس مآب خر مغزم
تو مقدس مآب خز مغزی
ما مقدس مآب خر مغزیم
عاشقی کار نسل آدم نیست
عاشقی کار نسل حوا چه؟!!؟
فعل کردن مرا نفس میزد
من اجاقی که کور میمانم
توی سرما شبیه اسفندم
روی اسفند تو ذغال شدم
توی نقشه شبیه دریاچه!
من که گفتم رفیق تیمورم
من نگفتم رفیق شهرامم؟!!؟
« خنجر ابروان خونی را
توی زخمم غلاف کن بانو»
شعر در مغز من پریشان بود
من اناالحق دار منصورم
پدرم زد تو کله ام،،، شپلق!
تو همون جفت شیش من بودی
من و تیمور رفیق فابریکیم!
من و تیمور و چنگیز و شهرام!
دکترم گفت: شب برو خونه
من / تورو یک نهنگ زاییدم
تو داری تو دلت میخندی بهم
من دارم گریه میکنم آروم
من دارم گریه میکنم آروم
تو داری تو دلت میخندی بهم
تو / منو یک نهنگ زاییدی
دکترم گفت شب
□ برم خونه!
□ نرم خونه!
□ بیا خونه!
□همونجا بمون!
داوطلبین محترم گزینه ثهیح! را با مداد نرم پررنگ علامت بزنند!
یک سوء تفاهم:
عشق فرياد كند ؛ من آمده ام !
حمايت از روز شعر نوين ايران
دوستان عزيزي كه چهره هاي شناخته شده اي هستند در ادامه پيگيري هايي كه در همايش ها و مقالات براي تعيين و شناسايي روز " نيما " (كمپين حمايت از روز شعر نوين ايران ) را در روز تولد نيما و در سطح اينترنت طرح كرده و با استقابل نسبتا خوبي هم مواجه شدند .
اما در اين بين بعضي حرف ها و بعضا مواردي از اشكال تراشي ها آزاد دهنده بود .
براي بعضي اشخاص كه با فرم و شخصيت كمپين آشنايي چنداني ندارند توضيح كوتاهي بدهم كه اين گونه اسامي گواه كار جمعي بدن داشتن ليدر و ... است كه مجموعه افرادي كه امضا مي كنند به همان اندازه مسئول هستند.
صرف نظر از اينكه آمادگي لازم براي مباحث كيفي در همين رابطه وجود داشت دوستانمان كه جدا مي خواستند با پرهيز از حواشي به اصل مسئله رونق بيشتري بدهند از پاسخ گويي ها در سطح عمومي كار امتناع مي كردند .
متن اطلاعيه كوتاه اما موثر بود :
در آستانه ۲۱ آبان سالروز ميلاد شاعر بزرگ و جریان ساز شعر فارسی
« نيما يوشيج »
در پاسداشت پدر شعر نوين ايران
به كمپين حاميان "روز شعر نوين ايران " بپيونديد .
ما امضا كنندگان اين بيانيه ؛ اعضا ء جامعه شعر و ادبيات و هنر ايران زمين در سراسر جهان ؛ زادروز نيما را به عنوان روز شعر نوين ايران اعلام مي نماييم . بديهي است درج اين روز بزرگ در تقويم رسمي كشور يك ضرورت ملي و ميهني است.
به همین بهانه از امضاء کنندگان تقاضا داریم با انعکاس این حرکت در وبلاگ ها و سایت های خود ما را در این مهم همراهی نمایند.
گزاره هايي از سخنان فعالان اين كمپين شايد بتواند راه گشا هم باشد
خيلي از شما ميدانيد چه كساني اين كمپين را كليد زدند و حالا هم دنبال خواهند كرد بدون خستگي و با همه نامهرباني ها اين مهم را به سرانجام خواهند برد و شاهد بوديم كه پر تلاش براي همه سوال كنندگان پيگيرانه توضيح دادند و خستگي ناپذير از گرايشات گروهي خاص – شخصي و ... ممانعت كرده و اجازه هم نخواهند داد كسي جز ادبيات از آن ميوه چيني نمايد چكيده بعضي از پاسخ هايي كه دادند را ذيلا مي آورم .
1 - تولد نيما يوشيج به عنوان روز شعر نوين ايران ثبت مقطعي از تاريخ ادبيات ايران براي ارج گزاري و ايجاد امكان نقد و بررسي و گردهم آيي ها و متمركز و هماهنگ نمودن فعاليت هاي پراكنده است و اين نه امتيازي براي اشخاص بلكه فرصتي براي بازنگري ادبيات مدرن ايران خواهد بود
2 - غرض از این حرکت دقیقا شعر نو با مقطع نیمایی آن است تا اینکه بتواند اجماع بیشتری داشته باشیم ( مقطع و نقطه عطف )
اگر قرار بود به یکی از این گرایشات مربوط شود و یا به نام گرایش خاصی ثبت گردد آنوقت ترسی نداشتیم بگوییم روز شعر ارتعاش - موج نو - حجم - جیغ بنفش - رادیکال و....
3 – معمولا آنچه به عنوان يك مقطع تاريخي در تغيير و تحولات ثبت مي شود الزاما مهر تاييد همه سبك ها و گرايشات بعد از خود نيست و الزاما هم در مقابل آنها ممكن است قرار نداشته باشد . تصميمات تاريخي در مقطعي اتخاذ مي شود كه مناسبات نيز با آن هعمراه باشد و مهم ترين آن بستر بعد از مشروطه و الگوهاي بومي نيما بود
اما در جواب بعضي مراجعه كنندگان خوانديم كه پست هايي را به اين امر اختصاص دادند. آنان بي ربط به اصل موضوع به نقد ديگران پرداختند، من جمله آقاي رهنما از رودسر نوشت :
* ( اينكه نيما بر گردن همه ي ما حق دارد بر كسي پوشيده نيست و حتي من خود به شدت به حال و هواي نيمايي علاقه مندم و اين يعني مرام او را پذيرفتن ! اينكه من گفتم كدام ‹ نوآوري ؟ › ، نگاهم به سمت جريان هايي است كه به هيچ وجه مراد نيما نبوده و نيست !
چرا هركسي مي خواهد يك ساز تازه اي بزند ، به جان نيما مي افتد و به بهانه سنت شكني نيما هر شكسته بسته اي را به نام نوآوري به خورد خلق الله مي دهد و اين يعني چه ؟!
قصد نيما به جرأت مي توانم بيان دارم كه آسان گرفتن در سرايش شعر است و اينكه با محيط خود ارتباط موثرتر و بهتري برقرار كند ، اما به نظر ، برخي ، از جمله گروه شما نوآوري را در اين مي بينند كه شعر را به گونه اي بيان كنند كه ‹ كلافي سر در گم شود › ! و اين يعني آغاز فاجعه ي شعر پارسي !) *
جناب آقاي رهنما كه بيش از همين سطرها آشنايي ديگري با شما ندارم اما دغدغه شعر داريد و اين مرا ملزم مي كند كه شما را از اين سوء تفاهم بدر آورم .
دوست عزيز!
آمدن شعر نو يعني ورود تفكر تازه و نو انديش در ادبيات يعني تغيير ذائقه ها و نگرش هاي زيبايي شناختي و سمت و سوي امروزي تر و... حتي زبان و ..
اگر بنا باشد با همان تفكرات قديم كلاسيك و ... در شعر نو نفس كشيد حق با شما بود هيچ ضرورتي بر تغيير روند شعر فارسي در مقطع نيمايي نبود و البته ارتقاع سطح شعر بعد از نيما و گرايشات متوع آن نشان داد زخمه نيما بسيار كاري تر از آن است كه بتوان آنرا ناديده انگاشت . و موفقيت نيما در نو سرايي مخصوصا ارائه نظريات جديد باعث شتاب روز افزون در تغييراتي شد كه امروز شما از آن سر گيجه مي گيريد و مقصر نيستيد چون همه بافت هاي فكري شما را پشت سر گذاشته است اساسا نيما در مقطع شعر نو جسارت نو آوري را به نسل بعد از خود داد و حتي گفته است فلبال بدست ها از پشت سر مي آيند .
اين كوتاه را گفتم كه بدانيد اگر پاسخي داده نشد دليل بر عدم وجود پاسخ نيست ضمنا شما در همين چند سطر چقدر تناقض داشتيد خدا مي داند يكي از آنها را احسان مهديان با زيركي برايت فرستاد و من هم يكي از تناقضات را به نمايش مي گذارم :
* ( با اين همه بر اين اعتقادم كه جريان سيال شعر امروز ايران بايد مسيرش را طي كند ، چه آب جاري در آن ، روشن و گوارا باشد و چه تيره و گل آلود ! اما اي كاش جريان شعر امروز ايران گل آلود نبود ! اي كاش . . . )
دوست عزيز اگر بر اين اعتقاد هستيد كه بايد جريان شعر مسير خود را برود چرا اين همه افسوس و اين همه متلك ؟
روز شعر نوين را تا حصول نتيجه دنبال مي كنيم !
شرمنده نيستم نه ! گريه هم نمي كنم
شرق و غرب باهم فرقي ندارند فقط يكي شرق و يكي غرب است
اشتهاي من اين روزها بيشتر نشد
واقعا اين قلوه هاي پشت ويترين چقدر وسوسه ام مي كنند !
مدتي هست كه با خودم كلنجار رفتم تا نباشم و نگويم اما مثل اينكه بايد حرف هايي كه دارم را اينجا منفجر كنم والا بخت با من يار نيست و ممكن است درهايي در من باز شود كه ناگهان گم شدن را آسان كند .
اتفاقات خوب بد افتادند و لاجرم مي افتند ولي براي بخشي از آنها بايد اظهار تاسف كرد براي بعضي اظهار شرمندگبي و ..و ..
البته يكي از دوستان با نشان دادن كامنت هاي اين خانم اين طرف و آنطرف مرا متوجه شخصيت او نموه و گفت از اين بگذر، اما نمي شود.خانمي به اسم مسلمي يا چيزي شبيه همين اسم در وبلاگش نوشت :
اومدن در عالم ادبيات هر جور خواستن با شاعر و نويسنده ها رفتار كردن بي توجهي كردند و تا دلشون خواست گند زدن به روح آن شاعر بعد حالا همه بعد از 40-50 سال جمع شدند كه شاعرا رو تحويل بگيرند و براشون لاو بتركونن. بياييد به جاي اينكه يه روز را به نام مولانا، حافظ، خيام، فردوسي ، شهريار و .... نامگذاري كنيد يه ذره ادبيات را فرهنگ سازي كنيد. باور كنيد اين شاعران احتياجي به نامگذاري اسمشون در تاريخ خاصي ندارند اين شماها هستيد كه احتياج داريد بفهميد در عالم ادبيات همه چه بدبختي ها و زجرهايي مي كشند و هيچ كس حتي اندازه ي يك گوساله هم بهشون اهميت نميده و طرف تا مي ميره همه شیپور دستشون مي گيرند و دودورو دودو كه بياييد اين شاعر رو جهاني كنيم. فكر مي كنيد هدف اين شاعر يا نويسنده از پرداختن به مقوله ادبيات اين بوده؟
خيلي خنده دار است كه ما امروز براي احياي روزي كه بتوان در اين دوران بهانه اي براي گردامدن و ساختن و هويت بخشيدن و شعر خواندن و به تفكرات نوين شعر اهميت دادن به ميدان آمديم، متهم شديم به اين چيزها !!!
البته من هم باشم مثل آن دوست عزيز به كامنت هاي لمپني شما جواب نمي دادم ولي بايد بقيه مي دانستند كه شما براي چه اين همه دلت پر است!.
اين جريان حمايت از شعر نوين نه مخالفت با شهريار است و نه تثبيت شخص يا اشخاص ديگر . بلكه قرار است فقط و فقط روزي به عنوان مقطع و نقطه عطف بهانه اي براي بازبيني باشد
ما هم قطعا دنبال خواهيم نمود و جمع آوري امضا و پيگيري ثبت روز شعر نوين ايران در تقويم رسمي كشور تا حصول نتيجه ادامه خواهد داشت.
گل دختری تمام شد! لطفا سئوال نفرمایید
باذن ا...
بدون مقدمه: سلام به همه دوستان عزیزم
خدا میدونه چقدر خسته ام
خود خدا میدونه دیگه توان ندارم،
خدا میدونه چقدر سینه هام سنگینه و خودش میدونه دیگه زانوهام نمیکشن.
و خدا میداند که گردن من بوسه میزند به سیمهای الماسه!
این شبها موهای بلند دختره نداشته ام رو شونه میکنم و براش میبافم و صبحها با بوسه بیدارش میکنم.
این شبها با پسرهایی که ندارم کشتی میگیرم و سعی میکنم مرد بارشون بیارم
این شبها حتا نفس رو به زور میشکم
این شبها دوباره گمش کردم!!
دیگه حوصله نوشتن رو هم ندارم.
توی این مدتی که این وبلاگ رو مینوشتم دوستای خیلی خوبی پیدا کردم که بخدا همشون رو دوست دارم و ازشون تشکر میکنم بخاطر محبت هایی که بهم کردن
احسان مهدیان عزیزم که هشت ساله مثل برادر همراهیم کرد
مسیح عزیزم که همیشه منتظر غزلهاش بودم با اون بداخلاقی همیشگی(تا عمر هست چش مایی داداش)
رضا منزوی عزیز با ترانه های زیباش
علیرضا دهرویه با اون صدای گرمش که غزلهاشو دوچندان دلنشین میکنه
حسین میری و تمام حس مشترکی که داریم
رودابه باقری گرامی مادر همه غزلهام
یاسر ساجدی دوست داشتنی و چادر اکسیژن سوراخش!
حاج مبین اعرابی هم مکه ای خودم که دیروز از حج برگشته!
اردشیر تیموری که هیچ وقت انرژی منفی نداشت
مهرداد جهانگیری با طرح های زیباش
مینا ارشدی شاعر آینده داری که مطمئنا یه روز یکی از بهترین های ترانه میشه
میثم نجفی با رباعیهای زیباش
قاسم صرافان عزیز با کارهای بسیار زیباش که منو به تحسین وا میداره
صالح سجادی دوست عزیزی از دیار آذربایجان
کمال رسمتعلی و جنوبگانش
مهدی موسوی میارکلایی که با همه وجودش ترانه میگه
اصغر عظیمی مهر که با کارهای بلندش منو به وجد میاره
شهرام میرزایی دوست داشتنی مستی که هنوز سکسکه میکنه
سمیرا روزبهانی با همه پ.ن های رندانه و زیباش
فاضل و همه شیطنت هاش
عالین نجاتی دوست داشتنی
راحله حدیدی مهربان
طه عزیز
.
.
.
و همه دوستانی که اسمشون از لیست بالا جا افتاده منو ببخشن دیگه ذهنم یاری نمیکنه
این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل میشه
ولی کماکان سعی میکنم بنویسم (البته اگر بتونم)
دوستانی که وبلاگهاشون رو به روز میکنن اگه کامنت بزارن حتما بهشون سر میزنم تا جبران محبتشون رو کرده باشم
هر روز صبح برای بهترین دوستان شاعرم در سراسر کشور یه اس ام اس شعر میفرستم که این کا رو ادامه خواهم داد
این آخرین رباعی هم برای حسن ختام
ای اشهد ان اله الا لب تو
یا حی علی خیر عمل یا لب تو
میترسم از این که شهر چشمم بزند
لاحول و لا قوه الا لب تو
تمام شد.
فاطمه ام پیدا شد . . . !
با اذن ا...
سلام به همه دوستان عزیز
تشکر میکنم از همه دوستان عزیزم که تو این مدت به ما سری میزدن و عرض پوزش از دوستانی که به خاطر مشغله کاری ارسال کتاب براشون با تاخیر انجام شد مخصوصا رضا منزوی عزیزم.
این پست طولانیه و چند قسمت داره
1- یک رباعی و یک مرکب نویسی!!! براتون میزارم راستش چند وقت پیش یه بیت برام اس ام اس شد که خیلی خرابم کرد طوری که الان یک دوهفته است که خرابم و روز به روز بدتر میشم (یکی به داد من برسه!) این مرکب نویسی جواب اون بیت هست هرچند به آخر کار که نزدیک میشیم یه جورایی با نمک میشه!
اول رباعی:
چون پیشروان فرقه تثلیثیم
از همسفران حیله و تلبیسیم
پایش بکشد خدای ما گوساله است
ما سینه زنان حرم ابلیسیم
و اما بعد:
انتِ شط الشراب و الساقی
ای محول و ای هوالباقی
من همانم که ساقی طربم
من هماورد مست می طلبم
دف به دستم شراب در جریان
« در رگانم چه میکند!! شریان»
تشنه ام تشنه آب می خواهم
و اگر شد شراب می خواهم
بوی چادر به مصر آوردی
چشم فرعون را درآوردی
دف به دستم، کلیم مهمان شد
و خدای علیم مهمان شد
دف به دستم و بر سر کلمات
که عذابی الیم مهمان شد
تا تو چادر ز تن در آوردی
بوی یوسف به مجلس آوردی
دف به دستم به شوق آمده است
همچو ابیات فوق آمده است
ای تو شط الشراب در دل من
ای تو مخفی ترین مشکل من
ای زلیخای مست برقع پوش
ذره ای هم از این شراب بنوش
تو که با عشوه صد سر آوردی
پدر اهل بزم را درآوردی
من که خاقان چین زلف توام
پس هلاک کمین زلف توام
مثل خاکی که آب می نوشد
در رگانم شراب می جوشد
** ** **
ای صراط الذین انعمت
غیر مغضوب را پناه بده
قدح مست را تعارف کن
و پس از آن کمی گناه بده
چند روزیست کم شرابم من
ذره ای درد و اشک و آه بده
من که امن یجیب میخوانم
پس چرا بی حبیب میمانم؟
** ** **
انتِ شط الشراب و الساقی
ای محول و ای هوالباقی
ای مدبر و ای هو المنان
قطره ای غم به جان من بچکان
انتِ شط الشراب و السکرات
در سر من چه میکند نوسان؟
انتِ شط الشراب و من تشنه
انتِ شط الشراب و من عطشان
دو سه پیکی که میزنم از تو
حول این بیت میکنم دوران
معجزات است چین چادر تو
دف بزن ای تو یوسف کنعان
طرب بزم را دو چندان کن
پس دو چندان بزن به دف ضربان
انتِ شط الشراب و الساقی
رقبا را به در کن از میدان
از سر شب به جانم افتاده
فکرهای بی سر و سامان
زل زدم من به شعله هایی که
در ضمیر تو میشود رقصان
اینکه اصلا نبینمت یعنی . . .
صحبتش را نکن تو رو قرآن
من می یایم به خواستگاری تو!!
تا لب جفتمان شود خندان
هیجانی ز دیدنت دارم
مضطرب گشته ام از این هیجان
** ** **
یوسف من مواظب خود باش
نکن اینقدر بنده را نگران
نکن انقدر بنده را نگران
بلکه ما را به وصل خود برسان
یا که ما را به وصل خود برسان
یا که از خود به کام من بچشان
یا که از خود به کام من بچشان
یا بیا تا به دل شوی مهمان
تو بیایی شوی به دل مهمان
لیس فی جبّتی بجز عصیان
لیس فی جبّتی بجز . . . یعنی
ایها العشق می شود آسان
ایها العشق می شود آسان
پس خودت را بیا به من برسان
انتِ شط الشراب و الباقی
ای محول و ای هو الساقی
لطف کن حق ما، و احسان کن
یوسفم را به خانه مهمان کن
***********************************
2- یک مطلبی در مورد ترانه از برادرم احسان عزیز که تا حالا خیلی مدیونشم . . . .
بسم الله الرحمن الرحیم
ترانه امروز؛به روایتی از یک « رابطه شکننده » تقلیل یافته است !
در ادبیات امروز یکی از پرکاربردی ترین گونه ها ، ترانه است اگرچه نوعا ترانه را با موسیقی و حتی صدای خوانند گان می شناسیم اما شناسنامه شخصی به عنوان شاعر یا ترانه سرا نیز در آن به ثبت رسیده است که در طول تاریخ شعر فارسی کمتر به آن پرداخته شد . همچنین گفته می شود یکی از دلایل اصلی آن نیز توجه شدید « عامه » به این گونه هنری است که لاجرم به فقط شنیدن اکتفا کرده و به « متن نوشته شده ترانه » احساس نیاز نمی کنند
به لحاظ فرم و قواعد بیرونی یکی از تفاوت های عمده ترانه با شعر در پیوند درونی ترانه با موسیقی است. که این امر نباید دال بر تایید قطعی تفاوت های ماهیتی باشد چرا که در شعر ها و تصنیف ها هم این اتفاق افتاده است اما نه در سطحی کاملا عامیانه و موازی با فرهنگ عامه ! بلکه در یک دگردیسی تازه می تواند سطوح دیگری را شامل شود که از بیان آن در این فرصت معذورم اما همین جا باید به ویژگی های عمده ترانه به زبان ساده آن اشاره كرد.
ترانه سُرا باید این را در نظر داشته باشد كه شنوندگان ترانه طیف وسیعی از مردم هستند و صرفا افراد علاقمند به ادبیات و شعر را شامل نمی شود . و همین امر الزام به شناخت بیشتر طیف های اجتماعی را جدی تر می کند .
ساده انگاری و توهم رابطه ها !
یکی از بزرگترین مشخصه هایی که در تفاوت ترانه امروز و دیروز ( حتی در بعضی از شعرهای موجود امروز ) می توان از آن یاد کرد شاید این رویکرد باشد که گذشتگان ما به مقوله عشق با عنوان یک حالت عرفانی غیر قابل وصف در قرار گرفتن روح تحت سلطه معشوق و رفتاری کاملا مسحور شده می اندیشیدند در ترانه امروز این نوع نگاه حذف گردیده است . شاید چنین وضعیت خاصی را نباید تعمیم داد اما ... !
ترانه امروز فقط و فقط از یک رابطه حرف می زند و رابطه ها بنا به مناسباتی وجود دارند و بنا به مناسبات دیگر وجود ندارند و بنا به دلایل متعددی موقت و شکننده اند اما عشق اساسا مربوط به چنین مقولاتی نیست که بخواهد اینچنین لغزنده و بطور فاحش سطحی و روزمره باشد . واقعا باید گفت : عشق ِمحدود به رابطه ها ی سطحی متغییر و زودگذر به کجاها که نمی رسد یعنی به چه سطحی که نزول نخواهد کرد !! و همین نزول بر اغلب گونه های هنری تاثیر خواهد داشت .
در یک نقد تئاتر خواندم که نوشته بود چه تماشاگر نگاهی تراژيک به اين فيلم بيندازد و چه نگاهی فکاهی، بايد گفت که عشق هم يک تئاتر است، يک نمايش است. بازی ظريف و باريکی است که دو نفر ميان خود برقرار میکنند.
دیدیم که این امر مختص ترانه نیست اما ترانه بدلیلی که بارها گفته شد طیف گسترده تری را در بر می گیرد و در نتیجه میزان تاثیر گزاری آن در این فرایند استحاله بیشتر است و باید به آن توجه بیشتری کرد !
مفهوم عشق در عرفان شرق با توسل به آنچه که بی ارتباط و بی حضور « می خواهمت » را به عنوان عشق آسمانی سرشته اند تاکید بی ارتباط و بی حضور به معنی عدم درک آن نیست شاید نوعی حضور متافیزیکی مورد نظر باشد که آنرا حضور در غیاب هم می نویسند ! كار ترانه سُرا آنجا مشكل تر می شود و یا بهتر بگویم حساس تر می شود كه با همین زبان ساده و قابل هضم برای عامه مردم ؛ مفاهیم ارزشمندی را به مخاطب منتقل كند.
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدانه در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
« لسان الغیب سعدی ...»
یكی دیگر از مواردی كه ترانه سرا را مجبور به ساده نویسی می كند این است كه ترانه بر روی موزیك و آهنگ قرار می گیرد و با صدای خواننده به گوش مردم می رسد ؛ در نتیجه تمام ذهن شنونده متوجه معنی ترانه نیست بلكه قسمتی از آن متوجه موزیك ترانه و قسمتی متوجه صدای خواننده می باشد و همین امر بر طرز تلقی ترانه سرایان ما تاثیر گذاشته است و جالب است بگویم ، بعضا ترانه سرایان از قبل به بخش هایی از این ارتباط بی توجه ماندند تا عوامل دیگری چون موسیقی و خواننده آنرا برطرف کنند !! به گونه ای ترانه سرا از خود سلب مسئولیت می کند !
ترانه امروز نه تولید یک شرایط یا وضعیت خاص روحی و خلوت و خلسه شاعرانه بلکه دقیقا به محصول یک سفارش تجاری محض تبدیل شده است .
ترانه سرا مانند یک پیمانکار دستورات کارفرما را اجرا می کند و بطور طبیعی صنعت سکس و انحطاط سرمایه گذار اصلی آن شده است ( وضعیت مسلط در ترانه منظور نظر است ) در این فرایند تاثیر خواست و تمایل موسیقی دان ، تاثیر بازار تجارت مشترک ترانه و عریانی و سکس و رواج بی بندو باری در مجموعه ای که مشترکا سازوکار آن را مشخص می کنند غیر قابل انکار است . و همین امر بزرگترین لطمات را به ترانه ایران وارد کرد و خلاقیت های فردی شاعرانه را به دلیل نیازمند کردن ترانه سرا به مخاطب مجلسی از تولید واقعی تخلیه نمود و یا آنقدر اندک شده است که دیگر به نظر هم نمی آید
محدودیت یا امکان خلاقیت !؟
آیا ترانه سرای ما باید تابع این شرایط باشد یا اینکه شرایط تازه ای بسازد ؟
آیا « نهی » مگر در ورزش نیست ؟ امر « نهی » در ورزش چگونه انسانهایی مانند کهکشانی های فلان باشگاه پدید می آورد که تکنیک و خلاقیتشان زبانزد خاص عام است !!
وجه ممیز بعضی رفتارها با رفتار دیگر در همین امر باریکتر از مو نهفته است !!
در فوتبال امروز قوانین و مقررات سخت و محدود کننده متعددی ایجاد شد و همین امر باعث رشد این ورزش و اهمیت آن بدلیل افزایش هیجان گردید که نه تنها بخش های عمده اقتصادی را برای توجه به آن مجاب کرد بلکه دانشگاهیان و نویسندگان زیادی پیرامون آن پژوهش کرده و قلم زدند و در همین سال 88 کتاب روانکاوی فرهنگ عامه توسط جناب دکتر پاینده ترجمه شد که نشان از اهمیت بالای فعل و انفعالات در فرهنگ عامیانه دارد و بخش عمده آن نیز به فوتبال مربوط می شود !
در زندگی امروز با توجه به اسکان جمعیت ( افزایش جمعیت به تناسب عدم رشد سطح قابل سکونت ) ابتدا سکونت در بلند مرتبه ها و در مجتمع ها ی مسکونی و به مراتب بعد از آن به مدد محدودیت جدید و کمتر شدن مساحت آپارتمان ها انسان ها را متوجه نیازهای جدید کرد که بتوانند از این کمبود استفاده بهینه کنند به همین دلیل و با ترفندهای جدیدی به سرعت در جهت تغییر و ایجاد فضایی مناسب برای عبور از مانع بزرگ محدودیت را خلق کرده است که در شرایط گذشته نه بدان نیاز بود و نه الزامی بر ارائه چنین راهکاری !! و با همین شگردها کمبود فضا محدودیت به حساب نمی آید !
ارج نهادن به هوس و بی بند و باری لجام گسیخته در « موسیقی امروز غرب» نمی تواند سرمشق درستی برای ترانه سرایان ما باشد اما هیچ تردیدی وجود ندارد که تکنیک های بکر و سرشار از نبوغ به بالندگی جریان سیال هنر ما بسیار موثر است و بدیهی است در همین محدوده نباید از جذابیت های عاطفی ترانه ها غافل بود که در بستر مشترکی از مولفه های تاثیر گذار دیده می شوند از جمله گرایش به نوع دوستی - علاقه به خانواده و ... و جدا باید این محدودیت ها را یک امکان تازه برای تولد ترانه های جدید محسوب کرد حتی اگر قوانینی برای این محدودیت وجود نداشت هنرمند ما باید به شکلی از اشکال نابغه گی و خاص بودنش را به اثبات می رساند و گرنه در شرایط بسیار باز و یله که هر سخنی را می شود فروخت و هر قارقاری را می شد آواز بنامیم چگونه بین سره و ناسره می توان تفاوت قائل شد؟
مثلا همین عامیانه سرایی ها ، همانگونه که در مدیحه سرایی ها بر مخاطب چیره شده و تالم و اندوه و ماتم را موجب شد، می تواند منشا نشاط هم باشد اما این موضوع نیز سازوکار خودش را دارد .
در یک مقطع مشخص با بهره وری از تکنیک نوحه سرایی ها ، وجه غالب را بر مخاطب همان می بینیم که در هنگام سرایش به آن اندیشیدیم با تاکید بر اینکه اندیشه از دل تقلیدصرف بدست نمی آید . ترانه هایی که امروزه در بین شاعران ما به فراموشی سپرده شد موضوعاتی چون وطن – طبیعت – مادر – پدر و حتی فصل ها – باران و ... است زمانی قابلیت احیا شدن و بازآفرینی دارند که عملا به دغدغه فردی و نوعی اندیشه در زندگی ما مبدل شود
سانتی مانتالیسم و گذر از انحطاط
ماشینیسم و دانش روبوتیک ، انسان و عواطف و خواست او را چنان در حصاری از خود قرار داد که امر بر سرایندگان مشتبه شده است که باید در وجه ماشین آلات و در یک وضعیت گفتمانی با آن بسرایند !! و اینجاست که محوریت انسان در تبعیت از ماشین تغییر رویکرد داده است . این مسئله به معنی به توجهی به چنین تغییراتی نیست اما برجستگی و تسلط تشخص ماشین در روابط فی مابین موجب دوسر باخت است !!
بسیاری از پدیده ها مثل مارمولک هستند مغز له شده این موجود را زیر چرخ اتومبیل روی آسفالت می بینی اما دُم این خزنده در حال تکان خوردن است آیا این نشاندهنده حیات مارمولک است ؟ همین امر به اقتضای شرایط ما در سانتی مانتالیزم رخ می نمایاند. زیبایی شناختی مرده ای که تنها در بقایای یک ناچاری دست و پا می زند . دُم زدنهایی مدام که گویی هیچ مرگ محتومی اتفاق نیفتاد و ملاحظه بفرمایید که متاسفانه در ترانه های ما و در وجه عمده اش این دُم زدن ها رایج است و این توهم بر ترانه سرایان ما به وجود آمد که گویی هنوز هم این طرز تلقی بر مراوده های انسانی ارجعیت دارند .
در حالیکه دوران اوج سانتی مانتالیسم و روابط مبتنی بر جنسیت که سرشت انسان را در انحطاط می بیند هم چنین تسلطی بر ادبیات نداشت که امروزه این میل در شاعران و ترانه سرایان خاصی در ایران مشاهده می شود و متاسفانه بخش زیادی از آن را در بر گرفت و با توجه به کثرت تکثیر و تمایل به تجارت ترانه در ایران ، حیات واقعی ترانه با مخاطره مواجه شد !
موخره
بازخوانی تاریخ یکصد سال یا بیشتر و کمتر ترانه فارسی کمک چندانی به ما نمی کند(کاری که اغلب سخنرانان در همایش های ترانه به آن همت گماشتند ) و باید اذعان داشت که فقط فرصت ها را از ما خواهد گرفت .
تمایل به سمت قهرمان و ستاره بودن و متاسفانه با همین تمایل ها فرصت و میدان را به رقیب آن طرف آب سپردن موضوعیست که باید بیش از گذشته به آن توجه کرد .
به طور مشخص تنظیم روابط بین فرهنگ و مناسبات بومی و منطقه ای با وجوه مختلف آن و نزدیکی تمایلات روزانه به خط حرکتی ترانه راه تازه ای را احتمالا بطور مستقل برای ما خواهد گشود
می دانم که این گفته من کمتر از بمب تازه در مخروبه ای نیست و در صورتی که بحث باید ادامه یابد حاضر به گشایش موردی آن نیز هستم و ترجیح می دهم این مباحث را به کنش خوانندگان بسپارم .
ساری : احسان مهدیان
اردیبهشت 1389
**********************************
3- یک همنفسی خدا خیرش بده (همون که در سطر اول تعطیلم کرد، چرا اذیت میکنی مومن؟) منو یاد ایامی انداخت که با بچه ها رفتم حج (در مکه خدا دور زدیم! هفت بار!). داشتم عکسای ایام جونی رو نگاه میکردم که به این دوتا عکس برخوردم اصلا یادم نبود این عکسا رو دارم. عکسا رو براتون میذارم . ایشالا قسمت شما هم بشه البته این عکسا مال سفر دومه یادش بخیر همون سفری که سعی صفا و مروه ریختیم به هم و تهدید شدیم به دیپورت از طرف مسئولین عربستان البته مستقیم به خودمون نگفتن. حالا اگه کسی خواست بگه تعریف کنم چه آشوبی راه انداختم) وقتی آمدیم بیرون حاج مبین اعرابی دامت افاضاته (همنی که نصف بیشتر سالو مکه هست) توی حیاط حرم نشسته بود منو دید گفت این سروصدا و شلوغی کار تو بود؟ گفتم از کجا میگی؟ گفت آخه این سروصدا بجز تو از کسی دیگه ای بر نمیاد . . .
حالا این عکسو داشته باشین بعدها اگه قسمت شد بقیه عکسها رو به خودش نشون میدم!

وقتی نامه ها دیوانه میشوند . . .
با سلام
اگر خدا بخواهد در کارگاه انجمن شعر ساری کتاب من (نامه هایی به فاطمه ) در تاریخ شنبه 1/12/88 مورد نقد و بررسی قرار میگیره. بعضی از دوستان نقدها و خوانشهایی رو براش نوشتن مثل دوست عزیزم صالح سجادی که خیلی از تشکر میکنم. از همه دوستان و علاقه مندان دعوت میکنم توی جلسه نقد این کتاب شرکت کنند مطمنا نظرات و انتقادات دوستان کمک زیادی در کارهای بعدی بهم میکنه.
دوستانی هم که این کتاب رو ندارند میتونن از شهر کتاب ساری تهیه کنند چند جلد هم دست خودمه که روز شنبه 3/11/88 میارم انجمن تقدیم میکنم به دوستانی که تهیه نکردن. منتظر نظرات و انتقادات شما هم در این وبلاگ و هم در جلسه نقد هستم.
متن زیر رو صالح سجادی عزیز برام فرستاده که خوانشی بر کتاب «نامه هایی به فاطمه » است.
وقتي نامه ها ديوانه مي شوند
نگاهي به "نامه هايي به فاطمه" سروده ي احسان خليلي
بسمه تعالي
سلامي چو بوي خوش آشنايي
دوست و برادر عزيزم جناب حاج احسان خليلي اكنون كه اين نامه را برايت مي نويسم چند ساعتي از خواندن كتابت گذشته است البته از خواندن دوباره ي آن.
من سالهاست براي كسي نامه ننوشته ام اصلا يادم نمي آيد تا حالا براي كسي نامه نوشته باشم كوچكتر كه بودم يك روز مش محرم همسايه ي مان ازمن خواست از زبان او براي پسرش كه درجبهه بود نامه بنويسم من كلاس پنجم ابتدايي بودم نمي دانم چه شد كه شيطنتم گل كرد ويك چرت وپرتها ودروغ هاي شاخداري نوشتم كه تا چند روز به آنها مي خنديدم و مي دانستم كه"سولدوز" پسر مش محرم درجبهه با خواندن آنها شاخ درآورده و قاطي كرده است است چند ماه بعد وقتي جنازه ي تكه تكه شده اش را به روستا آوردند با هر لا اله الا الله ي كه مي شنيدم يك بار سرم را مي كوبيدم به ديوار.
اين گل پرپر از كجا آمده ...
اين است كه وقتي اسم نامه مي آيد يك جوري مي شوم ازآن موقع تا كنون حتي از طرف كسي براي كسي ديگر هم نامه ننوشته ام وقتي نامه هاي تو به دستم رسيد . نمي دانستم چكار كنم 18 نامه در يك جا آن هم نه براي من براي دختر يا زني به نام فاطمه، نمي دانم اين نامه ها را به كدام آدرس وكدام اداره پست داده بودي كه از تبريز و از خانه ي من سر درآوردند. نامه ها داخل پاكت هم نبودند كه خواندن آنها فضولي باشد من هم آنها را خواندم و...
شايد ساده ترين راه براي برخورد خوانشي با يك متن، آنهم براي مني كه يك كلاسيك سرا هستم وچندان علاقه و سر رشته اي در شعر سپيد ندارم اين باشد كه آن را با نمونه هاي مشابه خود مقايسه كنيم و با تشخيص نقاط ضعف وقوت متن نسبت به نمونه هاي همجنس خود درموردش قضاوت كنيم مثلا در برخورد با اين متن مي توانيم شعر گفتار و فراگفتار سيد علي صالحي را به ياد بياوريم و بگوييم اين فاطمه همان "ريرا" است كه چادر عربي سرش كرده تا ما او را نشناسيم اما من حداقل در برخورد با اين متن نمي خواهم از اين روش استفاده كنم زيرا اولا نمونه هاي مشابه با اين متن از جهاتي ديگر با اين متن اختلاف فاحش دارند ومقايسه بين اينها درست نيست دوما اگر به سطح بندي زماني هم اعتقاد داشته باشيم درست اين است كه يك متن را با نمونه هاي مشابه و زنده و پوياي آن متن مقايسه كنيم نه با نمونه هايي كه زماني بوده اند واكنون بود ونبود شان چندان فرقي نمي كند.
سوم اينكه اعتقاد دارم درمواجهه با يك متن ابتدا بايد تنها باخود آن متن مواجهه مستقيم صورت بگيرد بدون توجه به ارجاعات فرامتني آن وسپس بعد از مشخص شدن مولفه هاي اثر مي توان موقعيت آن اثر را درميان همنوعان خود بررسي كرد بنا براين در اين نوشته كاري ندارم به اينكه كودك احسان خليلي به عموش رفته يا به دائيش دنبال اين هستم كه اين كودك چه كارها بلد است وچه كارهايي را بلد نيست برخي اتفاقات در اين كتاب افتاده اند كه به خودي خود وبه طور طبيعي براي شعر سپيد نقص محسوب مي شوند اما در اين كتاب بايد آنها را جور ديگري ديد.
يكي از اين اتفاقات مونولوگ گويي ست، سالها پيش دكتر براهني با مطرح كردن مباحثي از قبيل اهميت صدا ها و زبانها و شخصيت ها و محور قرار دادن آنها در معنا و ژرف ساخت شعر، شعر پلي فونيك يا چند صدايي در شعر را مطرح نمود كه اين نظريه ها در نهايت به تئوري شعر زبان در كتاب خطاب به پروانه ها ختم شد از آن زمان تا كنون مباحث فراواني در اين زمينه صورت گرفته كاري با اين ندارم كه شعر زبان موفق بوده يا نه و یا اين نظريات درست هستند يا نه، تنها مي توان گفت كه زمان شعر مونولوگ چه در غزل وچه در سپيد سرآمده است يعني امروز شاعر نمي تواند از منظري واحد به جهان بنگرد و مرتب زر بزند و در مورد دنياي خود حكم صادر كند شاعر امروز حتي از طرف عناصر موجود درشعر خودش هم وكيل نيست چه برسد به عناصر هستي شعر امروز که عرصه ي بلند تر شدن صداي شعر وكوتاه شدن صداي شاعر است. در نگاهي گذرا به اين كتاب متوجه مي شويم كه شاعر با صراحت تمام اين اصل را ناديده گرفته و مدام فقط حرف مي زند وفاطمه حتي حق گوش نكردن هم ندارد و من مخاطب خيلي حرصم مي گيرد وقتي با تمام وجود مي خواهم به اين ديكتاتوري شاعر اعتراض كنم اما مي بينم ساخت نامه اي اشعار اين حق را از من مي گيرد. احسان خليلي با زيركي اين مسئله را دريافته ونامه اي كردن ساخت كتاب، حق اين اعتراض را از من مي گيرد چراكه اينجا فاطمه اولا يك شخصيت خيالي تصور مي شود كه وجود خارجي ندارد(كه دراين زمينه حرف دارم) دوما شاعر با همان شخصيت خيالي حرف نمي زند بلكه دارد براي او نامه مي نويسد واصولا ساخت نامه مونولوگ وتك صدايي ست يعني اتفاقي كه در يك شعر سپيد معمولي قطعا نقص به حساب مي ايد در اين كتاب به يكي از مبنا هاي ساختاري تبديل شده كه اثر برآن پياده شده است البته در قسمتهاي از نامه ها شخصيت هايي وارد شعر مي شوند وحرف مي زنند كه در اجراي اين قسمتها مهارت خاصي مشاهده مي شود مانند(چي؟/ستاره كيه؟/راستشو بگو/-: من خونه ي آنچناني نمي خوام/ميام هرجا تو بري/...) يا (به من تبريك نمي گي ميخوام برم دانشگاه/ دانشگاه جاي خوبيه/ پسرا وخترا توي كلاس.../درهمن آقا سوانكن/خراب توشون نيست.)بهتر بگويم اين كتاب در ساخت كلي خود ياهمان كلان روايت خود مونولوگ ودر خرده روايتهايش از چند صدايي بهره مي برد وهمه ي اين گريز ها هم در نوع خود ماهرانه چيده شده اند.
احسان خليلي عزيز
شايد كار خدا بود كه اين نامه ها تصادفي از تبريز وخونه ي من سر درآوردند تا تو دستت رو بشه اما اين هم نمي تونه باشه چطور ممكنه قطعا تو مي دونستي اين نامه ها به من مي رسه چون اولش نوشتي تقديم به دوست شاعرم صالح سجادي!!!!! من هنوز چيزي سر درنياورده ام به هر حال شاعرها آدمهاي زرنگي هستند. برادر من، اگر ...... ما را نشناسند ما كه جنس خودمان را مي ....... برادر! شايد بشود با برخي داستان پردازي ها سر دیگران را شيره مالید اما سر همديگر را كه نمي توانيم، نكند اصلا اين فاطمه تبريزي ست و ما خبر نداريم. به هر حال من تهمت نمي زنم و فرض را بر اين مي گيرم كه اين فاطمه واقعا يك شخصيت خيالي ست و من اين را فقط به تو مي گويم اين زندگي خودت است از طرفي رفيقيم و تو را هم خوب مي شناسم كه متخصص برگزاري جلسات ادبي صحرايي در سه سوت هستي وبار ها وبارها ديده ايم كه با يك اشاره بساط جشنواره را به هم ريختي ودر سالن براي خودت جلسه شعر برگذار كردي آنهم در شرايطي كه صدا به صدا نمي رسید، تكليف ما روشن است صدايمان در بيايد يك طومار عليه ما جمع مي كني با ده هزار امضا كه ايهاالناس از امروز صالح سجادي شاعر نيست خوب ما هم مجبوريم كمي تعريف كنيم !
1 – دريك نگاه كلي به متن با انبوهي از تصاوير متنوع و اكثرا پارادوكسيكال همراهيم كه از طرفي آشفتگي ذهن نويسنده را نشان داده اميدها ياسها وكشمكش هاي دروني او را بيرون مي ريزند واز طرفي در كليت متن به شكل خرده تكنيكهايي عمل مي كنند كه هر يك قسمتي از متن را به حركت درمي آورند اين تصاوير در كوتاهترين شكل ممكن نوشته شده اند وبه شكلي سريع ونفس گير به خورد مخاطب داده مي شوندكه با فضاي كلي متن سازگاري كامل دارد انگار كسي وسط عمليات واتشبار همه جانبه ي دشمن سنگر نيم سوخته اي را پيدا كرده تا براي چند لحظه هم كه شده درآن پناه بگيرد وبراي عزيز ترين كس زندگي اش كه ممكن است خودش باشد يا هيچ كس نباشد نامه يا وصيت نامه مي نويسد واين تصاوير بريده بريده وبي نظم كه در نهايت تصادف و يا در اوج مهارت در كنار هم چيده شده و به اجرا والقا اين وضعيت كمك كرده اند.
(ثانيه ها پشت سرم مي گذارند/به تو نزديك مي شوند/ عقربه ها همزمان به تو مي رسند/ تبريك عيد باشد براي اخر سال/دل من به چي خوش باشه/توي كدام امام باره چشم به در دوختي فاطمه/ (نادالجيش كامل بالعرب واحد)/من همونيم كه هستم/توداري عوض ميشي/ فهيمه غرمي زند به لبش...)
2 – دراين كتاب به دليل اسرار وافراط در شباهت دادن متن ها وكل كار به نامه نگاري كتاب ظاهرا از لحاظ دروني دچار مشكل شده است اگر اين نامه واره ها را جداگانه وبه تنهايي وخارج از ساخت يك كتاب بررسي كنيم رگه هايي از ارتباط عمودي در كار مشهود است اگر هم نباشد چون اسلوب كلي كار برپايه ي جريان سيال ذهن قرار دارد ومواردي كه قبلا در مورد خصوصيات متفاوت كتاب بيان شد اين مسئله را توجيه مي كند اما اگر به ساختي فراتر از يك شعر معتقد باشيم وعلاوه بر ارتباط ميان سطرهاي يك شعر در يك كتاب وارتباط ميان شهر هاي يك كتاب هم بيانديشيم. اين كتاب در ابتدا دستش در مقابل ما خالي خواهد بود زيرا كمترين ارتباطي ميان اشعار با يكديگر وجود ندارد اما وقتي دوباره به ساخت نامه اي كتاب برمي گرديم مي بينيم كه احسان خليلي خواسته يا ناخواسته اينجا هم ساختي را كه در ذهن داشته اجرا كرده است واين نقص صرفا دراين كتاب تبديل به مشخصه ونقطه ي قدرت شده است انگار كه شخصي نامه هاي پراكنده ي خود را جمع آوري كرده وبعد به صورت كاملا تصادفي ودادائيستس آنها را روي هم قرار داده وبه دست چاپ سپرده است
3 – زبان اين كتاب از امتيازات ويژه ي آن است زبان كمك بسياري به ساخت اثر كرده هر جا متن در هر كجايش كم آورده زبان قدرتمند ومنعطف اثر مثل يك قهرمان فيلمهاي اكشن به دادش رسيده وان ضعف را رفع ورجوع كند شاعر به راحتي لحن هاي مختلف را دركنار هم مي گذارد
از ترانه هاي سنتي يا پاپ گرفته تا لحن يك بسيجي عاشق پيشه براي احسان خليلي مثل آب خوردن است وهمه ي اينها را بدون اينكه ضربه اي به زبان اصلي شعر وارد كند در كنار هم به همزيستي مسالمت آميز رسانده است(من آمده ام تورا ببينم بروم/به تو گل دادم چرا نگرفتي/تمام شعرهاي دنيا را برايت سروده ام بلكه بيايي اما نيامدي /ازاون بالا كفتر مي آيه /يك دانه دخترمي آيه/ كم كن اون بي صاحابو)...)
4 – شاعر در مديريت اصطلاحات عاميانه وتكيه كلامها مخصوصا تكيه كلامها واصطلاحات مخصوص جبهه در درون متن وكار كشيدن ازآنها موفق عمل كرده است وبه نوعي آنها را از حيطه جغرافيايي خود بيرون كشيده وكاركردي ديگربه انها بخشيده است تركيباتي همچون( گوشهاي مرا زده اند/يك ماه عقب نشيني كنيد/من موقعيت را حفظ مي كنم/اين چهارمين انتحار من است/تير به گيج گاهم مي كشد/يك نخل عقب ننشست/...)اين علاوه بر برجستگي فرميكي كه به كار مي دهد حاوي نكاتي رواني هم هست مثل كسي كه از جداكردن زندگي بعد از جنگ وزندگي دوران جنگ عاجز است و دائما در جايي ميان اين دو دنيا در هروله است شاعر كسي ست كه جنگ هنوز براي او تمام نشده ونمي خواهد هم كه تمام بشود همچنانكه در زمان جنگ هم نمي خواست زندگي آرام وعاشقانه ي قبل از جنگ را تمام شده ببيند واين فاطمه بزرگتريم مدرك ما براي اين فرضيه است فاطمه ي خيالي در حقيقت همان زندگي آرام وراحتي در كنار پدر مادر وزن وفرزند است كه جنگ با نهايت بي رحمي آنها را از شاعر گرفته وشاعر درنهايت سرسختي وديوانگي در مي خواهد انها را برگرداند حداقل درذهن وتخيل خود فاطمه در حقيقت تمام ان چيزيست كه جنگ از ما گرفت بهتر بگويم هر كدام از ما ايراني ها كه جنگ را تجربه كرديم در درون خود يك فاطمه يك ليلا يك جيران يك اسمر يك گلبن و... داريم كه خواسته يا نا خواسته در خلوت خود با او حرف مي زنيم يا براي او مي نويسيم يا با او حرف مي زنيم وگاهي هم اين اوست كه اين كار را مي كند
5 – در پايان هر نامه مخاطب احساس مي كند ديگر همه حرفها زده شده اند ومشت شاعر باز شده ودر نامه ي بعديچيز جديدي در چنته نخواهد داشت كه عرضه كند اما شاعر هميشه در شروع هر نامه با شگرد هاي مختلفي مخاطب را به اصطلاح سورپريز مي كند اين شگرد ها قسمتي از دنيار داستان وام گرفته شده اند قسمتي ريشه در شعر دارند وحتي از برخي شيوه هاي نامه نگاري هم به وضوح دراين شروع ها استفاده شده است(سلام عزيزم/ اميدوارم حالت خوب باشه /خيلي دلم برات تنگ شده/ سلام خوبي ...هيچ ملالي نيست.../سلامي چو بوي خوش آشنايي...)
6 – شايد اين حرفي كه مي خواهم بزنم مضحك به نظر بيايد اما صرف نظر از تفاوت محتوا وشيوه و زبان نگارش ساخت نامه ها از لحاظ فرميك بسيار به ساخت وشيوه اي كه شيخ اجل سعدي در گلستان استفاده كرده شبيه است اگر دقت كنيم در اكثر شعر ها چند سطر سپيد مي بينيم كه در لابه لاي آنها يكي دوبيت شعر كلاسيك گنجانده شده است واين من را ياد حكايت هاي گلستان انداخت كه حكايت در چند سطر نثر مسجع گفته مي شد ودر انتها يكي دو بيت شعر به حكايت ضميمه مي شد به هر حال اين نه ضعف كار به حساب مي ايد ونه قوت آن بعيد هم مي دانم در طراحي ساخت اشعار چنين چيزي تفكري لحاظ شده باشد
7 – نامه ها با يك پايان بندي عالي به پايان مي رسند كه هم دور از ذهن است وهم متهورانه در طول متن شاعر از دردها وناراستي هايي در جامعه سخن مي راند ودر انتهاي متن اعتراف مي كند كه خود جزوي از بدتربن شكل آن است وطوري با فاطمه حرف مي زند كه انگار كم كم شخصيت فاطمه را با زن خود تطبيق داده واز آن دوگانگي وتضاد قبلي كه اذيتش مي كرد رهايي يافته است (باور كن من رزمنده اي ذخيره بودم كه هرگز جنگ به من نرسيد/ مثل همين حالا كه آنها پشت خط هستند/ كه من نان آشنايي با آنهارا مي دهم بخوري/ ...) حالا ديگر جنگ به جاي فاطمه اي كه از شاعر گرفته به او نان مي دهد واين درديست كه از ابتدا شاعر را اذيت مي كرده اما نمي توانسته برزبان بياورد ودر آخرين نامه كه درحقيقت اعتراف نامه است فاطمه آن را از زير زبان شاعر بيرون مي كشد البته اين فاطمه ديگر آن فاطمه ي قبلي نيست بلكه زني ست كه با شاعر زندگي ميكند واز او نان مي خورد.
خوب احسان عزيز كم كم دارد دستگيرم مي شود كه اين نامه ها چرا وچگونه به من رسيده اند بله برادر نه آدرس اشتباهي دركار بوده ونه كار خدا، بگذريم، رفيق به درد همين روزها مي خورد ديگر نترس ديدي كه چنان اين قضيه ي فاطمه را برايت رفع ورجوع كردم كه عمرا کسی بفهمد قضيه از چه قرار بوده كافيست گوشه هايي ازاين نامه را برايش بخواني نه تنها قبول ميكند كه فاطمه اي دركار نيست بلكه به تو افتخار هم مي كند اگر باز هم راضي نشدند، تو مرد زندگي هستي! و متعهد به خانواده به هر حال يكي طلب من به اميد خدا سال بعد در دور بعدي جشنواره تماس ميگيرم براي تسويه حساب اما به عنوان يك برادر به تو نصيحت مي كنم دست از اين كارها برداري و بچسبي به زندگي حالا محض محكم كاري و رد گم كني اينجاي نامه كمي هم ازت بدگويي مي كنم كه نفهمد قضيه از چه قرار است!
1 – كتاب نامه هايي به فاطمه مجموعه ايست از قدرتها وضعف هاي يك شاعر كه اين هردو به صورت موازي ودر كنار هم در كل كار حركت مي كنند وبه نظر شخصي من همانقدر كه نقاط قوت كار در حكت اين متن نقش دارند نقاط ضعف اين كار هم به نوبه ي خود جزوي از اين كار هستند ودر جاي خود ضربات خود را وارد مي كنند ما در اولين سطرهاي اولين نامه يكي از اين ضعفهاي خطرناك را مي بينيم در حقيقت كتاب بايك اشتباه مهلك آغاز مي شود انهم شعار دادن در شعر است مهلك از اين لحاظ عرض مي كنم كه مي دانم مخاطب امروزي چقدر كم حوصله است واگر اولين سطرهاي يك متن اورا جذب خود نكند به احتمال قوي كتاب را گوشه اي پرت كرده از خواندن ان منصرف خواهد شد اين سطرها را مرور مي كنيم(سلام فاطمه ي عزيزم سلام/نمي دانم اين چندمين دست نوشته ي من است/ هر چند فرقي هم نمي كند كه چندمين باشد/ وقتي از تو وبراي تو مي نويسم چه فرق مي كند / فاطمه ي عزيزم دنياي امروزدنياي رنگ ولعاب است/ دنياي مترسك هاي الوان/ دنياي تبليغات عوام فريب/ اما تو.../دنيايي كه تبليغات درآن مصرف كننده توليد ميكند/دنياي مترسك هايي كه هنري بجز بزك كردن وخيابانگردي ندارند...) درسه سطر اول ما با جمله هايي بسيار سطحي و سانتي مانتال سوسولي مواجهيم كه بارها وبارها در گفتگوها يا در نامه هاي نوجوانان تازه كار درعشق و هيجان زده ردو بدل مي شود علاوه براين سوتي ها ايراد فني هم دراين سطرها هست وقتي مي بينيم شاعر از تركيب مترسك هاي الوان استفاده مي كند كه هنري جز بزك كردن وخيابانگردي ندارند وما مي دانيم كه فلسفه وجودي مترسك دفع كردن است مترسك را به بدتريم وترسناكترين شكل مي سازند تا كلاغها از آن بترسند وبه مزرعه نزديك نشوند اما اينجا مترسك الوان درخيابان براي جلب نظر قدم مي زند كه اشتباهي فاحش است شاعر مي توانست از لفظ عروسك براي اين تصوير استفاده كند جالب اينجاست كه بعد از اين چند سطر به ناگهان در چرخشي 180 درجه اي شعر بر متن حاكم مي شود (راستي فاطمه ...)
2 – دومين اشتباه فاحش كتاب در دومين نامه اتفاق مي افتد كه به نظرم سرنوشت متن را حداقل براي مخاطب حرفه اي به سختي تحت الشعاع قرار داده است (عجب خري هستم من كه فاطمه رو براي خودم خلق كردم)اين يعني سوزاندن برگ برنده ي متن به بدترين شكل ممكن شاعر با استفاده از تكنيك هاي داستاني (كه نشان داده بدان مسلط هم هست) با مجهول نگاه داشتن فاطمه تا پايان متن مخاطب را به دنبال خود بكشد در حقيقت خيالي بودن اين شخصيتر نبايد به اين زودي براي مخاطب آشكار مي شد از اين به بعد ديگر متن از بعد ساختار بين شعري وساختاري كه وحدتي ميان فصل هاي كتاب داشته باشد چيزي براي عرضه ندارد واين امتياز بزرگي ست كه شاعر به طرز ناشيانه اي در همان ابتدا از متن خود سلب مي كند در حقيقت اين يك نوع خود كشي ادبي ست ونشان مي دهد شاعر درك چنداني از ابر ساختار ندارد وتنها به شعري مه مي نويسد فكر مي كند به حيات كلي يك ابر متن كه از ارتباط متنها با همديگر به وجود مي ايد اشراف واعتقادي ندارد چقدر فضاهاي گسترده اي كه مي شد با مجهول نگاه داشتن اين فاطمه وبازي كردن با ابعاد شخصيتي ان در ذهن مخاطب بريا لذت هاي بزرگ از اين متن كوچك فراهم كرد كه متاسفانه همه ي اينها دراثر يك نااگاهي يا سهل انگاري به هدر رفته است
3 – درمتن بسامد بالايي از جابه جايي هاي نحوي وآشنايي زدايي ها وجود دارد جابجايي ظرف ومظروف جابجايي محرك با متحرك عمل با عكس العمل و...اين دريك نگاه كلي مي تواند امتياز متن باشدواكثرا هم وقتي جداگانه به انها نگاه مي كنيم زيبا از كار درآمده ند اما اين تكنيك از بس در كل متن به طرز مبالغه آميزي تكرار مي شود كه به يك رويه در متن تبديل مي شود وبه زودي زيبايي خود را درذهن مخاطب ازدست مي دهد ودر ادامه ديگر كار به جايي مي رسد كه حال مخاطب را به هم ميزند(روزنامه مرا مي خواند/SMS تورامي فرستد به سمت من/عكسم را مي دهم روزنامه دنبالت بگردد/ ماشه روي انگشتم مي رقصد/خواب از من مي پرد/ هوا در او مي رقصد/بزنم به آخر سيم/دماغ را گرفت جلوي چفيه اش/اشك پر از چشمش شد/دريا مي زند به دلم/تلفنها كه مرا زنگ مي خورد/سرم را خمپاره كشيد ضامن/...)
4 – صداي زنگ تلفن ، اين صدا يا بهتر بكويم اين مشخصه جزو معدود مشخصه هاييست كه در تمام كارها جريان دارد اماجز تكرار كاركردي ديگر در متن ندارند درحقيقت شاعر باز هم نتوانسته از اين مشخصه كاركردي فراتر از تكرار در كل متن بيرون بكشد تلفن تنها زنگ مي زند زنگ مي زند واز بس زنگ مي زند مي زند وكسي گوشي را برنمي دارد حداقل اين تلفن بايد از فرط غصه كه كسي به او محل نمي گذارد منفجر مي شد يا حداقل مي سوخت اما متن تمام مي شود وهنوز تلفن زنگ مي زند زنگ مي زند و زنگ مي زند
5 – به طور كلي شاعر در اين متن فرصتهايي طلايي را نا خودآگاه براي شعر ايجاد مي كند اما متاسفانه آگاهانه آنها را به هدر مي دهد واگر كمي تيزهوشي فني وفرصت طلبي بكار ميرفت اين متن مي توانست ظرفيتهايي به مراتب بيشتر ازآنچه اكنون دارد با خود داشته باشد هر چند همانطوريكه قبلا عرض كردم نقاط قوت غير قابل انكاري هم در جاي جاي اين متن وجود دارد كه نمي توان به سادگي از كنار آن رد شد.
خب احسان عزيزم اميد وارم با اين نامه ي طولاني سرت را به درد نياورده باشم اگر هم آورده باشم حق دارم چون نامه هايي كه من از تو دريافت كردم چند برابراين نامه بودند ودهانم كف كرد وقت خواندن، من هم زياد نوشتم كه دهانت كف كند وقت خواندن. اين نامه را كه مي نوشتم ياد غزلي از مهدي چناري افتادم سالها پيش برايم خواند ورفت وديگر نديدمش نوشته بود:
من هشت سال فاجعه جنگيدم وگذشت
داغ برادري به دلم ديدم و گذشت
من هشت سال فاجعه دور از صداي عشق
همراه مرگ وحادثه رقصيدم وگذشت
سهم من است دست پراز هيچ اقتناع
زيرا به وقت خويش نباريدم و گذشت
ديدم كه پشت سخت مرا تيغ مي كشند
با خشم برنگشتم وخنديدم وگذشت
دعوا چرا به نام من و جنگ مي كنيد
من حق خويش بر همه بخشيدم وگذشت ...
به همه ي دوستان وبرادران شمالي من سلام گرم مرا برسان مخصوصا احسان مهديان عزيز
با احترام : يك صالح سجادي
اي نامه كه مي روي به سويش / از جانب من ببوس رويش.
نوزدهم دي ماه 88 تبريز.
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
سلام فاطمه عزیزم سلام
کدام برف بازی مرا به سر منزل مقصود؟ ها
که توی هر شمس العماره ای کسی دنبال آرامشی ابدی فاتحه
که توی هر قبری همانی است توی دلت دفن است؟
چشمانت هرچه بازتر و غرورت هرچه شکسته تر و لباست هرچ خاکی تر!
طوری که هر وقت گریه میکنی گِل بشوی فاطمه جان!
من وقتی برای تو گریه میکنم قلبم میتپد افتضاح!(یعنی در حد تیم ملی)!
لزوما بهای هرکسی همانقدر است که میجوید
لزوما هر کسی باران را نمیفهمد
لزوما شاید حتا کسی دیوانه بزند روی اعصاب من که قرص بخور!!!
و یک جای دیگر در آغوش کسی دیگر که چون قوی تنها بمیرد؟؟؟؟
و این جا هم که یک پیرمرد را به تخت میبندم که اعتیاد دارد به دیوانگی مزمن!
فاطمه عزیزم با اجازه هم من دیوانه شدم ، هم خیابان هم استاد هم بچه ها هم فرمانده هم خاکریز هم . . . . . . . . . . . . . . . . . .
و اما بعد
ای رفیقان مستی ما از شرابی دیگر است
تاک ما عشق است و در انگورش آبی دیگر است
قصه ای هشیار سازد قصه ای خواب آورد
در مثل هر داستانی را حسابی دیگر است!
حالا هی دیوانه دیوانه کنم که مپرس
که خوشت بیاد از هر ننه قمری؟
حواست جمع نباشد کلاهت را چهاردستی بچسبی چه فایده؟؟؟!!!
هر وقت غصه داری تک بنداز گریه کنم!
(3سطر را نقطه چین خوانی کن)
....................................
.....................................................................
..............................................
-: عجب اسیری شدما!!!!
راستش را بخوای هردومان اسیر ایم ...
تو اسیر دیوارهای جغرافیایی
و من ، اما اسیر دغدغه های درون
اصلا میدانی بين آسمان و فضا، دريائي است خروشان با امواج متلاطم، در آن دريا مارهايي هست که شکمشان سبز رنگ و پشتشان، خالدار است. پادشاهان با بازهاي ابلق آنها را شکار ميکنند و امامان را بدان مي آزمايند؟
موهایت را دم اسبی نبند که مجبور بشوی شیهه بکشی
روی یا توی دفتر نقاشی، عزیز
حواست باشد از یک سوراخ دو گزیده نشوی!
حالا همه لینکهایت را چک کن
اگر در تنگه هرمز خبری شد من و تو نداریم، داریم؟
مثل مثنوی یا نه، مثل غزل:
«انکار نمی کنم
ما از خيلی ها به هم نز د يک تر يم
و از خيلی ها فاصله داريم
خيلی ..»
باز هم حواست باشد
نشنوم که: آخ جون!دلمون چه خنک شد!
دختره... بالاخره سوسک شد!
البته خدا دلسردشان کند بهتر و باز هم حواست جمع بهترتر !
دیگر زیاده عرضی نیست و هیچ ملالی بجز اینکه نمیبینمت فاطمه جان
حق.!
من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم
سلام فاطمه جان
امروز از انقلاب تا آزادی راهی نیست
که مملو جمعیت است پرچمی که میرقصد بدون باد
مدادهای رنگیم را بگیر تا قاطی کنم
راستی فاطمه عزیزم تا میتوانی خودت باش
تو میتوانی!!!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مطلب زیر رو یکی از دوستان بی پلاکم برام کامنت خصوصی گذاشته بود- بدرد شما هم میخوره!!
من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم .من هم سالهای سال در یكی از دانشكدههای هنری درس خواندهام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی كه نمیدانستم گذراندهام. من هم سالها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیستهام. ریش پروفسوری و سبیل نیچهای گذاشتهام و كتاب «انسان تك ساختی» هربرت ماركوز را -بیآنكه آن زمان خوانده باشماش- طوری دست گرفتهام كه دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:«عجب فلانی چه كتاب هایی میخواند، معلوم است كه خیلی میفهمد.»... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی كشانده است كه ناچارشدهام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران كنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم كه«تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمیشود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمیآید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این متاعی است كه هركس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت.
سعی كردم كه خودم را از میان بردارم تا هرچه هست خدا
باشد و خدا را شكر بر این تصمیم وفادار ماندهام. البته آنچه كه انسان می
نویسد همیشه تراوشات درونی خود او است- همه هنرها اینچنیناند كسی هم كه
فیلم میسازد اثر تراوشات درونی خود اوست- اما اگر انسان خود را در خدا
فانی كند آنگاه این خداست كه در آثار ما جلوهگر میشود. حقیر اینچنین
ادعائی ندارم اما سعیام بر این بوده است.
قسمتی از نوشته های شهید آوینی
تقدیم به خلیلی عزیز
بگو کمی برايم گريه کند ژکوند
. . . و شرمنده که پست جدید طول کشید
--------------------------------------------------------------------------------
چقدر بگويم تا صبح؟!
بايد شروع کنم . . .
که چاره ديگری برايم نمانده
سلام فاطمه عزیزم
ساعت راس همين عقربه است و
قافله عشق به سر منزل جاويد نزديك ميشود
سماور جوش به خوردم می دهد
چيزی برايم نمانده بجز هوس قمار ديگر!
چه کسی از غيب الغيب آمد که به غيبِ غيب رود؟
يا حی و يا قيوم
هر گاه كه عَلَم قيام تو بلند شود، كل ارض كرب و البلا
حالا هنوز کو ؟ تا اتحاد عاشق و معشوق
جسمتان رو به قبله نماز ميگذارد، روحتان كجا؟
که ما کافر کفريم و خدا کافر ماست
اگر حج را ناتمام بگذارد. . . فاطمه!؟
از گرم و سرد هزار سال فاصله دارم
عُلِمنا منطق الطير
چه رسد که شيخ اشراق كه کافر مرد!
و حالا عجبا كه « شمس در آيينه نظر كرده است. . . »
تشنگی را رها نکن فاطمه!!
سرگردانی در تولد پايان گرفته است
سفره که پهن شد يک طرف من و يک طرف خيمههاي سوخته
غريبی نکن!
ما هم ای دوست دلشکار توايم
باز کن پرده را که يار توايم
به عين اليقين برس، كه شب سراپرده حرم عرفاست
قطب الشريعه نبودم، غرق در حيرت كُل يوم عاشورا
حالا! زندگی بر وفق مراد نباشد به وفق خدا بيامرز باشد؟
لَيس فی جبه الا الله
تا از سوختگان شديم
کجای منطقه البروجی؟
هر چند، تو را غروب نمايد ولی شروق بود
قيمت هر کسی همانقدر است که می جويد
اين روزها چقدر تشنه ام به خون خودم
فاطمه عزیزم چقدر دلم برای خودم می سوزد
حالا بايد منتظر بمانم تا کجا تجلی کند؟ خون خدا
چشمانم عادت ندارد ببيند
اين حسينيه سرزمين امپراطوری من است
بگو کمی برايم گريه کند ژکوند كه صحراي بلا به وسعت همه تاريخ است.
فاطمه جان، عبادت مشروط نميكنم !
كه ما در تاريكي چگونه از حقيقت فرار كرديم؟ ان کنتم لا تعلمون!
« عالم همه در طواف عشق است و دايرهدار اين طواف ثارا...»
بايد رفت
که شورشی عظيم خلق را پديد آمد !.
طنز
با سلام
ابتدا به ساکن به کسي بر نخورد
کار زير حاصل مطايبهاي است با يکي از دوستان
ديگر عصاي معجزه جاري نميشود اين را دكارت گفت نه اخبار 8:30
هي سكه جمع ميكنم كه مبادا ضرر كنم وقتي كه 4نعل به گردم نميرسي
وقتي كه كانت نيز به گردم نميرسد يك نامه جعل ميكني و زود ميروي
يك نامه كه زمين و زمان را تكان دهد. . . / با دردهاي دختر تبدار قبرسي!
اقراء باسمك ربك الاعلي و خوردهاي وقتي كمي نمك تو به زخمم نميزني
يك زخمه زخم دارم و از راه آمدم راهي كه ميسريد به ايوان مجلسي
من راي ميدهم كه تو هم نردبان شوي وقتي كه بوش داده به شيپور اذن جنگ
تو قول ميدهي كه سنا هم موافق است در حال فكر در هيجان WC
يك شب قرار بود عروس ننم بشي آن هم استناد شبي كه عروس خون
هي پخش ميشود كه شما مستند بساز حتا بدون پرسش و تحقيق و بررسي
گيرم كه پول نفت سر سفرههاي ماست. . . اين سفرهها كه در گرو بانك مركزيست
كبريت ميكشم به درونم كه منفجر، القاعده نكرد كجا را ؟؟؟؟ / تو دپرسي؟؟!!/
حالا درون قهوه خانه باقر نشستهام، من چاي ميخورم و تو چايي نميخوري
هي چاي ميخوري و منم چاي / ميخورم /سيگار/ ميكشد تو را و به پايان نميرسي
من فكر ميكنم كه سخنگوي دولتم!!، تكذيب ميكنم كه عروس ننم شدي
حتا اگر طلاق بخواي نميدهم، بانوي باغهاي گلايول و اطلسي
يك دست جام باده و يك دست مثنوي يك پاي لنگ و قافيه تنگ و زلف يار
رقصي چنين ميدانه ميدانم آرزوست جون رقص وحشيانه و مرموز كركسي
روي مزار كانت كه بر آن نوشته است؛ عقلم كفاف حيرت انسان نميدهد!
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
پاساژ اسرار زیادی دارد . . .
ابتدا با ساکن به جایی برنخورد کمی خاطره با انجیر و پشمک این روزها نیش آدمیزاد را باز می کند پس لطفا از ما فرار. . . . .
............................
از اين حلقه تا اون حلقه سر و گوشش ميجمبه!
هنور كو تا زخمه جهت ارتعاش دور ميدان
كه هر چيزي كه قحطي!! نباشد قطعيست
كه هر وقت خواستي پاي منقل پير شوي:
يه دود، دو دود، دودورودودود
كه هر وقت دندان به سينه مادرت كشيدي . . .
-: ببين، هر وقت بمب ميتركه موجش ميشه ارتعاش، فهميدي؟؟؟
-: بله هر وقت ارتعاش ميتركه بمبش تو رو برو بمير!!
راستي اسم اين دختر مريم بود كه پاي آينه پير مي شود؟!؟!/شد
هيچ ادعايي ندارم براي فرزندت
تمام اجاقهاي روشن را هيچ حديثي ننوشته باورت شود
اسرائيليات هم حالا كه رسيد به هفتاد ما ميزنيم، نوك مگسك زير خال سياه
سئوالم را ميكنم توي چشمهاي دود گرفتهاي كه 2008 المپيك را چيندار و گُلگُلي
راستي ليلا تمام تاريخ مشروطه اين طرف، آن طرف هم اين طرف!!
و گرنه « شايد اصلا مبادا آدم به مردنش زيباست و گرنه فرصتي كه دارد به خوابش نميارزد
قول ميدهم هيچ كتابي را با خودم نبرم»
ديديد چقدر قشنگ شد فرهاد گوشه بيمارستان
(من خودم براش sms دادم جواب نداد!!)
جنگ جاي ديروزي را با تمامي توله سگهاي تورنتو كه مال مرا خوردند مال تو را گازميگيرند.
اينقدر گاز نده حيوان لُف لُف كن
كه سر تا سر سيستان را خودم زدم به كمين
سيستان شهريست رستم وار!
راستي اسم دختر شما بود كه پاي آينه پير شد؟!؟!
هيچ ادعايي ندارم براي نوهات!
آاااها،،،،، پشمت پيش حليمه جا ماند جهت ريسيدن ريشت توي لندرور آبي؟؟؟!!!
قهوه خانه- جنب پل تجن عكسهايت جا ماند توي همان املت
ياغي نام شاعري است در اينجا در آنجا كه اصلا به قرص هم باجگير شد.؟؟؟!!!!؟؟
به من بزنگ كه ببالم، بنگارم، كه نگارم، ننگارد، بللاشد نام دوم شما چه بود؟
سه ، دو ، يك
حركت
هر وقت دندان به سينه مادرت كشيدي . . .
-: ببين، هر وقت بمب ميتركه موجش ميشه ارتعاش، فهميدي؟؟؟
-: بله هر وقت ارتعاش ميتركه بمبش تو رو برو بمير!!
راستي اسم شما مريم نبود كه پاي آينه پير شد؟!؟!
هيچ ادعايي ندارم براي نتيجه ات
قبيلهات، تمامي رگ و ريشهات
و تسبيح چوبي كه هي ميزنم سي و سه تلنگر به انديشهات
دلت گير چه چيزي كه نمي شود
از حرف هاي بچه ها دلگير مي شد
ما بي خيال حرفهاي بي ثباتيم
اين جوجه با افكار ما درگير مي شد
مشت شما را تا بخواهي باز كردم
اين موج ها را من خودم
انگشت كردم ، صدتا شمشير بسازي يكي دسته ندارد ژنرال
نفتكشها عجب هيكلي دارند!
هيچ ادعايي ندارم براي نبيرهات!
-: ببين، هر وقت بمب ميتركه موجش ميشه ارتعاش، فهميدي؟؟؟ /
از پنجره بیرون زدم ته همین قلاب گیر افتاده بود
ماهی ها دست و پا می زدند
و بوف کور چشم دیدنم را نداشت)
عصبانیم نکن با دود به چشمت می ریزم
طوری که اشک هم راهش را نشناسد .
ساعت که برای تنظیم کردن نمی زند
روزانه وقت از قرص های امید را گرفتم
فرصت رسیدن به وقت قرص ها را از من گرفت
طنز شوخي جدي فحش بدوبيراه و يه عالمه شعر براي روزهايي كه بايد اين پست را ميشستم و ميگذاشتم كمي از روزگارت را برملا كنم.
حالا ديگر نفس راحتي بكش اين پاساژ اسرار زيادي در سينهاش انبار كرده.
لقمان را گفتند . . .
باسلام
ميلاد سراسر نور مولانا، عينالله، فضلالله، نورالله، وجهالله، وليالله،
يدالله، قدرت الله، حجت الله، وجه الدين، عماد الدين، يعسوب الدين،
سيفالدين، فخر الدین، شمسالدين، علم اليقين، اسدالله الغالب،
علي بن ابيطالب عليه السلام بر همه شما دوستان و عزيزان مبارک باد.
*************************************
من کيم؟ ليلي و ليلي کيست من
ما چو يک روحيم اندر دو بدن
************************************
لقمان را گفتند: ادب از که آموختي؟ گفت از بي ادبان؛
هرچه از ايشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهيز کردم.
************************************
به همه بی خردان و بی ادبان
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
باران سپید
من كيم؟ ليلي. ليلي كيست؟ من ...... هر دو يك روحيم اندر دو بدن
**********************************************************
(« زبـان » ديكـتا تـوري پهـناورمتـن !!)
|
مي توان در همين متن كه مي شود نسبتا آن را كوتاه خواند نوعي حمله ي تازه بر تسلط زبانيت اثر نيز دانست چرا كه متن از حيطه زبان مي گريزد و آگاهانه در فكر آزادي عملي وراي آن است . فرار از ديكتاتوري زبان ... فرار ... . بااين حال منكر زبانيت به عنوان توقف گاه فعلي آن نيست يك آلترناتيو پيشنهادي بازگشت به معنا ست شايد ... |
شرحي بر
« ببین کجای زمین انگشت فرو کرده ام »
شعري از : باران سپيد
هر متن و نوشتاري با ويژه گي هايي خاص نسبت به ديگر نوشته ها متمايز مي شود . موجوديت تازه اي كه با شكافتن هر كلمه و فرو رفتن در اعماق و شالوده ي آن و سپس شكستن و كاشتن آن و شايد برداشتي از محصولي تازه و حتا فراروي از ( گندم از گندم برويد جو ز جو ...) و بر هم زدن نُرم زبان و انديشه در متن و تحرك بخشيدن و سياليت اعجاز انگيزش يا هر آنچه شوق كشف و توليد را در ما بر مي انگيزد وتا جايي كه حتا در مواردي نفي آن نيز دليل وجودي خود اثر است نه آنچه به آنها منتسب كرديم .اشتياق به آثار چند وجهي و چند كانوني وبه نوعي ارتعاشي دائم از مخاطب امروز توليد گري قهار مي سازد كه در پايبند ي به آنچه امروزه و ديروزه و فردايي است را يكجا براي جهاني تازه در اختيار مي گيرد .
کمی دست بجنبان زن!
زندگی فرصتی برای نوشیدن چای هم به کسی نمی دهد.
پشت ابروی کسی که مرد کجا و سنگِ زیرین، کجای این متن؟
اگر بخواهيم براي هر سطر دليل وجودي بياوريم خيلي از اشعار عرفاني ما مي تواند به دليل بي دليلي كنار بروند اما مي بينيم كه اصلا دليل ماندگاري شان خودشان هستند . نه آنچه كه به آنها منتسب مي شوند معمولا در شعرهاي « باران » چنين مواردي زياد مي بينيم اگر چه بعضي ارجاعات پررنگند ولي دليل وجوديشان خودشانند و اين به اهميت كار مي افزايد .
عرفان امروز نه در خرابات و گوشه ي اذلت كه در ميان مردم و در فرازو نشيبهاي زندگي محك مي خورد . چرا كه جنس عرفان امروز با آنچه در گمان مان و به لحاظ تاريخي از آن حرف مي زديم فرق دارد
برهم خوردن نظم جغرافيايي و زماني ، خود محصول يك جريان فرهنگيست . فرهنگي كه در شعر با نوعي ريزش مخاطب و نوعي گرايش خاص همراه است . مخاطبيني كه برخورد انتقادي با اثر را به مصرف كنندگي صرف ترجيه دادند .
شرجی از سر و رویت می پاشد به دریای پشت سرم (ـــ خزر؟)
چه افسانه هائی بافتم با موی دختر با نمک شمال
این جزیره نصف النهارش را گذاشته نوک انگشتم / آقای دکتر سر ساعت میل کند لطفا !
« باخت است و شناخت است بعضي را داد و عطا هست اما شناخت نيست و بعضي را شناخت هست اما باخت نيست اما چون اين هردو باشد عظيم موافق كسي باشد اين چنين كسي موافق باشد نظير اين مردي راه مي رود اما نمي داند كه اين راهست يا بي راهي . مي رود علي العميا . بوك آواز خروسي يا نشان آباداني اي پديد آيد كو اين و كو آن كه راه مي داند و مي رود و محتاج نشان و علامت نيست كار او دارد پس شناخت وراي همه است .( مولانا فيه ما فيه ) »
به چشم های تو می رسم و اشتهایم کور است
اگر شهریار راست می گفت خودش، هنوز جانم به قربانت بیا!
حالا خط می کشم در حضور شما و میدان می کشم با این حرف
با اجاق ای که دودكش بر لب آجر از نان قرض می گیرد، بگو بگیرد.
آنچه از تلفيق همه ارجاعات و دگرگوني هاي نحوي و نفوذ در عمق تاريخ و واژگوني معنا و هزاران تدبير ديگر كه شاهدش بوديم و نهايتا به آنچه زبان شناسي گفته مي شود و يا نظام نشانه ها و ... با همه ي دادو قالش انسان را در خود انگاري معنا و زبان ( مولف و اقتدار ) و رهيافت زبانيت آن خلاصه نكرد حتا بر مولف شوريد و به زبان عينيت و هويت داد .
راستي به نظر نمي رسد كه امروز زبان نيز خود ديكتاتوري پهناور شده است ؟
اگر به آلترناتيو تازه فكر كنيم مرتجع و عقب مانده هستيم؟. ( بايد به آن فكر كنم )
اگر بگوييم ما از پس زيبايي شناختي هاي زبان و فرم به زيبايي معنايي هم ... چه ؟!!
اگر بپذيريم كه متن يافته هاي بي شماري بر آمده از مراكز گوناگون فرهنگي است آنگاه فقط با يك بازنمايي و كشف مراكز پي به اسراري مي بريم كه متن در خود نهان دارد البته با كيفيت گفتماني فرهنگ ها فعلن كاري ندارم اما اين شيوه ذاتا نمي تواند متن را از تقليد گري به سمت توليد گري بكشاند چرا كه سرشت آن كشف و بازنمايي است .
اما فرهنگها توليد گرند و گفتمان فرهنگي از پس توليد بر مي آيد. حالتي كه در هجوم به آن و تجزيه ي فرهنگها يك نظام گفتماني كه قواعدي را در خود توليد كرده و نظام ساختاري و نشانه اي و ارجاعي آن تنها به خودش متصل است و البته آنها را در تقابل هم مي كشاند و شايد هم بطور هم جوار اما با اين همه نمي توان تفاوت ها را ناديده انگاشت ..... آنگاه در اين صورت است كه برايمان اهميت اين گزاره ها بيش از پيش روشن مي شوند :
عصر یخبندان به دایناسور هم مبتلا شود
من از غار نشینی دل خوشی ندارم! / خون از جائی نشت کرده که نباید ...
گزاره هايي كه شايد به شكلي بتوان پذيرفت كه در هم نشيني فرمي و ساختاري و زباني توانستند گونه اي از سهم مساوي واژگان را رغم بزنند اما پنهان نمي توان كرد كه غير منتظره گي اين سطرها نوعي ذات و سرشت جديدي را عريان مي نمايد بدون آنكه زمينه اي براي اين منطق طرح كرده و يا بستري از آن بسازد .
هنوز هیچ جنگی جهانی نشده، بگذار صندلی، دادگاه را دار بزند، فقط بزند!
من با هوائی که توی سینه ام نفس بکشد، مشکلی ندارم آقای قاضی!
وز- وز این پرنده ها ، پای انفجاری که در سرم افتاده
پشت سرم نگاه جا مانده ـــــــــــ جا مانده ه هایم فقط جا مانده
بعضا گفته مي شود كه اگر بخواهيم به معنا دست يابيم و متن را به سرانجام ببريم بايد از واژگان كليدي شروع كنيم :
در اين 4 سطر واژگاني چون جنگ – صندلي – دادگاه – دار – قاضي – انفجار – جامانده و ... نقش كليدي دارند . اگرچه اعتقاد من هم اين است كه هيچ كاراكتري گوينده ي اين متن نيست و تنها خوانش است كه زواياي تازه اي را روشن مي كند اما در اين متن نمي توان از معنا و زيبايي شناختي آن به سادگي گذشت .
يا زمان به قبل از جنگ بازگشت و زمان تقويمي يكبار ديگر برهم خورد و يا اينكه اين گذاره با نفي ، در پي اثبات است كه اگر دادگاهي باشد آنوقت مي توان عاملين جنگ در جهان را محكوم كرد .بعد ، نه خود نويسنده در مقام شاهد ( شايد ) مي گويد :
من با هوائی که توی سینه ام نفس بکشد، مشکلی ندارم آقای قاضی! و ...
بارها از زبان ايرانياني كه سابقه ي حضور در سالهاي 8 ساله جنگ را دارند شنيديم كه ما در اين سالها به چيزهايي فكر كرديم كه به دست آوردنشان برايمان ارزنده تراز چند وجب خاك بود يعني نگاهي آرمان خواهانه كه به نوعي زيست و هستي بر مي گردد . و آنان مي گويند آنچه ما در مناطق جنگي جا گذاشتيم فقط مشتي خاطره نيست بل كه برگ ديگري از تاريخ عاشورايي است كه درحال تداوم است ! و در همين چند سطر مي توان جهاني از معنا و ارجاع را داشت مثل : شيميايي شدن ها – موج انفجار گرفتگي ها و قطع عضو شدن ها و ...
كلمات اساسا داراي سرشت مبهم و معنايي مضاعف هستند كه با خوانش جدي و به دور از وضعيت خود باختگي و تفنن در يافت و منتشر مي گردند و باز بر اين نكته تاكيد مي كنم كه در اين شعر ، با نفوذ به لايه هاي معنا و روايت و برجستگي مفرط زبان تلاشي صورت گرفته است تا با به نمايش در آمدن قدرت ارتعاش و درهم خوردگي و اتفاقات دور از انتظار به نوعي از ديكتاتوري پهناور زبان نيز عبور نمايد .
نشانه ها قدرت و استهكام شديدا مقتدرانه اي را نمايانده اند كه گويي قصد دارند قبل از متن به وجود خود و اقتدارشان انگشت گذارند . و اين امپراتوري خود نظام سلطه اي تازه را احتمالا بر متن تحميل كرده است .
بااين فرض كه « يگانگي اثر نه در مبداء بل كه در مقصد است » نقش ارزنده و نهايي را با توجه به اينكه چنين متوني محصول نوشتاري متعدد با كانون هاي فرهنگي متعدد است در مقصد يافت و اين مقصد شخص نيست و مقصد فضايي است كه همه ي گفتمان هاي موجود با همه روايت هاي كوتاه و بلند و ارجاعات بيرون متن و ... بدون پيش داوري در مقصد تاويل مي شود .
بديهي است كه نظام جهان بر منظومه هاست و تفكري دانا بر كل نظام هستي مشرف است و آن خداوند است و از ديدگاه كلان نمي توان بر آن كوچكترين عارضه ي نسبيت را روا اداشت اما در جهان متن و ساختار آن با توجه به محدوديت زاويه هاي ديد و منظر زيبايي شناختي در مقصد كاملا نسبي و غير قطعي است .
از این تاریکی دست توی تاریکی دیگر محال است که سری نترس هستم.
حالا می توانی به من فکر کنی - می توانی از کوره در بروی / اما من می گویم از شناسنامه ام بپرس
ببین کجای زمین انگشت فرو کرده ام ، نیافتد! / از پس لرزه ای که به زیر چشم تو آب می کرد
این دیوار را بخ ــ شی ... دم... نه، ، دم در خوب نیست، بفرمائید توو!
«که تو در برون چه کردی که درون خانه آئی؟»
دقيقا همين جاست كه اين متن با بعضي متون موسوم به پست مدرني متفاوت است و زاييده تخيلات و عرفان امروزي شاعريست كه گفتگو را حتا با خود هم به گونه اي اسرار آميز پي مي گيرد . نوعي تصوف يا نوعي عرفان نميدانم شايد اينكه شوق پرواز باشد و شوق آن در خواب بميرد اگر يك برگشت به عرفان گذشته نباشد نوعي رويكرد تازه مي تواند باشد نه ؟است .
دخیل همین کفشم که خسته تر از پیکان شده
چرا تابلوی خیابان یکطرفه در انتهایش نصب است؟
اصلا دیگر فکرش را نکن که دنبال سقف بریده ام هستم
شناسنامه ام همه حرف هایش را خط می زند
آخر کجای استوا را خط بکشم تا سند بزنی به من؟
پائین تر! / بیا ! نوبت من اینجاست / ایست!
اغتشاش از همان ابتدا براي فهم يك تناقض عندالزوم كاررا سخت مي كند .پرواز در يك هم جواري گفتماني با خوابي كه هرگز تكليفش معلوم نيست . اما منطق انتقادي آنچنان جاري و ساريست كه انسان ناخود آگاه به جنون ضديت با واقع بيني عقلاني را به وضوح درك مي نمايد .
احتمالا دخيل و شناسنامه در اينجا ارجاعات گمراه كننده اي هستند يعني مي توانند در انتزاع بمانند يا اينكه در يك پيوند ارگانيك و هم پوشاني سطر هاي بعدي به دادم برسند اما چه اهميتي دارد من دارم درد ميكشم و با اين زخم سهراب كشاني به راه نيفتاد .
شايد مختصات تاريخي يك متن چنين شكل بگيرد كه با وارد سازي تاريخ در آن و يا وارد كردن متن به درون تاريخ منشاء تحولاتي شويم و جنون معترضه بر اين باور است كه عقلانيت نه موهبتي طبيعي ( يا بيشتر از آن ) بل كه محصول تاريخي و فرهنگي است .
مي توان در همين متن كه مي شود نسبتا آن را كوتاه خواند نوعي حمله ي تازه بر تسلط زبانيت اثر نيز دانست چرا كه متن از حيطه زبان مي گريزد و آگاهانه در فكر آزادي عملي وراي آن است . فرار از ديكتاتوري زبان ... فرار ... . بااين حال منكر زبانيت به عنوان توقف گاه فعلي آن نيست يك آلترناتيو پيشنهادي بازگشت به معنا ست شايد ...
و همين رفتار شعريست كه امروزه عده اي را به صرافت« تخريب خانم باران سپيد »انداخته است چراكه پست مدرن را هم به قطعيت دست و پا بسته در زبان ( متاسفانه تعريف ناقصي كه خود دارند ) ديده اند و حالا عده اي از دل ادبيات بيرون آمدند كه داد ديگري مي زنند . باهم شعر كامل مرورد نظر را مي خوانيم :
کمی دست بجنبان زن!
زندگی فرصتی برای نوشیدن چای هم به کسی نمی دهد.
پشت ابروی کسی که مرد کجا و سنگِ زیرین، کجای این متن؟
حوصله ام از سر بیاید...
چه یک وجب استخوان بخورد
چه هر چه می خواهی قدم بزنی، بزن! سیم آخر همیشه لخت است.
با آب بیعت کرده ، از گوشه پیراهنم گل بگیر!
شرجی از سر و رویت می پاشد به دریای پشت سرم ـــ خزر؟
چه افسانه هائی بافتم با موی دختر با نمک شمال
این جزیره نصف النهارش را گذاشته نوک انگشتم
آقای دکتر سر ساعت میل کند لطفا !
به چشم های تو می رسم و اشتهایم کور است
اگر شهریار راست می گفت خودش، هنوز جانم به قربانت بیا!
حالا خط می کشم در حضور شما و میدان می کشم با این حرف
با اجاق ای که دودكش بر لب آجر از نان قرض می گیرد، بگو بگیرد.
این آشپزخانه خودش را به آب و آتش زده ـــ منجمدش کنید!
عصر یخبندان به دایناسور هم مبتلا شود، من از غار نشینی دل خوشی ندارم!
خون از جائی نشت کرده که نباید
و خون خونِ خودم را می شست
روزنامه نوشتند تیتر نداریم ـــ روزنامه نداریم!
نه ، نه ، نه
هنوز هیچ جنگی جهانی نشده،
بگذار صندلی، دادگاه را دار بزند، فقط بزند!
من با هوائی که توی سینه ام نفس بکشد، مشکلی ندارم آقای قاضی!
وز- وز این پرنده ها ، پای انفجاری که در سرم افتاده
پشت سرم نگاه جا مانده ـــــ جا مانده ه هایم فقط جا مانده
از این تاریکی دست توی تاریکی دیگر محال است که سری نترس هستم.
حالا می توانی به من فکر کنی - می توانی از کوره در بروی
اما من می گویم از شناسنامه ام بپرس
ببین کجای زمین انگشت فرو کرده ام ، نیافتد!
از پس لرزه ای که به زیر چشم تو آب می کرد
این دیوار را بخ ... شی ... دم... نه، ، دم در خوب نیست، بفرمائید توو!
«که تو در برون چه کردی که درون خانه آئی؟»
دخیل همین کفشم که خسته تر از پیکان شده
چرا تابلوی خیابان یکطرفه در انتهایش نصب است؟
اصلا دیگر فکرش را نکن که دنبال سقف بریده ام هستم
شناسنامه ام همه حرف هایش را خط می زند
آخر کجای استوا را خط بکشم تا سند بزنی به من؟
پائین تر!
بیا ! نوبت من اینجاست
ایست!
|
و همين رفتار شعريست كه امروزه عده اي را به صرافت« تخريب خانم باران سپيد »انداخته است چراكه پست مدرن را هم به قطعيت دست و پا بسته در زبان ( متاسفانه تعريف ناقصي كه خود دارند ) ديده اند... حالا عده اي از دل ادبيات بيرون آمدند كه داد ديگري مي زنند . |
در پايان براي خانم باران سپيد موفقيت آرزو مندم براي هميشه پيشرو بودنش شادمانم.
با سپاس فراوان : احسان مهديان
لَيس فی جبه الا الله
چقدر بگويم تا صبح؟!
بايد شروع کنم . . .
که چاره ديگری برايم نمانده
سلام
ساعت راس همين عقربه است و
قافله عشق به سر منزل جاويد نزديك ميشود
سماور جوش به خوردم می دهد
چيزی برايم نمانده بجز هوس قمار ديگر!
چه کسی از غيب الغيب آمد که به غيبِ غيب رود؟
يا حی و يا قيوم
هر گاه كه عَلَم قيام تو بلند شود، كل ارض . . .
حالا هنوز کو ؟ تا اتحاد عاشق و معشوق
جسمتان رو به قبله نماز ميگذارد، روحتان كجا؟
که ما کافر کفريم و خدا کافر ماست
اگر حج را ناتمام بگذارد. . . ؟
از گرم و سرد هزار سال فاصله دارم
عُلِمنا منطق الطير
چه رسد که شيخ اشراق کافر مرد!
و حالا عجبا كه « شمس در آيينه نظر كرده است. . . »
تشنگی را رها نکن عزيز
سرگردانی در تولد پايان گرفته است
سفره که پهن شد يک طرف من و يک طرف خيمههاي سوخته
غريبی نکن!
ما هم ای دوست دلشکار توايم
باز کن پرده را که يار توايم
به عين اليقين برس كه شب سراپرده حرم عرفاست
قطب الشريعه نبودم غرق در حيرت كُل يوم . . .
حالا! زندگی بر وفق مراد نباشد به وفق خدا بيامرز باشد؟
لَيس فی جبه الا الله
تا از سوختگان شديم
کجای منطقه البروجی؟
هر چند، تو را غروب نمايد ولی شروق بود
قيمت هر کسی همانقدر است که می جويد
اين روزها چقدر تشنه ام به خون خودم
چقدر دلم برای خودم می سوزد
حالا بايد منتظر بمانم تا کجا تجلی کند؟ خون خدا
چشمانم عادت ندارد ببيند
اين حسينيه سرزمين امپراطوری من است
بگو کمی برايم گريه کند ژکوند كه صحراي بلا به وسعت همه تاريخ است.
عبادت مشروط نميكنم!
كه ما در تاريكي چگونه از حقيقت فرار كرديم؟ ان کنتم لا تعلمون!
« عالم همه در طواف عشق است و دايرهدار اين طواف ثارا...»
بايد رفت
که شورشی عظيم خلق را پديد آمد !.
بازخوانی نظرات ارزشمند دوستان و نگاهی به شعر احسان مهدیان
با سلام
من نميدانم چرا هر وقت اسم جنگ به وسط كشيده ميشود همه فقط به فكر انفجار و زخم و مرگ و مير ميافتند، يعني بعد از اينكه جنگ تمام شد خيال ما هم راحت شد؟ خرابي كه نداشتيم!، آواره و بي سرپناه و بي سر پرست هم ابدا! فقر فرهنگي و فقر هويت هم كه نداشتيم، همه آوارهگان هم فوري رفتن سر جاشون، همين.
حقير در يك شبهسخنراني! عرض كردم كه متاسفانه خيليها بعد از قطعنامه را اصلا نگاه نميكنند در حالي كه من حتي بعد از آن را نيز جنگ ميدانم.
كدام فيلمساز فضاي جامعه بعد از جنگ را ديد؟ البته بجز يك يا دو اثر. كدام نويسنده و شاعر مشكلات ناشي از 8 سال جنگ را ديد؟ همه يا شكايت بود(كه كار هر ننهقمري هم است) يا حكايت(كه حاجي كجايي سيدتو كشتن!) يا خاطرات(كه فلاني نور بالا ميزد ما هم راهنما يا به چپ يا به راست!!!).
چقدر جنگ لطمات و بركات براي ما داشت؟ و ما چقدر به آن توجه كرديم ؟ . . .
وقتي كامنت آقايان و نسوان را در وبلاگ هجووووووم خواندم تصميم گرفتم همه آنان را جمع كنم. من به همه آنان به ديد انتقادي نگاه ميكنم .
ميخواهيد دانشجوي فرزند شهيدي ببينيد كه بدون سهميه بنياد وارد دانشگاه شد؟ و فرزند شهيد ديگري كه در دوران دانشجويي خود (همين الان) براي امرار معاش در يك مغازه عمده فروشي كارگري ميكند و يا فرزند شهيد ديگري كه با مدرك ديپلم در يك اداره استخدام شده ولي همچنان طلبكار است و يا فرزند شهيد ل كه الان وقتي توي پژو206 sd نشسته فكر ميكند همه بايد برايش تا كمر خم شوند!! از كجا آورده؟ مگه من فضولم؟! يا نه بيايد جانبازي را به شما نشان دهم (شيميايي) كه آخر هر برج و شروع هر ترم دانشگاه قيافهاش شبيه آدمهاي روبه موت ميشود. اصلا بيايد برويم منزل آقاي ن.رستمي آزادهاي كه موقع نماز جماعت وقتي گردنش را كج ميكرد و نماز ميخواند من به او غبطه ميخوردم البته تا وقتي كه بخاطر دو روز دير تحويل شدن فريزر ايشان كل اداره امور آزادگان را به هم ريخت البته اين به من ربطي ندارد عدهاي همه چيز داشتند و رفتند و وقتي برگشتند هيچ چيزي نداشتند! و عدهاي هم چيزي نداشتند ولي (تقبلالله) وقتي آمدند صاحب همه چيز شدند.
لعنت به جنگ . . .
حالا همه اينها چقدر در پيشرفت هنر در زمينه جنگ (مخصوصا شعر) چقدر موثر است؟ گيرم يكي خورد و يكي برد. ما فقط چسبيديم به مصداق ها . . . .
بد نيست نگاهي بيندازيم به كامنتها و نظرات دوستان البته در لابهلا بنده نيز گريزي خواهم زد(با رنگ قرمز مشخص ميكنم كه قاطي نشه) و در پايان نيز شعر آقاي هجووووووم.!!
آقاي خواجات فرمودند:
دوست من وقتی می گویی جنگ من به یاد کودکی می گردم که در اهواز سال59 دنبال سر کنده اش بود تا بتواند عروسک خود را ببوسد ....
جنگ که من در میانش جوانی کردم و تکه ای خمپاره یادگاری ام داد و رفت .....
و مجروحان شیمیایی که هوا کم می آورند و پوست کم می آورند اما دل کم نیاورده اند ..... باید از جنگ گفت و بیشتر گفت . به گمان من هنوز شعر جنگ آن گونه که باید نوشته نشده و این دورخیز دارد زیادی طولانی می شود.
و حالا سئوال من از آقاي خواجات اين است: از كجاي جنگ بايد بيشتر گفت؟ تا حال كم گفته شد؟ كم حكايات و خاطرات شنيديم؟ بايد از قسمت دوم جنگ گفت ، درست است؟
و اما خودكار كمرنگ (اميدوارم زودتر پرنگ شود) گفتند:
جناب آقای احسان مهدیان
شعر را کامل و با تامل خواندم با معیار هائی که در ذهنم است تا حدود بسیاری همزیستی دارد خوب مکان های مختلف را به بازی می کشد و بخش آفرینشی کار بیشتر است.از ترکیب سازی دوری نموده اید این نشانه تلاش شاعر است و دوریش از تنبلی و راحت طلبی و سعی در آوردن توصیف تصاویر بسیار تصاویری که مانند زندگی امروز تداخل و تزاحم دارند و تا یک تصویر را بخواهی ببینی تصویری دیگر مستقیم به چشمت زل می زند این ها را اینجانب در نظر هایم نشانه مثبتی از شعر پیشرو می دانم مطالب دیگری هم از جنبه های مثبت شعر هست که لازم نیست بگویم ولی در خیلی از صحنه ها شاعر خواننده را رها می سازد تا او تصمیم بگیرد که چه مثبت است چه منفی.ولی خب نگاه مثبت و جانبدارانه اول شخص حاضر در اثر خیلی بر دیدگاه خواننده تاثیر گذار است و تاویلش را گرفتار محدودیت می نماید.
در هر صورت شعر های احسان مهدیان فاصله خوبی با خیلی ها دارد که فقط مدعی شعر پیشرو هستند.به نظر بنده احسان با کمی وسواس بیشتر می تواند آثاری بیافریند که لااقل ماندگار باشند.دوست داشتم خیلی جزئی تر بنویسم و نقاط منفی شعر را هم با مصداق تذکر دهم ولی گرمای هوا خستگی مفرط این روزها مرا به همین قانع می کند.
و بلاخره دوست عزيزم (البته ايشان مرا نميشناسد) آقاي قزوه در ادامه بحث گفت:
سلام. شعر خوبی بود و نگاه کردن به جنگ از زاویه ای متفاوت . لذت بردم و از بین نظرها نظر خواجات عزیز را پسندیدم. هنوز خیلی حرف ها هست که باید گفت. و هنوز خیلی زخم ها هست که مداوا نشده است. و هنوز خیلی ها هستند که جنگ را فقط شبیه غنیمت می بینند و خیلی ها هستند که با شنیدن نام جنگ دوباره ترکش بر جانشان می نشیند و خیلی ها هستند که آن روزها هم بی خیال بودند و امروز هم بی خیالند. شعرت به من می گوید که تو نه از دسته اولی و نه از دسته سوم . حق یارت باشد.
آقاي قزوه شما با جمله "سلام. شعر خوبی . . ." (جملهاي كه گاهي خودم براي همه!!! مينويسم!) آغاز كرديد ولي اصلا به شعر نپرداختيد (البته تجربه شما ميگويد با كارهاي ايجوري در نيفت).
شما هم پرداختيد به پوسته(ظاهر) جنگ يعني تركش و زخم و . . . همانطور كه دوست عزيزتان آقاي خواجات پرداخت و جمله خيلي كلي، "شعرت به من می گوید که تو ..." (به هر حال اين هم نظري است). حالا شما چطور به اين نتيجه رسيدهايد ؟ نميدانم
و بلاخره خود آقاي هجوووووم هم براي اينكه بحث به بيراه كشيده نشود مجبور به اداي توضيحاتي ميشود كه:
سلام آقای دکتر بهزاد خواجات
جنگ علی رغم خشونت و ویرانگری و نحوستش در جهان ظاهرن اجتناب ناپذیر شده است و من هم جنگ 8 ساله راهم در متن و در شهرها و اکنون پیامدهای آنرا تجربه کردم .
عزیزانی که جان باختند و دوستانی که معلول و مجروح شدند داشته و دارم . ایتها یک طرف جنگ است و طرف دیگر ادبیات جنگ مورد نظر است .
اگر ممکن است کمی به ادبیات جنگ پس از آن بپردازیم که با پایان یافتن جنگ در مرزها و باقی ماندن آثار آن نوع نگاه و زبان تفاوت کرده و تم اعتراضی نیز در خود دارد . درون مایه ی اعتراضی شامل اصل دفاع نیست که من دفاع را مشروع و حق طبیعی می دانم بیشتر نوع رفتار با ادبیات آن مد نظر است .
به نظر شما سویه های رفتاری در عرصه ی زبان و روایت و ساختار و معنا در حال حاضر در حوزه ی جنگ را چگونه تعریف می کنید با توجه به اینکه میدانم شما در این رابطه نیز توانا و صاحب نظرید .
تاکید می کنم ادبیات حماسی و سوگواره ها در کشاکش زمان جنگ امری طبیعی بود امروزه و مرتبه ای که از بیرون به آن نگاه می کنیم در قیاص با آنچه اروپای پس از جنگ در ادبیات تولید کرد چه جایگاهی داریم ؟
با اجازه ی شما این کامنت را برای جناب آقای قزوه نیز ارسال نمودم
بااحترام منتظر نظرات ارزنده ی شما هستم . هجوووووووووووووووووووووووووووووم
البته خودكار كم رنگ هم كه نميخواست چيزي بنگارد! مرقوم فرمودند:
جناب آقای احسان مهدیان
می خواستم این کامنت را چند روز پیش بنویسم ولی تردید داشتم در نوشتنش اما حال که تصمیم به نوشتن گرفته ام خب نوشته ام. کامنت را هم که نوشتی و ارسال نمودی دیگه کار از کار گذشته نمی توان برگرداند.
غرض از این نوشتار این است که نمی دانستم در وب سایت شما معلم هست و به نظر ها نمره مورد پسند واقع شدن یا نشدن می دهند تا این که کامنت جناب آقای قزوه را خواندم لذا خطاب به ایشان عرض می نمایم:
شما اگر نظر دوست عزیزتان را می پسندید به اینجانب و بقیه ربطی ندارد ولی اجازه این که مرقوم بفرمائید که از بین نظر ها نظر دوست عزیزم را پسندیدم ندارید چون بنده و دیگر کسانی که در این وب سایت کامنت گذاشته اند برای شما و به احترام شعر و نام شما کامنت نگذاشته اند بلکه به احترام نام و شعر و دوستی با احسان مهدیان کامنت گذاشته اند پس لطفن فقط در خصوص کامنت های وب سایت خودتان اظهار نظر بفرمائید و در وب سایت دیگر ها نظر مورد پسند واقع شدن یا نشدن کامنت را مرقوم نفرمائید.زیرا چیزی که در حیطه صلاحیت شما نیست نظر دادن درباره اش هم روا نمی باشد.
البته چون اینجانب جنابعالی را نمی شناسم این کامنت را برای جناب آقای احسان مهدیان ارسال می نمایم تا زحمت ارسال را پس از تائید در وب سایت خودشان برای شما بکشند.
خودکار کم رنگ خواستار موفقیت شما است.
و در اينجا دوباره آقاي هجووووووو براي اينكه بحث منحرف نشود و به شعر پرداخته شود و نه به . . . خطاب به آقاي خودكار كمرنگ(برزو عليپور) گفت:
سلامی گرم و صمیمی به خاطر کامنت های ارزنده و تعهد و تلاش دوست عزیزم برزو علیپور .
...
هر شعر ممکن است وجوه متفاوتی از حقیقت را بروز بدهد ممکن است هر ازچندی باعث تحول در رفتاری از هنجارهای پذیرفته گردد.
پس هم می شود رفت داخل متن شنا کرد و هرچی در آمد گفت و هم می شود خوانش کرد و هم آنالیز نمود .
در رابطه با این کار هم من در این کامنت می پردازم به موسیقی کار :
اوزان عرووضی و نوع تاثیر گزاری آن به خاطر شدت موسیقایی وجوه زیبایی شناختی دیگر آثار را تحت تاثیر قرار میداد و گاه باعث میشد که صرف داشتن همین ویژگی شعریت اثر تایید شود .
در این دست آثار جایگاه موسیقی کجاست ؟
موسیقی به جای حضوری پر رنگ و زیر سایه کشیدن عناصر کلیدی دیگر با همان طبیعت خود در اثر حضور دارد
( سیاق طبیعی کلام همراه با موسیقی ) این از سهم استثنایی موسیقی و حذف توان زبانی و ساختاری و حتا معنایی کاسته و باعث گشودن گستره ی تازه ای از زیبایی در مقابل چشمان مخاطب می شود .
موسیقی این شعر را به خاطر احترام به اجزاء دیگر موثر در ساخت اثر دوست دارم .
نمی توانم حضور صداهای متفاوت و درگونه را متمایز از صدای راوی اول نادیده بگیرم و این هم یکی از نعمتهای موسیقی طبیعی در کلام شعر است .
اجازه داده است صدا با هر گفتمان موافق یا مخالف ( اصلن مهم نیست ) تنها به عنوان صدا که خود مبین وجود دمکراسی در مناسبات و روابط این متن است جولان بدهد اگرچه در یک پرانتز خاص . وجود صداهای متعدد کارناوالی به گونه ای نمایشی در اثر نمود دارد و این هم از یکی از وجوه ممتاز این کار است .
بر عکس بعضی دوستان که آثاری با مولفه های سینمایی را مربوط به دهه های گذشته دانسته و تنها مدعی استفاده ی ابزاری ازآن هستند من تلفیق هر نوع تکنیکی که نتواند به اثر موجودیتی تازه تر و نوین بدهد استقبال کرده ام و این اثر ازجمله ی همان آثاراست .
طبیعی هم به نظر می رسد که آثار تولید شده ممکن است دارای نقاط صعف و قوت باشد اما نمی توان خصوصیت منحصر به فرد چند صدایی را در آن نادیده انگاشت .
چی شده بچه ها؟
دیالوگ ها را درست نمی گویید؟
بریدید؟
خب بازی را نگه دارید تا بعد...».
هجووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم
و آقاي برزو عليپور (خودكار كم رنگ) هم در لحظات ملكوتي اذان مغرب به افق زنجان در چهارمين روز ماه مبارك خطاب به هجوم مرقوم داشت:
جناب آقای احسان مهدیان
در خصوص کامنت که مرقوم فرمودید اینجانب کامنتی قبل از کامنت اخیر حضرتعالی دریافت ننمودم وگرنه تائید می کردم.
خب ناچار در پست دیگر وب سایت خودکار کم رنگ شرحی که بر شعر یکی از دوستان نگاشته ام را درج می نمایم اتفاقن به این دلیل که آن شعر درباره جنگ است و کامنتی که شما برای دو تن از آقایان محترم گذاشته اید.
((خب در هر صورت الان که دارم این کامنت را ارسال می نمایم لحظه های افطار چهارمین روز ماه مبارک به افق زنجان است)).
مهم ترین عرض اینجانب این است که:
فرمودند خدا مقدس است ایمان آوردیم از عمق جان.
فرمودند یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر مقدس است ایمان آوردیم از عمق جان.
فرمودند چهارده انسان پاک (البته پیامبر مشمول بند قبل هم می شود)که درود خدا بر آنها مقدس هستند ایمان آوردیم از عمق جان.
پس از آن تعداد زیادی افراد به خاطر سید بودن شدند امام زاده و مقدس باز هم ایمان آوردیم از عمق جان.
فرمودند کتب آسمانی از جمله قرآن مقدس هستند ایمان آوردیم از عمق جان.
اما این که هر روز بگذرد و هی بر دامنه افراد و چیزهای مقدس افزوده شود و کسی هم جرئت نکند به آنها کوچک ترین نقدی بنماید یک توهین به جماعت فراوانی از خلق است به فهم و شعور مردم توهین می شود آقا دایره مقدس ها باید در حد خدا و کتاب و پیامبر و معصومین بماند نه این که هر کسی که وارد شد با هر درجه ایمان و تقوا بشود مقدس اجر اعمال نیک هر کس پیش خداست نه خلق خدا. خلق خدا که نباید تاوان خوب بودن من و شما را تحمل نماید اصولن انسان های نیکو کار که حضورشان نباید فشار بر جامعه شود.این که فلان آقا چون فلان مقام سیاسی را طبق قانون اساسی ایران تصاحب نمود نباید مقدس شود به طوری که هیچ کس جرات نقد بر وی را نداشته باشد. آقا ملت ما رفتار ائمه معصومین را در کتاب ها خوانده است. رفتار علی (ع)را خوانده به آنها بدترین توهین ها و نقد ها را می نمودند ولی عکس العملی مشاهده نمی کردند فقط رحمت بود که از ناحیه آن بزرگوار ها سر می زد.در کتاب ها خوانده اید که در مسجد فردی اعرابی از میان جمع برخواست و خطاب به عمر خلیفه دوم مسلمین گفت اگر از راه راست منحرف شوی با همین شمشیر تو را راست می کنم حالا شما آیا امروز جرات داری چنین حرفی را به زبان بیاوری آیا این قدر که از عمر بد گفته می شود آیا امروز کسی هست که همین اندازه به مردم آزادی بدهد که زمامداران خود را این قدر نقد نمایند و کسی با دار و درفش با آنها برخورد ننماید؟عقیده اینجانب این است که رفتار هر کسی را می شود نقد نمود (نفین یا اثباتن که بیشتر منظورم نفین است)مقدس جلوه دادن عده و چیزهای زیاد موجب سرخودگی افراد جامعه می شود.
خب پس از مقدمه ای بلند حالا به اصل موضوع می پردازم. با احترام و تواضع تمام نسبت به کسانی که برای دفاع از دین و میهن جان شان را بر کف دست گرفتند و خانواده و خوشی های دنیا را ترک گفتند عرض می شود آنها که شهید شدند پاداش شان نزد خدا است اما نمی توانم بپذیرم آنها که مانده اند هم باید جزو مقدسین قرار بگیرند و نشود کوچک ترین نگاه نقادانه ای نسبت به رفتار امروزشان نمود یا جنبه های مختلف زندگی آنها که در جامعه کنارشان زند گی می کنیم و می بینیم را به نشانه یک موضوع و معضل اجتماعی ندید.بنده در شعری که به ویلچر در زبان دوستان مشهور شد با همین نگاه به سراغ موضوع رفتم.نگاه کل نگر در هنر دیگر مرده است پس شعر من با نگاه جزئی نگرش یک گوشه از جامعه را نشان داده است نه تمام جامعه را.
اینجانب و جنابعالی لازم نیست راه دور برویم با یک حساب سر انگشتی با عنایت به این که هر روز دامنه مقدس ها دارد زیاد می شود ببینید سیصد سال بعد اگر همین طور پیش برویم نسل آینده ما آیا جرات حرف زدن خواهند داشت روی هر چه دست بگذارند می شود مقدس انگار فقط مردم عادی نامقدس هستند.ما بهتر است دایره مقدس ها را کوچک نماییم تا هم هنر مان از جمله شعر رو به جلو حرکت نماید هم تاثیر مثبتش را در سایر زمینه های اندیشه ای ببینیم.وقتی از دایره مقدسین کم شود نگاه نقاد هنر مند فرصت بیشتری برای به تصویر کشیدن معضل ها خواهد یافت ولی وقتی دایره مقدس ها هر روز وسعت می یابد دیگر هنر مند فقط می ماند و خلقی که انگار دین به آنها توجهی نمی کند زیرا همه را مقدس دانسته و فقط آنها نامقدس هستند و به وجود آمدن این نگاه در جامعه زمینه بسیاری از تنش ها را پدید خواهد آورد.معضل اصلی وقتی نمود بیشتری می یابد که این مقدسین به یک طبقه اجتماعی هم تبدیل شوند آن وقت بیا و ببین که چه ها شود طبقه اجتماعی مقدسین ناگزیر شروع به فعالیت های اجتماعی از جمله اقتصادی خواهد کرد و چون به بسیاری از ابزار قدرت حکومتی دسترسی دارد رانت خواری را آغاز می نماید و...
امروز خیلی ها را می شناسیم که زمانی ریش آنها به قدری بلند بود و شب و روزشان در منطقه جنگی می گذشت ولی امروز ریش آنها که به تیغ جلا یافته از رانت خوار ها هم هستند و به کار اقتصادی مشغول و سرگرم پر کردن جیب خود و تقسیم غنایم هستند تا حرف بخواهی به اعتراض بگویی سرت داد می زنند که ما جنگیدیم خون دادیم و...
فکر کنم بس باشد نوشتن خودتان بخوانید و نتیجه را اگر دوست داشتید تحلیل نمایید.اینجانب نوشتن کارم است پس اینها را نوشتم و عواقبش را هم می پذیرم.
خودکار کم رنگ
ولي اي كاش آقاي عليپور عزيز كه با جرات بسيار زياد! اين مطالب را مرقوم فرمود و نوشت كه عواقبش را نيز ميپذيرم (البته ما كه نفهميديم حرفهاي بالا چه عواقبي دارد!) اسم چندتا از اين رزمندههاي رانت خوار را هم ميبردند كه ما هم بدانيم و گرنه شليك چند تير مشقي كه عواقب ندارد اخوي!
شايد عدهاي از كساني كه شب و روزشان در منطقه جنگی می گذشت، الان صورتشان را جلا داده باشند!؟ ولي رانت خوار نيستند كساني كه ادعاي خون دادن ميكنند كساني هستند كه خودشان (همان در زمان جنگ) اول چند كشتي بزرگ ادوات و لوازم يدكي اتومبيل وارد كردند و بعد با فشار به دولت به بهانه تقويت صنايع داخلي، واردات لوازم يدكي خودرو را ممنوع كردند و از اين راه چه سود سرشاري نصيبشان شد خدا ميداند، البته من چون عواقبش را نميپذيرم، براي افشاي اسم اين رزمندگان مخلص؟!! شما را ارجا ميدهم به سازمان اسناد انقلاب اسلامي.
نتيجه اخلاقي!: خودكار كم رنگ عزيز، آنهايي كه جانشان در خطوط مقدم در كف دستشان بود الان هشتشان گرو همه جا هست!!!!
و آناني كه الان ادعا دارند همانهايي هستند پاي گود ايستاده ميگفتند : لنگش كن!!
كجايند مردان بي ادعا؟!!
در همين اثنا جناب آقاي خادم هم فقط به يك سطر (از آقای مهدیان هم تشکر میکنیم به خاطر شعر بلند بالا و زیبایی که انفجار و درد و دغدغه ها را اینطور جنون آمیز نوشتند) بسنده كردند (و كاش بيشتر به شعر ميپرداختند،) و بعد از آن مطالب زير را مرقوم فرمودند:
ايثارگران درپيچوخم زندگي
گزارشی از وضعیت بد یک جانباز
خسخس سينه يك جانباز دوران دفاعمقدس فقط با پنج ميليون تومان آرام ميگيرد.!!!
سلاح شيميايي در عمليات بدر؛
تنها در يك حمله شيميايي عراق بيش از 500 نفر مجروح بر جاي ماند
دشمن بعثي در سالهاي دفاع مقدس بارها از سلاحهاي شيميايي به طور وسيع در مقابل رزمندگان اسلام و در راستاي سرپوش گذاشتن
بر ناتواني خود در برابر آنها، استفاده کرد.
دشمن در همان روز نخست عمليات بدر، به مقدار زياد از بمبهاي فسفري استفاده کرد و با انجام چند حمله با گاز اعصاب و سيانور توانست حدود دو هزار نفر از نيروهاي ما را به پشت جبهه تخليه کند، گاز سيانور در مدت دو دقيقه برخي از رزمندگان را شهيد کرد.
اول یک توضیح کوتاه روزنامه ای به برادر برزو علی پور
خود کار کم رنگ چه می نوییسد ؟آقای علی پور میدانی عامل اعصاب ( ماده شیمیایی که در جنگ علیه ما استفاده شد ) چه بر سر ما آورد و جانباز اعصاب روان که امروز روی دستمان مانده هم آرزوی دانشگاه و زندگی آرام را داشت ؟ ولی امروز اینگونه در گوشه ای به مرگ تدریجی و نا آرامی و رنج بی نهایت روزگار سپری میکند ! برادر علی پور ما اینها را و عمل شجاعانه و مدافعانه آنها را مقدس می شماریم .
خدا را شکر در مجامع بین المللی شما وکیل ما نبودید اگرنه چیزی هم باید می دادیم به متجاوزان ..
کسی که معلوم است نمی داند درد تا استخوان شب خیز بردارد نفس تا آخر گورستان هرشب تو را ببرد و بیاورد یعنی چی ؟ فقط شما نیستید که نمی دانید حتا نزدیکان ما هم این را خوب لمس نمی کنند کسانی که روزی صد بار از خدا می خواهند ما تمام کنیم و آنها خلاص شوند .
من همه ی حرفهای این آقا را بی ربط دیدم رفتم و خواندم که نوشته مقدس نیست . مگر ما گفتیم جنگ مقدس است ما عمل مدافعانه ی رزمندگان مان را مقدس شمردیم . و ارزش هم دارد . و مقدس هم هست آقا اگر جای دیگه ناراحتت کردند سر ما خالی کن ما هنوز قدرت داریم از مردم و اعتقادات و نوامیس خود دفاع کنیم و همین کار را هم مقدس میدانیم .
عکس آقای علی پور در کنار بچه ی کوچکش را ببین چقدر آرام هستند( توی وبلاگش زده است ) میدانی که نتیجه ی فداکاری رزمندگان ماست آیا این فکر که متجاوز سرکوب شود و آرامش برگردد و تو به دانشگاه بروی و تحصیلات کنی زندگی کنی و بچه ات را که خداوند حفظش کند بغل کنی و اینطور به قول امروزی ها حال کنی مقدس نیست ؟
معلوم بود نوشته ی شما درباره چیز دیگه ای است اگر اینطور است لطفا با موارد دیگر ادغام نکنید .ارزش عمل مدافعان ما هیچ ربطی به عده ای فرصت طلب که همه جا هستند و مختص کشور ما نیست زیر سوال نبرید . اگرچه سوالها حتما جواب دارند و نگران پاسخگویی نیستیم . و هیچ کینه ای از شما به دل ندارم.
و گزارش وضع جانباز
عليرضا يزدانپناه 13 سال داشت و دانشآموز سال دوم راهنمايي بود،او نيز در زمان جنگ تحميلي، مشتاق دفاع از خاك ايران اسلامي بود و اگرچه جثهاش كوچك اما اعتقاد و ايمانش به وسعت درياي بيكران بود و مانند همه نوجوانان آرزوهاي زيادي در ذهن داشت.
به گزارش سبکبالان به نقل از ایسنا،عشق به ميهن،عليرضا را به سوي جبهههاي غرب ميكشاند و در اين سن كم با چند نفر ديگر عهدهدار رساندن مهمات به دست رزمندگان ميشود اما يك روز پس از رساندن مهمات در راه برگشت ناگهان خمپاره دشمن، او و جعبه هاي خالي را هدف ميگيرد.
او اكنون فقط 15 سال از بهار زندگياش ميگذرد اما نه با 15 آرزو،نه با 15 همكلاسي،نه با 15 كتاب، بلكه در آن لحظه با بيش از 15 تركش قرارداد بلندمدت ميبندد و جانباز 55 درصد اعصاب و روان ميشود اما باز هم جبهه را رها نميكند و دوباره پس از اندكي بهبودي پا به اين وادي مينهد.
عليرضا پس از جنگ به خواستگاري جنت خالقي،خواهر شهيد داود خالقي كه دو برادر ديگرش نيز آزاده و جانباز 8 سال دفاع مقدس هستند،ميرود.
جنت قبل از ازدواج با اين جانباز و شهادت برادرش، شبي خواب ميبيند امام خميني(ره)با يك هلي كوپتر به منزل آنها آمدهاند،هليكوپتر روي زمين مينشيند و وقتي كه قصد بلند شدن از زمين را دارد برادرش داود خود را به هليكوپتر ميرساند جنت هم فقط دستش را به لبه هليكوپتر ميگيرد و به همراه آنها از زمين برميخيزد.
پس از چندي،خواب جنت تعبير ميشود و برادرش داود به درجه شهادت ميرسد و عليرضا به خواستگاري او ميآيد و چون او دوست داشت كه در زمان جنگ خدمتي به ميهن بكند اما موفق به انجام اين كار نميشود بنابراين ازدواج با يك يادگار جنگ تحميلي را فرصت مناسبي براي رسيدن به اين هدف ميداند.
سفره عقد عليرضا و جنت پهن ميشود و آن دو با دلي سرشار از عشق و اميد به آينده پاي سفره مينشينند تا با هم پيوند ببندند كه در تمام لحظات درد،غم،غصه و جور زمانه با هم يكدل شوند و آشيانهاي از مهر و صفا براي خود برپا كنند.
جنت پاي سفره عقد چشمهايش را ميبندد و از خداي خود ميخواهد تا به او صبر و توان عطا كند تا بتواند با آه، ناله و درد يك شهيد زنده كه جانباز جنگ تحميلي است انس بگيرد و بتواند با تمام وجود از او پرستاري و از حق و حقوقش دفاع كند و با قدرت و علاقه كامل به او بله ميگويد.
حاصل اين ازدواج سميرا و محمد است و عليرضا كه ناراحتي اعصاب و روان دارد،مرتباً تحت درمان و بيشتر روزهاي سال بيمارستان ميزبان او و قرص و دارو خوراك هميشگياش است. عليرضا دست دو فرزندش را ميگيرد و فرياد ميكشد اللهاكبر،خمپاره زدند،پناه بگيريد،از سنگر بيرون نياييد و آنها را زير تخت پنهان ميكند و دائم حال و هواي جنگ در ذهن او تداعي ميشود.
جنت، همسر اين جانباز كه خداوند دعايش را پاي سفره عقد برآورده كرده و به او صبر فراوان عنايت كرده فرزندانش را در آغوش ميگيرد و همسرش را از اين بيمارستان به آن بيمارستان ميبرد و براي شفا و زنده ماندن او نماز و دعا ميخواند و سميرا و محمد را هم به صبر دعوت ميكند.
به گزارش ايسنا،سال گذشته(مهرماه 85)همزمان با ماه رمضان،ناگهان عليرضا حالش وخيم ميشود و جنت مثل هميشه با اضطراب فراوان، چشم گريان و دست تنها او را به بيمارستان ميرساند.
اما اين بار فرق ميكند.همه دكترها از او قطع اميد ميكنند،ضريب هوشي او به يك ميرسد و به كما ميرود،پزشكان ميگويند به احتمال زياد دچار مرگ مغزي ميشود و 24 روز تمام،اين دلاورمرد 15 ساله كه امروز 37 ساله شده است آرام و بيصدا روي تخت دراز كشيده، نه سخن ميگويد، نه پلك مي زند و نه ... .
جنت بيقرار پشت در ICU تسبيح در دست اشك ميريزد، دعاي جوشن كبير و گنجالعرش ميخواند او نميخواهد فرزندانش را يتيم بزرگ كند.عليرضايش، همسرش و اميد زندگياش را از دست دهد و حالا تنها سلاحش التماس و زاري به درگاه پروردگار است.
اما پس از 24 روز در حالي كه ديگر هيچ اميدي به زنده ماندنش نبود ناگهان عليرضا دوباره متولد مي شود و آنچه را كه در حالت كما بر او گذشته به زبان جاري ميكند.
عليرضا به خبرنگار ايسنا ميگويد: وقتي كه در حالت كما بودم، روحم در فضا حركت ميكرد و جسمم را بر روي تخت بيمارستان ميديدم. با خود ميگفتم اي كاش همسرم جنت اينجا بود و شكايت كساني كه مرا اذيت ميكنند به او ميگفتم.
وقتي كه در كما بودم من و چند نفر ديگر را با هم به مكان ديگري منتقل كردند،در آنجا افرادي را ديدم با ناخنهاي بسيار بلند،بينيهاي كشيده و اشكال بسيار زشت. قيافه آنها واقعاً ترسناك بود،همه را اذيت ميكردند و با ناخنهاي بلندشان به كمر افراد ميكشيدند.
آن روز خيلي گرم بود و هرچه انتظار ميكشيدم عصر نميشد. در اين هنگام، سواري از دور نزديك شد همه به او تعظيم كردند سوار به من اشاره كرد وگفت:جلو بيا.ميترسيدم از بين اين افراد رد شوم، بالاخره از بين آنها عبور كردم و نزديك سوار ايستادم.
سوار گفت: تو بايد برگردي هنوز خيلي كار داري. بعد به من گفت: دو مرتبه بگو " آب". گفتم:" آب". دوباره گفت:اين لولهها را كه در دهانت است، در بياور اين كار را هم كردم.
سوار به من گفت: اين ماه عظمت زيادي دارد و مرد بزرگي در اين ماه(ماه رمضان) به شهادت رسيده است.به سوار گفتم:دستت را به من بده تا برخيزم،در پاسخ گفت:من دست ندارم،عبايش كنار رفت و من آن را به وضوح ديدم.
بعد به نهر علقمه رفتيم و در آنجا دستهايم را شستم و آبي به صورتم زدم، نهر خروشان و سرخ بود. در آنجا هياتها عزاداري ميكردند و همه كفن پوشيده بودند اما چهره هيچ كدام از آنها معلوم نميشد.
جنت همسر عليرضا هم ميگويد: ناگهان پزشكان سراسيمه به داخل اتاق عليرضا آمدند و با ناباوري علائم حياتي بيماري كه ميبايست دچار مرگ مغزي شود و 24 روز در كما بوده، برميگردد و با دست خود و به اذن حضرت عباس (ع) لولههايي كه در دهانش بوده بيرون ميآورد و شفا مييابد.
و حالا 17 خردادماه 86 است،تقريباً 9 ماه پس از شفاي اين جانباز شيميايي اعصاب و روان.
عليرضا كه در روزهاي اخير از ناراحتي ريه رنج ميبرد، با صداي سنگين و خسخس ميگويد:چند روز است كه دوباره حالم بد شده،نفسم بالا نميآيد، احساس خفگي ميكنم، نفس كشيدن برايم مشكل شده است،دكتر گفته بايد عمل كنم،هزينه عمل ريههايم در يكي از بيمارستانهاي تهران تقريباً پنج ميليون تومان ميشود، هزينه زيادي است،در كرمان عمل ميكنم.
جنت، اين زن صبور و با ايمان ميگريد و ميگويد: عليرضا خيلي مظلوم است، من او را دوست دارم، زندگي با يك جانباز خيلي سخت است، اما كسي درك نميكند، از خدا سپاسگذارم كه تا به امروز خيلي به ما كمك كرده و هر چه از او خواسته ام به من داده است.
جنت، با زجر روزگار، سختي زمانه الفت گرفته و همچون كوه استوار و مقاوم است. با خوشحالي توام با گريه از شفاي همسرش در رمضان سال 85 ابراز خرسندي و از عمل ريه هاي او احساس نگراني ميكند.
پنج ميليون تومان مبلغ زيادي نيست براي جانبازي كه چند سال پيش خالصانه و بيريا به دفاع از ميهن پرداخت و با 17 تركش در چشمش و سه تا در كمرش و... قرارداد بست و از آن زمان به بعد بينايي يكي از چشمهايش را از دست ميدهد و دچار ناراحتيهاي عصبي ميشود و نفس كشيدن به خاطر مشكلات ريوي برايش سخت ميشود.
اگرچه عليرضا بدون هيچ تقاضا و منتي گفت: پنج ميليون تومان براي عمل ريههايم در تهران زياد است بنابراين در كرمان عمل ميكنم. اما جاي تفكر دارد، آيا اين مبلغ در برابر فردي كه به بهاي سلامتياش لباس رزم به تن كرده و به استقبال شهادت رفته است تا نگذارد وجبي از خاك وطن به تصرف دشمن درآيد مبلغ هنگفتي است؟!
عليرضاي 38 ساله اسوه صبر و جوانمردي، چهارشنبه 23 خردادماه سال جاري براي جراحي ريههايش در بيمارستان حضرت زهرا(س) بستري ميشود و نيازمند دعاي ماست اما نه، ما نيازمند دعاي عليرضا هستيم تا در فرداي قيامت در حالي كه در كنار علمدار كربلا ايستاده است ما را،شفاعت كند.
عليرضا، برادر دلاور و جوانمرد و جنت، خواهر صبور و استوار.
سلاح شیمیایی مخرب و دفاع جانانه ی بچه های ما
دشمن بعثي در سالهاي دفاع مقدس بارها از سلاحهاي شيميايي به طور وسيع در مقابل رزمندگان اسلام و در راستاي سرپوش گذاشتن بر ناتواني خود در برابر آنها، استفاده کرد، مقاله حاضر گزارش بهداري کل سپاه در خصوص پدافند شيميايي ـ ميکروبي در عمليات بدر و تاريخچه مختصر از استفاده دشمن از اين سلاح در جنگ اشاره دارد.
نحوه دستيابي به سلاح:
از حدود سال 1355، رژيم عراق با حمعآوري برخي از استادان دانشگاه و صرف بودجه لازم به جمعآوري اطلاعات درباره سلاحهاي شيميايي ـ ميکروبي و راديواکتيو پرداخت و در هر سه زمينه موفقيتهايي را بدست آورد. مسلماً تأمين سلاح شيميايي عراق تا حد زيادي به خارج وابسته است اما نميتوان اين را انکار کرد که اين کشور از توانايي توليد بسياري از انواع اين سلاحها که پيچيدگي خاصي ندارند برخوردار است. چند سال پيش برخي از مجاهدين عراقي نقل کردند که نيروهاي عراقي از طريق کويت شبانه، محمولههاي سلاح شيميايي را تحويل ميگيرند محمولههايي که در ميان آنها ماسکهاي ضدگاز نيز ديده ميشود.
به گزارش سبکبالان به نقل از ایسنا هر چند توسل عراق به سلاحهاي شيميايي به طور محدود از زمان آزادسازي خرمشهر بوده است اما ميتوان کاربرد گسترده آن را پس پيروزيهاي بزرگ ايران و شکست نيروهاي عراقي به ترتيب در عملياتهاي والفجر2، والفجر4، خيبر و بدر دانست.
در عمليات والفجر2، عراق در دو مرحله در بمبارانهاي هوايي خود در اطراف پادگان حاج عمران از گاز خردل استفاده کرد که در نتيجه آن حدود 100 نفر به شدت مجروح شدند. افرادي را که ما در تهران معاينه کرديم همگي بهبود يافتند. در عمليات والفجر3، عراق از گاز شيميايي استفاده نکرد و بر عکس در عمليات والفجر4، به طور وسيعي مجدداً گاز خردل را عليه نيروهاي ما به کار برد که بدين ترتيب، حدود بيست تن شهيد شدند. عراق هم زمان با اين عمليات در بسياري از شهرها و روستاها نيز از گلولههاي توپ و بمبهاي شيميايي استفاده و تعدادي از مردم غير نظامي را شهيد و مجروح کرد.
در عمليات خيبر نيز، همانند عملياتهاي گذشته چند روز پس از تصرف جزيره و پيشروي نيروها بمبارانهاي وسيع شيميايي آغاز شد اين بمبارانها نخست در منطقه پشتيباني (شط علي) صورت گرفت و سپس به تدريج تمام جزيره را در بر گرفت. اين در حالي بود که توپخانه شيميايي دشمن نيز به شدت کار ميکرد براي نمونه تنها در يکي از اين روزها بيش از صد بمب خردل پرتاب شد که هر يک از آنها حاوي بيش از چهل ليتر مايع خردل بود که پس از انفجار، بخار ميشد و چند کيلومتر را آلوده ميکرد.
از تاريخ 7/12/62 تا 27/12/62 عراق همچنان گاز خردل را عليه نيروهاي ما به کار ميگرفت. در 2 اسفند ماه سال 1362 رژيم بغداد براي نخستين بار در تاريخ جنگهاي دنيا از گاز اعصاب استفاده کرد.
اين گاز در جنگ اول جهاني هنوز کشف نشده بود و در جنگ دوم نيز آلمانها پس از تهيه اين گاز از به کار گيري آن خودداري کردند، در مجموع عراق سه حمله هوايي براي به کارگيري عامل اعصاب در روزهاي 27 و 30 اسفند ماه سال 1362 در منطقه جفير، پاسگاه شهيد برزگر و جزيره انجام داد. دستاورد استفاده از اين عامل براي عراق بسيار عالي بود زيرا از آغاز عمليات تا آن تاريخ با آن همه بمب و گلوله توپ حاوي عامل خردل کلاً ما در حدود 1500 نفر مجروح داشتيم در حالي که با مصرف مقداري کمي از گاز اعصاب حدود 850 نفر از رزمندگان مجروح شدند. به هر حال عراق تا آغاز عمليات بدر ديگر از گاز اعصاب استفاده نکرد اما مصرف گاز خردل را همچنان ادامه داد. در تاريخ 21 فروردين ماه سال 1363 عراق شايد براي نخستين بار استفاده از گازهاي خفه کننده (احتمالاً از نوع کلر پيکرين) را با بهرهگيري از بمبهاي قابل پرتاب از هواپيما آغاز کرد؛ حملهاي که بيش از پانصد نفر را مجروح کرد.
در کل در عمليات خيبر در اثر حملات شيميايي بيش از 3500 تن مجروح و 70 تن شهيد داشتيم. اين در حالي بود که تعداد زيادي بمب و گلوله عمل نکرده به دست ما افتاد که ايراد آنها نقص در فيوز بود.
در عمليات بدر، دشمن از همان ابتداي عمليات بمبها و گلولههاي توپ حاوي مواد شيميايي، به ويژه گاز اعصاب را د سطح گستردهتر نسبت به عمليات خيبر به کاربرد چرا که در عمليات پيشين نتيجه خوبي گرفته بود. در واقع اين بار عراق برخي از گازها را با بهرهگيري از هواپيما به صورت سمپاشي از ارتفاع بالا روي جزيره پخش ميکرد. بايد يادآور شد که در اين عمليات گاز خردل به طور بسيار محدودي به کار گرفت شد. نکته در خور توجه ديگر در مورد اين عمليات آنکه دشمن براي نخستين بار در جنگ با ما و نيز براي سومين بار در طول جنگهاي دنيا (دو بار نخست در جنگ جهاني اول بوده است) از مشتقات سيانور استفاده کرد. همچنين، عامل ديگري که به مقدار زياد در عمليات بدر به کار رفت، يک عامل خارشزا بود که تکنيکهاي ما نيز توانايي مقابله با آن را نداشتند. تنها عوارض اين گاز خارش و قرمز شدن پوست بود.
بعد از اين چهار نوع گاز که اشاره شد، دشمن از يک نوع گاز ديگر استفاده کرد که هيچ يک از نشانههاي باليني آن با گازهاي قبلي مطابقت نداشت و ظرف 24 ساعت نخست دو تن از رزمندگان را شهيد کرد. البته اين گاز بسيار محدود به کار گرفته شد. همچنين دشمن در همان روز نخست عمليات بدر، به مقدار زياد از بمبهاي فسفري استفاده کرد و با انجام چند حمله با گاز اعصاب و سيانور توانست حدود دو هزار نفر از نيروهاي ما را به پشت جبهه تخليه کند، گاز سيانور در مدت دو دقيقه برخي از رزمندگان را شهيد کرد.
بهداري سپاه درفاصله عمليات خيبر تا بدر، به مطالعه پرداخت و روشهاي نوين درمان مجروحان را بررسي کرد و نتيجه گرفت که بايد درمان مجروحان شيميايي و ميکروبي از همان اورژانسهاي خط مقدم آغاز شود از اين رو تعدادي از پزشکياران آموزش ديده را در اورژانسها، بيمارستانهاي صحرايي و مرکز درماني حميد مستقر کرد که خوشبختانه با ياري امام زمان (عج) درمان مجروحان را به خوبي انجام دادند و تقريباً ميتوان گفت تمامي مجروحان (حتي با حال اغما يا وقفه تنفسي) در صورت رسيدن به اورژانسها، بهبود مييافتند.
علت مرگ بيشتر شهيدان ما در عمليات بدر به علت آلوده شدن به گاز سيانور بود که حتي فرصت ماسکگذاري را به رزمندگان نداد. در اين عمليات جمعاٌ حدود بيست تا سي تن شهيد شيميايي داشتيم که حدوداً پنج مورد مربوط به گاز اعصاب 2 مورد يک عامل مشکوک و ديگران به گاز سيانور مربوط بوده است. البته تا اين تاريخ نيز در اثر آلودگي با گاز خردل در حدود پنج نفر ديگر به شهادت رسيدهاند.
تنها در تاريخ23/12/63 تا 25/12/63 که بيشترين حملات شيميايي صورت گرفت، حدوداً 1500 مجروح شيميايي گاز اعصاب و سيانور به پشت جبهه تخليه شدند که 800 نفر مجروح بدحال در بين آنان وجود داشت، از اين ميان، 250 نفر در حالت اغماي کامل بودند که برخي، حتي نفسشان نيز قطع شده بود و کف از دهانشان خارج ميشد. با وجود اين، از گروه مزبور هيچ کس شهيد نشد و همگي با هوشياري کامل و حال عمومي تقريباً خوب مرخص شدند.
در درمان تعدادي از مجروحان (حدوداً 100 ـ 150 نفر) که با گاز خردل آلوده شده بودند، از روشهاي جديدي استفاده شد که بسيار مؤثر بودند.

کل مجروحان بدحال در عمليات خيبر ـ که طي آن عراق بيش از يک ماه از سلاحهاي شيميايي استفاده کرد ـ حدود هزار نفر بود، در حالي که در عمليات بدر پس از درمان اوليه تعداد آن بيش از بيست تا سي مورد نبود. بررسي اجمالي پروندههاي موجود در بيمارستانهاي تهران نشان ميدهد که بيشتر مجروحان شيميايي عمليات بدر مرخص شده يا از حال عمومي خوبي برخوردارند. با بررسي سادهاي متوجه ميشويم که دشمن در استراتژي خود در استفاده از سلاحهاي شيميايي به تدريج، تغييراتي داده و پيشرفتهايي را بدست آورده است. در ضمن، بايد يادآور شد برخلاف عمليات خيبر که تعدادي بمب عمل نکرده در اختيار ما قرار گرفت در عمليات بدر، تمامي گلولهها و بمبهاي شيميايي دشمن عمل کرد و حتي يک مورد گلوله عمل نکرده بر جاي نماند.
در پایان از برادران و خواهرانی که بی اطلاع از جزئیات دفاع مقدس هستند می خواهیم کمی دقیقتر به این موارد نگاه کنند آنوقت شاید عمیق تر باشیم و با شعار بیهوده ارزش کار مدافعان کشور بزرگ ایران را نادیده نگیریم
از آقای مهدیان هم تشکر میکنیم به خاطر شعر بلند بالا و زیبایی که انفجار و درد و دغدغه ها را اینطور جنون آمیز نوشتند . پایان
احسان جان . چون کامنتهایت بعد از تایید دارد شاید شماره ها اشتباهی ثبت شده که پوزش میطلبم . التماس دعا
و حدود 5:30 ساعت بعد يعني ساعت 1:34 دقيقه بعد خودكار كم رنگ نوشت:
برادر پاسدار خادم
استغفرالله ربی و اتوب الیه
رب اعوذ بک من همزات الشیاطین
عجله فرمودید در نوشتن برادر!
خوب نخواندید که چه نوشته ام فقط خواستید جواب بدهید البته اهمیتی ندارد اجرکم عند الله که از سپاهیان توحید حمایت فرمودید اجرکم عند الله که از جانبازان سپاه توحید دفاع فرمودید ولی جوابیه برای که نوشته برای کسی که خود عزیزانی را به علت جانبازی تا شهادت بدرقه نموده و خود هاج و واج دنیا را می نگرد عجله کردی برادر خوب نخواندی به عظمت این ماه مبارک هر چه نوشتی یا اگر گفتی و من غایب بودم عفو می نمایم اما تو را به همان حضرت عباس که فکر می کنی خودت اعتقاد داری و شاید من بی اعتقادم اول درست خواندن را بیاموز بعد درست پاسخ دادن را قسمتی از کامنتم را برای توجه بیشتر شما که احتمالن نیتت فقط فی سبیل الله بوده کپی می نمایم تا ببینی چه نوشتم و تو چه نوشتی.اشتباه گرفتی برادر.مواظب باش در دینت اشتباه نگیری.
رب اغفرلی وارحمنی و تب علی انک انت التواب الرحیم.
برادر پاسدار خادم
آن قسمت از کامنت که مربوط به رزمندگان سپاه توحید است را برای شما اینجا کپی می نمایم خوب بخوان.
((کسانی که برای دفاع از دین و میهن جان شان را بر کف دست گرفتند و خانواده و خوشی های دنیا را ترک گفتند عرض می شود آنها که شهید شدند پاداش شان نزد خدا است اما نمی توانم بپذیرم آنها که مانده اند هم باید جزو مقدسین قرار بگیرند و نشود کوچک ترین نگاه نقادانه ای نسبت به رفتار امروزشان نمود یا جنبه های مختلف زندگی آنها که در جامعه کنارشان زند گی می کنیم و می بینیم را به نشانه یک موضوع و معضل اجتماعی ندید.))
((امروز خیلی ها را می شناسیم که زمانی ریش آنها به قدری بلند بود و شب و روزشان در منطقه جنگی می گذشت ولی امروز ریش آنها که به تیغ جلا یافته از رانت خوار ها هم هستند و به کار اقتصادی مشغول و سرگرم پر کردن جیب خود و تقسیم غنایم هستند تا حرف بخواهی به اعتراض بگویی سرت داد می زنند که ما جنگیدیم خون دادیم و...))
خوب هر انسانی این قسمت ها را بخواند متوجه خواهد شد که بنده با چه قشری از رزمندگان سخن می گویم و حرف من وضعیت امروز آنها است آنها که فراموش کرده اند از چه راهی به این مقام رسیده اند و دین شان را با دنیا عوض کرده اند.بگذریم که همه فانی هستیم.
و یبقی وجه ذل الجلال و الاکرام.
البته حقير هنوز يك چيز را متوجه نشدم!! و اينكه كدام خيبري به اين مقام رسيده است آقا برزو، و كدام والفجري. در بالا هم معروض داشتم كساني كه به اين مقام رسيدند چه كساني هستند. خودكار جان كمرنگ، اگر ميدانيد اسم ببريد و اگر نه مرجوع ميكنم شما را به قسمتي از كامنت خودتان كه رب اغفرلی وارحمنی و تب علی انک انت التواب الرحیم. توبه براي همه خوب است.
و بعدش هم آقا ايمان آمد كه خدا امواتش را بيامرزد حداقل دو كلمه درباره شعر چيز نوشت هر چند هندوانه هاي بزرگي زير بغل آقاي هجوووووووووووم گذاشت!!!!!
سلام بر دوست شاعر عزيز جنگنجوي مهربان احسان عزيز بعد از وقفه اي خوشحالم سلامي تازه كردهام و خو شحال مي شوم كه به من سر بزني شعر بلند و زيباي شما را خواندم شعري كه مانند يك فيلم از مقابل چشمهاي من گذشت از ستار خان شروع شد به هويزه و بمبهاي شيميايي رمز عمليات و تا جنين و صدرا و شتيلا و فلسطين و لبنان و عراق و.. اري برادر غمي كه با نبض جنگاوريت در شعر سرودي واژه ريزه اي كاملن حس برانگيز گاهي لازم نيست براي كاري كه كرده اي دليل بياوري شايد وجود خاطر اميز تو كه مثل مستندي از سنديت جنگ هستي تو در موزه جنگ نيستي تو در جشنواره فيلم فجر و دفاع مقدس نيستي تو در يادواره تاتر يا شعر دفاع مقدس نيستي تو قسمتي از يك افسانه اي كه زنده ماندي وزخم هاي افتخارت را هيچ دارويي درمان نمي كند تو خواستي احسان را محك بزني جنگ بهانه اي براي رسيدن به خود بود درونت پر از مينهاي خنثي نشده خمپاره عمل نكرده و شايد انفجاري كه ضامنش را نكشيده اي واميد وارم بتوانيم تورا بيشتر حس كنيم دلير
البته مرد ارديبهشتي هم دو سه خطي نوشت:
سلام بر جناب مهدیان عزیز
نمی دانم این کار از کارهای تازه تان است یانه !؛ اما باید به عرض برسانم که اندوه سرخ دردواره هایت را تنفس کردم و در عین سرخ شدن در آتش نهفته در جانش ، نصیبی فراوان بر جانم آویخت .
به امید گشایش درهای صلح و دوستی !
بدرود
و باز هم آقاي هجوووووووووووم و . . .
سلام جناب آقای رهنمای عزیز
خوشحالم که خدمت رسیدم دوست من . مطلب شما و گفتگوی آقای کاکایی راهم خواندم و بهره مند شدم .
در مورد کار جنگ که من در دوره های مختلف از جنگ شعر دارم از مقطعی که در پشت خاکریز ها بودیم تا کنون . اما جنگ و پدیده های ویرانگری نظیر آن همیشه وجوه مختلفی دارند و تنها نمی تواند به شور و حماسه سرایی زمان جنگ که الحق هم تاثیر گزار بودند و یا سوگ سروده هایی که در وصف شهدا گرانقدر تولید شد اکتفا کرد .
کمی وسعت نظر می خواهد تا با به قول دکتر قزوه متفاوت نگریست و بازخورد آن را مشاهده نمود .
این شعر محصول سال 85 است و گفتم شاید دریچه ای برای ادبیات پس از جنگ باشد چراکه اعلب به این تصور هستیم که باهمان دیدگاه که نوعا به گرم کردن مجالس طی می شود و دیگر سودی برای ادبیات این مملکت ندارد بصورت باری به هرجهت می گذرد .
به اعتقاد من می شود از متد های جدید برای تولید محصولاتی دگرگونه ومتفاوت برای حوزه ی ادبیات جنگ اقدام نمود .
همین امروز صبح داشتم ( پنج شنبه 8 رمضان ) چون و چرای یک داستان نویس را در عرصه جنگ در قالب روبرو شدن جوانان نسل حاضر و نسل زمان جنگ را در تلویزیون خودمان می دیدم که حتا این شگردها ساحت تازه ای از روایت گری در جنگ 8 ساله ی ما یا همان دفاع مقدس را نشان میداد و حتا یکی از رزمندگان به پست مدرن بودن نویسنده اش اشاره داشت . البته این به دان معنا نیست که می شود هرکار سطحی دیگری را با عناوین امروزی جایگزین ادبیات پایداری نمود و اظهار رضایت هم کرد !! من معتقدم که باید نقد بدون اغماضی هم نسبت به این آثار کرد .
البته نمی توان نگاه ایدئولوژیک به این پدیده را طی این سالها نادیده انگاشت و همین نگاه عنوان مقدس را هم بر دفاع 8 ساله اضافه نمود و این خود تفاوت نگرش نویسندگان ما با دیگر نویسندگان جهان شاید باشد ولی چیزی را عوض نمی کند چراکه ماهیت جنگ حوزه ی ادبیاتی دارد و حوزه ی ضد جنگ همینطور . و باز به اعتقاد من امروزه در جهان دولتهایی هستند که جنگ را ترویج می کنند نوع گفتمان آنان مهاجم است و تهدیدهای مکرر مبنی بر تهاجم به این کشور و آن سرزمین را عنوان می نمایند و دلیلی ندارد ادبیات ما خاموش باشد و بعد بنشینم مرثیه بسراییم و خود را شاعر بنامیم . حتا امروزه شاید نشود این ادبیات را خاص کرد و درشعرهای من جنگ و گفتمان ضدجنگ همیشه هستند ( مطلق نمی کنم اما خیلی زیاد هستند ) و من اصلن گمان نمی کنم عمری تا فردا خواهم داشت اما امروز وظیفه ام را انجام می دهم .
اساسا ادبیات جنگ را باید از نقطه ای که ایستاده ایم تعریف کنیم نه اینکه در نقطه ی آغاز بمانیم و دلخوش باشیم به آنچه گذشت . !!رویکردی که می تواند بر ادبیات نوشتاری ما در گرایشات دیگر هم تاثیر گزار باشد .
مناسبات جهان امروز مطالبات جدید جوامع بشری و هزاران این و آن دیگر در تولید آثار هنری جنگ دخیل هستند پس این خطر حس می شود که ممکن است ادبیات مقاومت و پایداری 8 ساله در صورت نجنبیدن ما در همان سالها محدود بماند و جوابگوی نسل بعد از خود نباشد .
دوست عزیز اینها دغدغه ی من هستند و می دانم و امیدوارم به نسلی که باید ادامه دهنده ی حرکتی باشد که نسلی را سوزاند و این ققنوس از دل خاکستر آن برخواهد خواست .
بزرگترین رمان های اروپا با چنین موضوعاتی پس از جنگ جهانی در اروپا پدید آمد و هنوز هم اوقات نه تنها خانواده ها بل که روشنفکران و طبقه ی کتاب خوان ما را هم به خودش اختصاص داد ه است .
تنها مسائل عاطفی نمی تواند جوابگوی زوایای مختلف ادبیات جنگ باشد خشونت جنگ هم بالذات است این هم ادبیات خودش را دارد نمی شود آن را با لایه ای پوشاند و گویی این اتفاقات برای ما نیست . بله جسارت هم می خواهد و در عرصه ی نقد هم سعی نشد قوه ی تخیل نویسندگان ما در این حوزه گسترش یابد و متاسفانه در همان دایره محدودیم و این ادبیات را محدود می کند از قدرت باروری آن می کاهد .
بیش از این وقت شریفتان را نمی گیرم مرد اردیبهشت ، و تاکید می کنم که سالهای جنگ در کشور ماا تفاق افتاد و بسیار هم صدمات تاسف باری داشت و همانگونه که در صحنه ی اقتصادی و نطامی این تجربیات بکار آمدند باید در صجنه هنر نیز به آن توجه شود .
دوست عزیز ضربه ای که ما را نکشد باید رشدمان دهد . این انتظاریست که نسل گذشته و شهدا و جانبازان و اسیران و آوارگان و .... ازما خواهند داشت .
آیا فکری شده است که نسل بعدی هم مارا باور کنند ؟
سلام بنده را خدمت دوست عزیزم سید علی برسانید .
با احترام هجوووووووووووووووووووووووووووووووووم
دوست گرامي جناب آقاي محمد لوطيج هم مرقوم فرمودند:
جنگ خیلی وحشتناک است . برای هر کسی که باشد . اما وقتی شما در معرض جنگ قرار می گیرید ناچار از رویایی و گفتگو با آن / در باره ی آن هستید . جنگ ما برای ما تفاوت هایی مثلا با جنگ در بوسنی یا هر نقطه ی دیگر دارد ... جنگی که تو در آن برادرت ، پدرت ،نزدیک ترین دوستت ، دستو پایت را از دست داده باشی دیگر یک موضوع صرف برای گفتگو نیست . آن موقع جنگ جزیی از زندگی ات می شود . حتی دوستش داری . حتی دلت برایش تنگ می شود ...
ادبیات جنگ معمولا بعد از جنگ نوشته /سروده می شود . بعد از جنگ ما در زبان فارسی هم نوشته شده و هم سروده شده . انصافا بعضی ها هم بد ننوشتند /نسرودند. اما من بر این عقیده ام که هنوز آن شعر/ داستان اصلی نوشته نشده . گیریم که شاعران جوان یا اصطلاحا جوان با نگاه تازه تری نسبت به جنگ می نویسند ...مثلا خودت
در حوزه ی سینما به گمانم تا حدودی این اتفاق میمون افتاده ..اما در ادبیات هنوز نه.
و سركار خانم زهرا آسياباني هم نوشتند:
آبی ترین دریا تقدیم به قطره سرخ قلمت شاعر،که سکون خاکستری مارا به دنبال خورشید غروب کرده کشاند.چه زیباست گفتن از جنگ ،جنگی که جنگ نبود ،دفاع بود،دفاع قوهای سپید در برابر تمساحهایی به سختی دل سنگ و گفتن از کبوترانی که هنوز بالهایشان نقش ِقطره قطره ی آزادگیست.قلمت سبزوُ بهاری باد که اینچنین درختان خزان زده را به یاد چهچه بلبلان پیغام بر زندگی انداختی تا دیگر شکوفه های سپید را با سپیدی برف عوض نکندو..
سخن را به درازا نکشانم که یساول ِ...فرصت بیشتری نمی دهد.اجازه بده کبوتر اسیر من کمی خیال پردازی کند شاید سطر سطر تار و پود کلامت را نقشی دوبار بندد ،قبل از بدرود به امید دیداری تازه تر پشت میله های قفس ِ...دریایی از بی کرانگی سرخ و آتشینت که تمام مرا به آتش کشید تقدیم می کنم شاید که...
گفتند از خانه بیرون نیایم بهتر است / حالا خیلی چیزها عوض شده همه چیز
چیزهایی که می دانم چقدر زود رنگ عوض کردند زود ....
سرم را روی گردن می کشیدم و گردن روی گردن می کشیم
اگر بی تابیم را تاب می بود نفس را بعد مردن می کشیدم
و چندي بعد نيز آقاي محمد آسياباني هم وارد گود شدند:
با سلام خدمت استاد عزیز مهدیان
فقط چیزی را که به چشم خود دیدم را بازگو می کنم امیدوارم در راستای حرفهای شما باشد..
چند سال پیش تیمی بودیم که برای برنامه ی جشن رمضان در شبکه ی 5 تصویر می گرفتیم جانبازی را دیدیم که تمام روز بدنش رعشه داشت و کلی دردهای دیگر .. این عزیز هیچگونه کمکی از جایی در یافت نمی کرد و اصولن نهادهای مرتبط به فکر اینها نیستند ولی خوب کسانی که فقط یک خراش کوچک روی بدنشان است و فقط چند تا سیلی از عراقیها خورده اند در حال حاضر انگار ارث پدرشان را از کل ملت طلب کارند و تا روز قیامت نیز طلب کار خواهند ماند .... حال این وسط فکر کنید که دیگر بودجه ایی برای بازسازی مناطقی که در جنگ تخریب شده اند و هنوز بازسازی نشده اند باقی می ماند... آیا دل کسی برای کودکان آن موقع که در حال حاضر جوانانی هستند با انواع و اقسام ناراحتیهای عصبی که مشکلات فراوانی برای خود و جامعه درست می کنند می سوزد ... بماند . شرمنده سرتان را درد آوردم.
و دو روز بعد نيز دوباره آقاي محمد آسياباني مرقوم كردند:
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت استاد ارجمند احسان مهدیان
بله حرف های شما درست است. در زمینه ی ادبیات جنگ خیلی ضعیف کار شده است . نمی دانم دلیل چیست ولی به نظر من عرصه عرصه ایست که میشود از آن شاهکارهایی جاویدان به وجود آورد . کدام کس توانسته است مثلن بر فرض مثال چیزی مانند دن آرام را در ایران خلق کند؟ یا کدام فیلمسازی توانسته است فیلمی مانند پیانیست ویا مالنا و....بسازد ؟ کار شما را در پرداختن به این موضوع می ستایم و امیدوارم که این حرکت ادامه یابد و دوستان دیگری نیز به تاسی از شما وارد این عرصه شوند.
و فرداي همان روز آقاي ناصر آسياباني(نسبت ايشان را با ساير آسيابانيهاي بالا نمي دانم!!!) خطاب به آقاي برزو عليپور(خودكار كمرنگ) نوشت:
سلام جناب آقای علیپور
آرزوی قبولی طاعات و عبادات برای شما و خانواده ی محترم دارم و همچنین به راه راست هدایت شدن برای خودم و...
در پاسخ به کامنت بنده من را ارجاع به وبلاگ آقای مهدیان دادید تا صحبتهای شما و پاسدار خادم را مطالعه کنم و...که ایکاش این کار را نمی کردید،چون تصور بنده این بود که ممکن است صحبتهای شما در اثر هیجانات زود گذر بوده باشد و چنانچه شما عمیقتر و منصفانه تر به قضیه نگاه می کردید نوع نگاهتان عوض می شد اما صد افسوس که برای صحبتهای دور از انصاف خویش دلایلی کاملا غیر موجه آورده و مثالهایی تاریخی آورده اید که به مثابه قیاس مع الفارغ است برای این که جای هیچ گونه شک و شبهه ای نباشد،سطر های مورد مناقشه را عینا آورده وپاسخهای خود را نیز می آورم تا خوانندگان خود قضاوت کنند:
"اما این که هر روز بگذرد و هی بر دامنه افراد و چیزهای مقدس افزوده شود و کسی هم جرئت نکند به آنها کوچک ترین نقدی بنماید یک توهین به جماعت فراوانی از خلق است به فهم و شعور مردم توهین می شود آقا دایره مقدس ها باید در حد خدا و کتاب و پیامبر و معصومین بماند نه این که هر کسی که وارد شد با هر درجه ایمان و تقوا بشود مقدس اجر اعمال نیک هر کس پیش خداست نه خلق خدا. خلق خدا که نباید تاوان خوب بودن من و شما را تحمل نماید اصولن انسان های نیکو کار که حضورشان نباید فشار بر جامعه شود.این که فلان آقا چون فلان مقام سیاسی را طبق قانون اساسی ایران تصاحب نمود نباید مقدس شود به طوری که هیچ کس جرات نقد بر وی را نداشته باشد. آقا ملت ما رفتار ائمه معصومین را در کتاب ها خوانده است. رفتار علی (ع)را خوانده به آنها بدترین توهین ها و نقد ها را می نمودند ولی عکس العملی مشاهده نمی کردند فقط رحمت بود که از ناحیه آن بزرگوار ها سر می زد.در کتاب ها خوانده اید که در مسجد فردی اعرابی از میان جمع برخواست و خطاب به عمر خلیفه دوم مسلمین گفت اگر از راه راست منحرف شوی با همین شمشیر تو را راست می کنم حالا شما آیا امروز جرات داری چنین حرفی را به زبان بیاوری آیا این قدر که از عمر بد گفته می شود آیا امروز کسی هست که همین اندازه به مردم آزادی بدهد که زمامداران خود را این قدر نقد نمایند و کسی با دار و درفش با آنها برخورد ننماید؟عقیده اینجانب این است که رفتار هر کسی را می شود نقد نمود (نفین یا اثباتن که بیشتر منظورم نفین است)مقدس جلوه دادن عده و چیزهای زیاد موجب سرخودگی افراد جامعه می شود."
عزیز اینکه در سطر های قبلی مواردی از مقدسان و مقدسات را بیان کرده بودید کاملا صحیح است و هیچ شکی در آن نیست اما متاسفانه مصادیق تسمیه مقدس را از دیدگاه شرع مبین اسلام ذکر نفرمودید تا خوانندگان قضاوت کنند که چه چیز مقدس است البته من به نسبی بودن اخلاق معتقد نیستم اما مشخص است که مواردی اینچنینی بسته به فرهنگهای متفاوت و جوامع مختلف و... در عین وحدت دارای پرداختهای متفاوت هستند و بسیار واضح است که کسانی که شما از آنها نام بر دید (البته شما مبهم گفتید ولی من رک می گویم امثال رفسنجانی،خاتمی،کروبی ،معین محسن رضایی و...) هیچ گاه در دایره ی مقدسین جای نمی گیرند که تاز ه نتوان از آنها ایراد گرفت و نقدی به آنها روا داشت که برای کسب اطلاعات بیشتر در این زمینه شما را ارجاع به کتاب "شناخت انسان در تصعید حیات تکاملی"می دهم تا به خوبی پی ببرید که چه چیزی در اسلام مقدس است و مقدس کیست.
اما این که گفته بودید شخصی در زمان عمر چنین لفظی را به خلیفه بیان کرد واین را نشانه ی آزادی بیان در زمان عمر شمرده اید باز متاسفانه نقص اطلاعات شما را در زمینه جامعه شناسی(به خصوص نظام قبیله ای عرب) و عدم شناخت صحیح از روانشناسی و نظامهای سیاسی و مسئاله ی آزادی بیان را می رساند. برداشت من از صحبتهایتان این است که اگر کسی به مقام عالی پر خاش کرد و او جواب نداد این آزادی بیان است ،چیزی که عملا و به تجربه غیر از انسانهای معصوم در مورد کسان دیگری اتفاق نمی افتد مثل همین خود شما که صحبتهای جناب مهدیان و و سردار خادم که صرفا لفظ انتقادی داشت را با الفاظی شدید پاسخ داده و این طور که بر می آمد آنهارا دعوت به توبه کردید که کاملا مشخص کننده این است که شما به آن نوع آزادی بیان که ادعایش را دارید و انتظار دارید که دیگران رعایت کنند هیچ گونه اعتقادی ندارید ،البته نه شما که صرفا مصرف کننده ی این نوع طرز فکر هستید بلکه حتی تولید کننده ی این طرز فکر(دنیای لیبرال دموکراسی)نیز به ادعاهای خود اعتقادی ندارند که این را تجربه ها و اتفاقات اخیر جهان به خوبی ثابت می کند.
در سطر های آخر شما متاسفانه داشتن ریش و محاسن و... را نشانه ی تقدس و... شمرده اید که این استفاده کردن شما از باور عده قلیلی از مردم (جماعت اوباش و ...) که شخص تحصیل کرده ی مملکت هستید مایه تاسف است.
در مورد انتقاد از سران نظام که شما به طور تلویحی آنهارا در زمره ی مقدسین ذکر کردید(که البته من حدس می زنم منظورتان بیشتر به رهبری نظام آیت الله خامنه ای است) اصلا این گونه که شما فرمودید نیست چرا که حداقل من خودم بار ها برای سایتشان پیغام گذاشته و انتقداتی را نسبت به بر خی از مسایل کشور بیان کردم ،البته انتقاد کردم نه فحاشی و تهمت و افترا ولی اصلا با تهدیدی مواجه نشدم چرا که قبول دارید که برای وزارت اطلاعات بسیار اسان است که مرا شناسایی و به جرم انتقاد کردن از نظام باز داشت کنند.اما در مورد ادعایتان هم خیلی خوشحال می شوم که کس یا کسانی را معرفی کنید که فقط انتقاد کردند و زندانی شدن و... البته خواهشا اسامی گنجی و افشاری و عطری و زر افشان و...نیاورید که مدارک بیشماری در خائن بودن آنها وجود دارد که اظهر من الشمس است و من مجبور نباشم آنهارا دوباره بیان کنم.
البته صحبتهای شما انتقاد با طعم بی انصافی است و مطمئن باشید که عواقبی ندارد چون صحبتهای بدتراز شما را روزنامه های طرفدار غرب چاپ می کنند و کسی به انها حرفی نمی زند
به هر حال از وقتی که می گذارید و این صحبتها را مطالعه می کنید ممنون که هدف صرفا روشنگری است نه چیز دیگری و امیدوارم که خداوند همه از جمله من ناصر آسیابانی را به راه راست هدایت فرماید. انشاء الله
ناصر آسياباني در كامنت ديگري بعد از آن خطاب به آقاي هجووووووم نوشت:
سلام علیکم
جناب استاد مهدیان
ممنون از لطف بی شمارت. امید وارم لایق آنچه که از بنده گفتید باشم. بنده هیچ گونه قصد اهانتی به ایشان نداشته و ندارم. برای صحت کلامم اگر وقت و فرصت مناسب دارید می توانید کامنت های بنده و ایشان را بخوانید. اما به بنده حق بدهید که تهمت ها و افترا های اشخاص این چنینی( حتی اگر به آراستگی های کلام زینت داده شده باشد ) را به رزمندگان جان بر کف دوران جنگ به خصوص جانبازان عزیز که در حال حاضر با مشقت فراوان زندگی می کنند را تاب نیاورم تا این اشخاص به ظاهر روشن فکر باور نداشته باشند که کلامشان صحیح است. در هر حال من در این زمینه به راهنمایی های بزرگانی چون شما نیاز مبرم دارم.
در پناه حق
یا مولانا علی
و بيچاره آقاي هجوم باز هم در تذكري آييننامهاي!!!!!! نوشت كه:
سلام ناصر عزیز
جنگ همیشه یک رو دارد وآن خشونت و درد و رنج و زخمهای بی پایان و ...
اما وقتی پای اعتقادات به میان بیاید خوب طبیعیه که تاوان حفظ اعتقادات و سلامت جامعه و آرامش بشریت را باید داد .
شهدا برای همین جان دادند و مجروحان هنوز زخمهای پیکرشان التیام نیافت اما یک لحظه هم از عملکرد خود پشیمان نیستند .
اما همین حالا که هنوز نسلی نگذشت حرف و حدیثهایی هست که رنجهارا دوبرابر میکند وباید دید نسلی اگر بگذرد و بازماندگان نیز به رحمت ایزدی بروند نسل بعد از این چه می گویند اینجا رسالت خیلی سنگین تر می شود .
چیزی که می تواند ماندگار کند فداکاریهای مدافعان را ادبیات است ادبیاتی که با جدیت به موضوع جنگ بپردازد نه تابع احساسات شود و نه باج به قدرتها بدهد و بااستقلال راه خود را برود .
ادبیات جنگ مملو از خلاقیت است ادبیاتی معترض و جون دار نه منفعل و خنثی !
من هنوزهم وقتی شعرهای سلمان هراتی را می خوانم عجیب بوی تازگی دارد هنوز جنگ تمام نشده و حتا در سالهای اولیه بود که وی مرحوم شد اما با این پدیده برخوردی اصولی داشت .
استدعای من این است که به بحثهای شخصی پایان بدهیم و سمت و سوی آنرا در ادبیات دنبال کنیم ادبیات جنگ همیشه بعد از جنگ نمود بهتری دارد .
البته در اين بين نظرات ديگري هم مطرح شد در جاي خودش قابل تامل است. مثلا:
معصومه مظفري:
سلام آقای مهدیان عزیز!
اینجا برای اینکه دلم بگیرد کمی بزرگ است.برای اینکه یاد توپ و تانک و گلوله بیافتم.ولی نمی دانم چرا وقتی می گویند جنگ یاد فیلم نجات سرباز وظیفه رایان می افتم.با آن صحنه های فجیع که مرا از هر چه جنگ بیزار می کند نمی دانم چگونه می شود اسلحه گرفت و هم نوع خود را کشت.اینکه بگوییم او شلیک کرد من هم شلیک کردم درست است.و من یاد شعر آن شاعر خارجی می افتم که می گفت:کشتمش/بی آنکه بشناسمش/روبروی هم ایستادیم.خیره در چشم های هم/و من کشتمش/شاید زمانی غیر از اینجا/در باری با هم پیک می زدیم.یا با هم دوست می شدیم/ولی کشتمش/بی انکه بشناسمش.
نمی دانم چرا جنگ ایران برایم ملموس نمی شود.چرا از من دور است.شاید تنها فیلم جنگی خوبی که دیدم هیوا باشد.عینی و واقعی.چرا فکر می کنیم از ما دور است.
شما بگو تقصیر کیست؟من که با تمام وجود جنگ جهانی دوم را درک می کنم چرا جنگ ایران را درک نمی کنم؟!
ولى یک چیز را می دانم بزرگمردی هایشان را هرگز زیر سوال نبرده ام و همیشه دوستشان داشته ام.محمد رزم آرا برایم همیشه سمبول مقاومت است.چیزی که خود عاشق آنم.
و يا رضا افشاري:
من هنوز دچار تردیدم که بگم جنگ خوب ِ یا بد
چون کمتر پدیده ایی رو مثل جنگ میشه جستجو کرد که در عین تحقیر انسانها اسبابی برای تکریم انسانها باشه
همین جنگ ِ که یکی رو چنگیز می کنه و یکی رو چگوارا یکی رو هیتلر ، یکی رو حر هیچ زبونی به شفافیت جنگ آرامانی ترین و منفورترین واژه ها رو برای بشریت ترجمه نکرده :
دفاع ، ایثار ، حق خواهی ...
کشتار ، خونریزی ، تحریم ...
و هیچ پدیده ایی به قدرت جنگ موجد سلب و در عین حال تحقق آزادی نبوده
پس حتما میشه دچار تردید بود که جنگ خوب ِ یا بد ؟!
اما در رابطه با شعر جنگ
امیدوارم درست متوجه منظورتون شده باشم و شعری که فرمودید همین شعر بوده باشه
عموما شاعران ما بیشتر از اینکه از جنگ گفته باشند برای جنگ گفتند و شعر شما از جنگ بود یک شعر با فضای زنده و متحرک ، زبان این شعر به طور محض متاثر از حس و حال همون هشت سال دفاع ِ . اختراع پرچم برای زخم ، جنین اردوگاه ، و زیتون نیم سوخته از جمله بندها و ترکیباتی بود که دیواره ی کلام رو به زیبایی رنگ آمیزی کرده بود ، ....
هر چقدر زبان شعر به نقاشی نزدیک تر میشه فضای هنری تری رو خلق می کنه و هر چقدر به موسیقی نزدیک تر ، کار پخته تر از آب درمیاد به اعتقاد من اگر این شعر به همون نسبت که از فاکتورهای تصویری بهره برده از فاکتورهای آوایی هم بهره می برد اثر پرمایه تری خلق میشد
با این وجود اون چیزی که حق مطلب ِ یقینا ادا شده
پایدار باشید و سلامت.
نتيجه اخلاقي:
1- از همه دوستان دور و نزديك تشكر ميكنم و از آقاي سلطاني بخاطر نماز اول وقت!!!
2- همه عزيزان از جمله سروران فوقالذكر! به سئوالات بنده فقط در باب ادبيات جواب دهند.
3- يكبار ديگر سئوالات را مطرح ميكنم:
الف: از كجاي جنگ بايد بيشتر گفت؟ تا حال كم گفته شد؟ كم حكايات و خاطرات شنيديم؟ بايد از قسمت دوم جنگ گفت( من فکر ميکنم بعد از قطع نامه قسمت دوم جنگ شروع شد) ، درست است؟
ب: مي خواهم نظر آقاي قزوه و خواجات را مشخصا در باره شعر آقاي هجووووووم بدانم. البته اگر سئوال سختي نيست؟(به نوعي نقد چند خطي)
ج: آقاي خودكار كمرنگ هم محبت كنند اسم چندتا رزمنده رانت خوار را ببرند تا ببينيم حماسه سازان کدام عمليات حالا به شغل شريف!!! رانت خواري مشغول شدند؟( البته اگر از عواقبش نمي ترسد!!!!) دوستان ديگر هم به ايشان كمك كنند مانعي ندارد به شرطي كه الكي . . . .
د: جناب خادم، همه مرقومه حضرتعالي مطالعه شد، درست(حداقل براي حقير اطلاعات ذيقيمتي بود). ولي به شعر نپرداختيد و اگر همينطوري هم به شعر نگاه كنيم فردا بايد فاتحه شعر متفاوت جنگ را نيز بخوانيم يعني ميشود يك جانباز شيميايي كه بجاي درمان وي فقط در اصرافش سر و صدا ميكنيم(خودم را عرض ميكنم) جسارتا شما هم نظر خود را درباره فقط شعر بيان كنيد.
هـ: از آنجايي كه من دانشجوي رشته تاريخ هستم شواهد، دلائل و مستندات جعلي نباشد(بند ج بالا) (به دل نگيريد، حساسيت شغلي حساب كنيد)
و: همه دوستان و عزيزاني که مطالب بالا را مطالعه فرمودند نظر خويش را بنگارند.
و در پايان دوباره شعر آقاي هجوووووووووم.
(موجی که شعر ...)
اگر می دانستی که چشم های تو با من سر جنگ دارند
با همراه ستارخان رمز عملیات تازه را
هویت چندین جنازه را
نقشه جنگ پیاده را، اعلام نمی کردی
من پرچم رابرای بستن زخم هایت اختراع کردم
خودم در جایی کاشتمش ( جایی بلند )
شعری بنویسد که اول کار موجی است و ترسی ندارد
از بد حادثه
فقط این جنگ می توانست شیمیایی ام کند
تا فرمول بسته شدن نفس را تداعی نمایم
* * *
امروز نمی دانم چندم آگوست است
اما می دانم اسپری دگزامتازون کفاف این شعر لعنتی را نمی کند !
صدای دورگه ی خانم « رایس ، رایس» مثل اینکه کسی در ها را بسته!!
گفتی در ؟
در در در در
زمانی که موج آمد اول درها را ازپای در آورد
بمب ، خانه ای را به خانه ی دیگر کوبید
باد در روسری تو هویزه می کرد
حتا گیسوی مادرم را نا غافل به خاک سیاه می کشید
...
جهانی شدن شاید این است:
( چند مترعقب نشینی برای پهن ترشدن !
بعضی وقت ها خانه ام راحیاط می کند !!!؟؟ )
....
افکاری د ارد از سرم می رود بیرون
مثل اینکه قصد بر گشتن ندارم
( چه مرگم شده )؟
بوی نان اردوگاه همیشه مرا به یاد خداحافظی انداخت
که با اولین لقمه می خواهند گوشت برادرم را بخورم
راستی ! هرچه فکر می کنم یادم نمی آید
اول خانه شما خراب شد یا اینکه تو بله را دیر می گفتی ؟
هرچه بود من هنوز عاشق گاوهایی هستم که وقت غروب
بوی علف تازه را می آورند
ها صفورا صفورا صفورا!!
اگر کمی زودتر بله را می گفتی من حالا نزدیک ام الرصاص بودم
و دشمن تا شمشیر کار می کرد کشته می شدند و آب به حرم می رسید
آسایشگاه ما هم روز تولد عباس می شود
می شود که تو بیایی و من صورتی را برای نبوسیدنت
سیر
سیر
سرخ ببینم ها ؟
* * *
ها صفورا !
حاضری با مردی که یک پا ویک چشم دارد
به خورد ن زیتون های نیم سوخته بیایی ؟
تهران دیوارهای بلندی دارد / کابل اما ، همه اش حیاط است !!
من فارسی را مثل بچه های « تهـرون » بلدم!
چشم های خواهر کوچکم چرا آبی ست؟
(- امشب گردن محبوبه رامی زنم!!-)
دلیل کوچه گیری ام علی ...
پای چیزهایی که نمی دانم
لَنگ همه ی آنها کویت است
حالا صفـورا ، فلوجه ؛ دیـریاسین ومن یکجا مرده ایم
درجنینِ اردوگاه کودکی ام در راه است
او شبیه هیچ سنگ دیگری نیست !
* * *
موهای مادرم سپید شد ، هنوز فکر می کنم که سرم از جنگ پر است
نامه هایی که برایت می فرستم ، خودم می خوانمش !
همیشه یادم نیست تو در حالیکه می خواستی گل بچینی
پنجره های خانه در دم جان می دادند .
دیدی فراموشت نکرده ام؟
حتا اگر گوش هایم را باد نفرین کرده باشد
یا اینکه هنوز روی مرز خودم راه می روم
آهای ی ی ی جنگ را از تو برده ام برده ام برده ام
تفحص که می کنم جنازه های مانده بر دیوار یادم نیست
هورررری دلم ریخت توی فر عکاس
که انگشتت وقت حلقه زدن لای دستم مانده بود
آخ ! این قرص هام پیداشان نیست چرا ؟؟
....
گفتند از خانه بیرون نیایم بهتر است / حالا خیلی چیزها عوض شده همه چیز
چیزهایی که می دانم چقدر زود رنگ عوض کردند زود ....
سرم را روی گردن می کشیدم و گردن روی گردن می کشیم
اگر بی تابیم را تاب می بود نفس را بعد مردن می کشیدم
غزل معاصر (2)
عطر تند نارنج
نام کتاب : « عطر تند نارنج »
مجموعه غزل های: دکتر سیامک بهرام پرور
شاعر برگزییده ی ششمین کنگره ی شعر و قصه ی جوان کشور – استان هرمزگان
انتشارات : داستان سرا
به بهانه ی سخنرانی احسان مهدیان در خانه ی هنرمندان تهران و نقد مجموعه ی غزلهای آقای بهرام پرور
نگاهی که وی به این مجموعه داشتند را جهت اطلاع دوستان علاقمند درج می نمایم .
یک جور دیگر با «عطر تند نارنج» در بی نگرانی های پنهان !
ازعقربه ها همین که بر نمی آید ، گلایه است !!.
نگاهی به مجموعه ی غزلهای « عطر تند نارنج » اثر دکتر سیامک بهرام پرور
مقدمه !
گفتند در این کتاب غزلها ی تازه ای هستند که آقای محمد علی بهمنی بر آن انگشت گذاشتند !!
عجب ! پس حتما باید کارهای جالبی باشند دیگر!.
آن روزها هرجا که رفتیم از سیامک حرف می زدند آنقدر عجیب که من وسوسه شدم که ببینم این شاعری که در باره اش گفته می شود چه کسی است . چراکه با همه ی اطمینانی که او( دوست عزیز و شاعر خوبمان ) داشتم این وضعیت تازه مرا به تردید انداخته بود .
(من به شعرهایش اطمینان داشتم اما نسبت به اتفاقات جدید کمی مردد بودم)
در اولین ملاقات با مجموعه ی غزلهاش ، دیدم و مطمئن شدم اینها غزلهای دوست شاعرم سیامک بهرام پرور است . هم خوشحال شدم و هم تاسف که تا کنون دراستان مازندران چندان که باید به او آثارش نپرداختند .
نشستم خودم رو تکان دادم و جابجا کردم و گفتم خوب ما همیشه میدانستیم که سیامک اگر تنها پدیده ی شعر کلاسیک روزگارمان نباشد حداقل یکی از شاخص ترین آنهاست چراکه اهل مطالعه است واهل نوشتن و اصلن نویسنده ی محافظه کار ی هم نیست و نبود .ومهمتر اینکه شاعری پرکاراست .
وهمین امر باعث شد که دستم بیاید که چطور وقتی یک چهره ی جوان را به عنوان استعداد شعر امروز حتا درسطح کوچک یک شهر اسم می بریم ما خودمان به گونه ای به شوق می آییم و این نشان دهنده ی این است که کشف و معرفی آنان نه تنها برای آن شاعر باعث مباهات است متقابلن مشوق ما نیز می شود . حتا می توانم بگویم که در مورد آقای بهرام پرور کمی دیر هم اتفاق افتاد اما خواه نا خواه می افتاد که ...
اینها را گفتم تا هم به محمد علی بهمنی ادای احترام کرده باشم چراکه غزلهای مورد نظر کمتر با تفکرات شعری استاد منطبق است اما با این حال وی بر معرفی و تایید غزلهای این مجموعه تاکید داشت .
باید هم بگویم که متقابلن آقای بهمنی هم به وجود سیامک مباهات می کند . همانگونه که استاد بهمنی خود گفت : این مجموعه بدون این ماجرا هم منتشر می شد من هم می گویم با این پتانسیل بالایی که در اشعار هست قطعا این اتفاق رخ میداد .نوعا در اینگونه معرفی و پیش مقاله نوشتن ها بطور نا خود آگاه ، بده بستانی متقابل و شاید هم اندازه صورت می گیرد . که هم این امور لازم و قابل تقدیرند و هم هیچکدام بر دیگری دینی ندارند .
باید تجربه کرد که این موارد را به دست تقدیر و زمان نسپاریم که زمان فراموشکار و بسیار بی رحم است .
عشق و تخیل و ...
در مفهوم جدید تخیل نوعی زیبایی شناختی هست که با حفظ قدرت گسترش دهند گی و پیش برنده گی اثر نوعی دگرگون کنندگی را نیز در پی دارد تا تمایز ارزشی عشق را به پدیده ای که لاجرم در زندگی انتظارش داریم بدل نماید .تااین پدیده را که تعریف با شکوهی ازآن میدهند به گونه ای ملموس نماید وازاین کلان روایت رفتاری قابل تعریف در حوزه ی تکثر گرایی و فردیت هم بدست آوریم البته بخشی ازاین گرایش در دوران رمانتیسم هم خود را نشان میداد که زمینه زیبایی شناختی رمانیک را آشکارا برای رشد و گسترش شعر غنایی مساعد می کرد .
تاکنون در باره ی کتاب و مجموعه ی شعرهای « عطر تند نارنج » حرفهای زیادی زدند و نوشتند از غزل کلاسیک تا روایت و فرم و حتا با عنوان غزلهای عرفانی ازآن یاد کرده اند و پرداختن به این موضوعات و عناوین ازنظر من به شکلی تکرار مکررات است حتا همان غزل اول ( عقد نامه ) که ازآن هم تعمدا می گذرم و ... اگرچه به همان برداشتها و عناوین هم نقد هایی وارد است اما در این مجال می خواهم ماهیت بعضی رفتارهای شاعرانه را در تمایز با کارهای مشابه بگویم.
لایه هایی در سطح ، لایه هایی در عمق
اینکه بگوییم اشعار ازچه وزنی و ردیفی بهره برده است و یا اینکه در عرض موفقتر بود یا در طول ویا رویکردهای تصویری آن چگونه بوده است و...بر میگردد به آنچه قالب کلاسیک شعر ایجاب می نماید .
1 – واژگانی تاثیر گذار و تاثیر پذیر
ماهیت شاعرانه ایست که بعضی واژگان به اثر بخشیدند و بعضی واژگان در اثر به ماهیتی شاعرانه رسیدند .
گروه اول شامل : بوسه – رقص – مجنون و... ( بدلیل کارکردهایی که در شعر گذشتگان داشتند و دراینجا کارکردهای متفاوتی دارند) با حضور خود در اثر تاثیر شاعرانه ای بر اثر داشتند و یا می توان اینگونه گفت که بر کیفیت شاعرانه ی اثر افزودند .
گروه دوم شامل : بهره گیری از واژگان محاوره ای مانند : اجق وجق - افاده – ایول و...( اینجا کارکردهای مشابهی دارند ) اینها نه سابقه ای در اشعار گذشتگان دارند و نه ماهیتی شاعرانه در آنها سراغ داریم پس آمدند تا هویتی شاعرانه بگیرند که به نظر من موفق بودند .
2 - جامعه شناختی هنری
( این موضوع هم خود پدیده ی تازه نیست اما رفتاری در تعامل با واقعیت های تاریخی ایجاد می کند که در نوع خود تاثیر گذار و قابل توجه است )
دنیا خراب شد پر مجنون ! ... اجق وجق !!
لیلای لنز سبز ! افاده طبق طبق !!
دستان لاک خورده ی شیرین قرارکوه
دستان تا خورده ی فرهاد شق و رق
...
خسرو نشسته است و به چالش کشیده است
تقدیر خویش را ، سر یک فال با ورق :
... الی پایان غزل ..!! غزل ص (11 )
نوعا اینگونه برخوردها که شاعر در مقام منتقد و شعر در هیئت یک متن انتقادی با بهره جستن از امکانات تاریخی که شاید تثبیت شده اند و حتا برهم زدن نرم طبیعی روایت یک پس زمینه ی اعتراضی می سازد که اگرچه نمی توانیم در مقام قضاوت در باره ی آن بنشینیم اما تحولات تاریخی در زندگی و نوع رفتار انسانها را می تواند بیان کند .
در غزل ماقبل در ص 12 آمد :
« من » ها « تو » ها ، همین « تو » و « من » های سوخته !... / مانند طعـم فاجعه تـلخ است حرف حق !
این ادامه ی همان استراق سمع هایی است که در موضوعات اجتماعی و جامعه شناختانه دارد .
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست ... زرورق !!
این دخل و تصرف آگاهانه میزان جنون شاعرانه را نیز به ظهور میرساند جنونی که برخلاف جریان آب شنا می کند و به اندازه ای هم آگاهی از سیر تاریخی و معضلات اجتماعی را در بر میگیرد و این خود نشان از بعضی آیتم های تحول یافته ویا به انقراض رفته حکایت دارد .
البته به نظر میرسد هرکس میتواند ادعا کند که می تواند به چنین کاری در متن مبادرت نماید و اما وقتی به جابه جایی 2 مصرع از شعر حضرت مولانا فکر میکنم میبینم این هم محصول یک شرایط دیگر گونه است نمی شود راست راست راه رفت و با الگو برداری از نوارهای صوتی کوچه و بازار و...به چنین وضعیت پیچیده ای دست یافت . بلکه اینگونه رفتارها بازخورد نوعی اندیشه ی انتفادی شاعرانه است و همین نوع رفتار است که نمونه ای از تمایزهای عطر تند تارنج با بعضی مجموعه هایی که توی همین دهه به چاپ رسیده اند می تواند باشد .
آنچه بیشتر سویه های جامعه شناختی را برایم مسجل کرد یورش به بستر معیوب اجتماع که ابتدا ساختار تاریخی و ینیادهای زندگی اجتماعی انسان امروزی فرو ریخت و آنچه بدست آمد همانا پرداختن به لحظات مفرح با داروها و مواد مخدر شیمیایی که آفات و زیانهای آن کاملا در سطح جامعه هم مشهود است.
همیشه انتظار ازهنر تعهد دربرابر آسیب های اجتماعی نیست بل که مناسباتی که منجر به آسیب های مشهود می شود در متن هم می شود دیده شود که ما این گونه رفتار را در متن می بینیم و حتا بصورت عریان جایگزین آنهم طرح شد .( طبیعی است که پرداختن به این مهم به فرصتهای بیشتری نیازمند است ) .
3 – طنز وارگی :
اساسا طنز همیشه مستقیم و با اشاره در موضوعاتی مشخص شکل نمیگیرد بلکه در شعر حتا بر هم زدن ساده ی نحو هم می تواند همین احساس را در مخاطب بر انگیزد اما در این مجموعه همگام با دیگر عناصر پیش برنده ، اثر ، هویت طنزگونه ای خود را نشان می دهد :
صدا بزن غزلم را ، صدات شیرین است
ببین سکوت ترانه چقدر سنگین است
.....
تو مخزن البرکاتی ! سماع کن !...باتو
سلوک صوفی عاشق نبار تضمین است !
....
تویی که همسر قانونی غزلهایی ؟!
بگو بله ! ... بله هایت چقدر شیرین است
ببوس ، خوب همیشه ! لبان شعرم را
که شرط اول هر ازدواج تمکین است !!
غزل ص ( 28 و 29)
منطقی که ازآغاز غزل را با ما همراه می نماید و باری که در میانه ها بر دوش آن سنگینی می کند در انتها با اتفاقی که غیر منتظره است می پیوندد مسیر و رویکرد اثر عمییقا پرادوکسیکال است و این پارادوکس هم به زیبایی اثر به لحاظ تفاوتهایی که در زیبایی شناختی نثر و شعر داریم و هم به لحاظ ساختاری، بنیاد طنزی تلخ و تاثیر گزاررا می نهد .
اینها همان تجربیاتی است که انسان را با آشنایی ازکلیت مشترک ، ازسطح زندگی دور کرده و به بالا می برد و به اعتقاد من به عمق می کشد . این انعکاس لحظات پر قدرتی است که گمان ندارم به جز شعر بشود امکان آنرا در وضعیت دیگری تصور نمود .
و یا غزل « سنگ پرانی » ص (60 و 61 ) ...:
برای پنجره هایی که رو به مهتابند
هزار سنگ پراندیم و بازهم خوابند
...
ازاین جماعت بی خط و ربط می ترسم
ازابن ملجمانی که رو به محرابند!
...
کسی به فکرغزل نیست غیر ازآنهایی
که پشت پرده ای ازاشک ، کشک می سایند !!
مجددا همان رفتار ! کار جدی با همه ی ملزومات (حتا تاریخی ) اما در پایان با زیبایی شاعرانه به تخریب فریبندگی آن و حتا عریان نمودن تمام تظاهرات انجام شده با لحن طنز می رسیم .
4 - روایتها و کلان روایتها :
روایت های بزرگ ازآنجا که نوعا سلطه ی تاریخی را بر تعابیر ما دارند اجازه ی بازیابی فردی را نمی دهند و اقتدار خود را به دلیل دایره ی معنایی وسیعی که دارند حفظ می کنند . اما این بر عهده ی شاعر است که در روبرویی با این سلطه ابتدا آنرا فرو پاشیده وسپس به شکل خرد و متکثر جلوه دهد و مهمتر اینکه به گفتگو می کشاندش . و حتا آن طنز خاصی که در بالا ازآن گفته ایم خود بخش عمده ی جلوه های خود را مدیون همین رویکرد است .
پس از آن متن ، سطوح دو یا چند گانه ای از این روایتها ی خود را بروز می دهند به عنوان مثال ( در این غزلها ) علی رغم تلاشهایی که صورت می گیرد و بده و بستانهایی که هست بازهم کل نگریها و کلان نگریها در تقابل با فرارویهای شاعر غلبه دارند :
غزل نوشت کسی ... سهره تا کمر خم شد!
چکامه گفت ... وروی چکاوکان کم شد !!
...
ولی تو آدم این قصه نیستی ... خانم !
تو سیب سرخ بزرگی !...چقدر مبهم شد !! ( تسلط کهن روایتها و روایتهای بزرگ ... )
...
نوشت بر کف دستم « نمی شود » تقدیر
نوشتم از تو نوشتم ... وبعد کم کم « شد »
( در اینجا نمود عینی همان تلاش برای فرارویست که گفتیم ) و همینجا می شود دید که مصرع اول با همان اقتدار مسلط ... و مصرع دوم در تقابل با آن وارد می شود .
...
نترس غصه عقیم است ! تازه غیر ازاین
که گفته بچه ی هر پیرزال رستم شد ؟!!...
( باز همان تمهیدات و همان تلاش برای فراروی ها ) آنچه مشهود است بسامد واژه ی « رستم » همچنان بر جای خود مانده است اما نوع ارتباط بین دو مصرع و و پوشانده آن خلاء تحت یک ضرب المثل و پیچیدگی کار موجب می شود تا نوید دهد با فرایند جدیدی روبرومی شویم . اما متاسفانه مناسبات کلاسیک اثر دوباره آن را می بندد . واین نحدودیتهای طبیعی شعر کلاسیک ماست .
5 – بینامتنیت و ... تلفیق عناصر بیرونی و درونی .
بهره گیری از عناصر بیرونی و هضم آن به شکی که حتا می توان برای تاویل آن به خود اثر ارجاع کرد . کاراکترهایی که در – زمان ها - موسیقی - در شعرایران و جهان و... نامهایی هستند دریاد مانده ، اما در این غزلها به استخدام در آمدند و ازجلد تاریخی خود بیرون کشیده شدند و درحال ایفای نقش تازه هستند گاه می رقصند و گاه عاشق می شوند و می بوسند و گاه ... در همین زمان حال ... و این ازجمله موفقیتهای این مجموعه و محورهای تقاوت آن با آثار کلاسیک دیگر است . بسامد بوسه و رقص در اغلب اشعار این مجموعه به شکل محسوسی بالاست و اتفاقا مکررا بهره برده شد .
می خواهم بگویم که اینها می تواند دلیل براستفاده ی آگاهانه باشد چراکه بوسیدن نوعی ارائه ی محبت بدون واسطه است . و کارکردی فراگیر دارد .
مثلا بوسیدن دوستان نزدیک – بزرگان علم و ادب – مادر- پدر ونزدیکان و معشوق . ودراینجا نیز می تواند کارکردی مشابه و درعین حال شاعرانه داشته باشد . و رقص به نوعی موسیقی و یا همراهی ای که بدن با هارمونی اندام به آن مبادرت می کند وموزون است .
اینکه هرگفتاری لاجرم با گفتارهای دیگر مرتبط است بحثی بینامتنی بر اساس نظریه های باختین است که به مرور زمان تحول یافته گی آن نیز در آثار بزرگان شعر و داستان نمود یافته و در اشعار این مجموعه نیز علارغم سویه های کلاسیک آن توجه بسیار عمیقی شده است .
جالب است بدانیم که بینامتنی اگرچه به مقوله ی سخن مرتبط است و مقوله ای فرا زبان شناختی محسوب می شود اما در این متنها جایگاهی خاص را تعریف کرده است و آن برهم ریختن مناسبات قبلی و جایگزینی مناسباتی جدید که به هرحال درمتن پذیرفته شده اند که هم از منظر زیبایی شناختی و هم معنا شناسی تحول یافته محسوب می شود
غزل « خوابیده ای » ص 77 ویا غزل « مرا ببوس » و نمونه هایی که در بالا ازآنها یاد شد ازاین قبیل هستند در موارد ذکر شده ی بالا تاثیرات آن به وضوح نمود دارد .
اگرچه می توان به موارد بسیاری در غزلهای این مجموعه اشاره نمود اما آنچه که به اجمال مورد نظرم بود ذکر گردید .درپایان ذکر این نکته را ضروری می دانم :
اگرچه پتانسیلهای بالای غزلها و اشعار این مجموعه مورد تایید و تاکید بنده هم هست اما جایگاه بعضی ازآنها به اعتقاد نگارنده در این مجموعه همانند روشنایی فانوسی در دل ساعتهای آفتابی ظهر است که هیچ جلوه ای ندارند و دلیل وجودی آن نیز برایم نامشخص است مثل « تبعیدی » ص89 و...
درهرحال آخرین مبحثی که می توانم بطور کلی بگویم این است که غزلهای دکتر بهرام پرورشبیه پیکره هایی هستند که توسط پیکر تراش نابغه ای ساخته و به شکل بسیار زیبایی پرداخته شده اند که می توان ساعتها به دیدن آنها وقت گذاشت و لذت برد اما به گمان من این پیکره با من همراه نمی شود تا در خیابانها بامن بگردد و این زیبایی ها همچنان در من تولید لذت کنند بل که هماره باید به دیدنش بروم والبته این هم موفقیت کمی نیست و شاید قوت غزلهای موجود سطح انتظارم را بالا برده اند به هرحال برای دکتر سیامک بهرام پرور و همسر هنرمندش که نمی شود نقش انکار ناپذیر او را در موفقیتهای شاعر نادیده انگاشت آرزوی موفقیت روزافزون می نمایم ......
بهار ۸۶ - ساری - احسان مهدیان
غزل معاصر (1)
خانه شعر شمال-
غزل معاصر و روند بررسي تخصصي شعر(1)
در گفتگو با دوستان عزیزم و شاعران گرانقدر :
و با تشکر از دوست شاعر و هنرمندم فاضل
خانه شعر شمال دوازدهمين جلسه تخصصي اش را به بررسي غزل معاصر اختصاص داد كه ضمن ارج نهادن به عمل درست و به جاي هيت مديره خانه شعر شمال، با مشورت دوستان عزيزم تصميم گرفتم تا مباحث فوق را در اين وبلاگ پي گيري نماييم.
با توجه به اينكه از پيش ميدانستيم در چند ساعت محدود جلسه خانه شعر نمي توان به تمام زواياي اين نوع از شعر فارسي دست يافت، اگرچه سعي كرديم از اطلاعات جانبي در باره غزل معاصر هم بهره مند شويم اما الزاما نمي تواند جوابگوي تمام سئوالات مطروحه باشد.
لذا اين بحث براي مدتي كه لازم باشد ادامه يافته و منتظر نظرات و نقد ارزشمند اهالي شعر و ادبيات هستم.
شعر امروز باید دیگران را به گفتگو بکشاند (باران سپيد)
سلام حاج آقاي خليلي عزيز
اين چند سطر سهم من در گردو خاكي كه بر پا مي كنيد . كار ديگري هم هست ؟
×××××××××××××××××××××××××××××
سوال سختيه و من براي اينكه حرف بزنم بايستي ازقبل به موضوع مي پرداختم اما با شركت در برنامه خانه شعر وسپس پيگيري مجدانه شما اين چند جمله را مقدمتا مي نويسم تا بعد :
به نظرمن غزل پست مدرن یکی از کاملترین قوالب شعر فارسی است
(دكتر سيد مهدي موسوي)
آینده غزل معاصر را چگونه می بینید؟
من نه مثل آنهایی هستم که مرگ همه قالبها را اعلام می کنند و غزل پست مدرن را همه چیز می دانند (که این خود یکی از همان فراروایت سازی های مدرن در مقیاس کوچک است) و نه مثل آنهایی که غزل پست مدرن را طوفانی زودگذر دانسته . . .
جایی که زایش اندیشه هست، زایش هنر هست (مهدي كمالي)
با سپاس از دوستان خوبم احسان خلیلی عزیز،رسالت شاعر و آقای مولفه های شعر معاصر !
شعر حرف تازه ای نیست . اگر چه بسیاری از اشعار تازه تر از هر چیز تازه
قابل تصور به تصویر کشیده می شود و می توان آن را لمس نمود . . .
: Emailوارد نشده است (مريم حقيقت)
به نام خدا
بحران در غزل پست مدرن و تحلیل آن؟
بله:از آنجا که تعریف/البته نه قطعی/پست مدرن،شرایط بحرانی شد /نشد،عدم قطعیت ونبود واقعیت به معنای عدم وجود یک واقعیت یکه ونهایی/ونه به معنی نفی هر صورت از واقعیت/می تواندباشد واینکه ما در شرایط چند گانه ای هستیم یعنی در تمامی امور در بحرانیم. . .
غزل امروز با آینده کار دارد(سيد سعيد شجاعي)
احسان جان ، کاری که می کنی مطمئنم موثر خواهد بود و برایت آرزوی موفقیت دارم.
سعی کردم در نهایت ایجاز نظرم را درباره ی دو سوالت بنویسم:
فکر می کنم در بررسی روند تکامل یک پدیده مثلن شعر و مثلن غزل ، لایه ای پنهان ، چیزی شبیه اعتقاد به وجود " نظامی علی"، برایم سر تکان می دهد . برای من که این نظام علی را واجد استحکامی قابل اطمینان نمی دانم ، سخت است که روند تکامل را از گذشته به حال باز خوانی کنم. برای بررسی روند تکامل غزل باید اول دید تکامل در لحظه ی اکنون چه دست آوردی برای غزل داشته است؟ غزل در سال 1385 چه گونه غزلی ست؟ غزلی خمود و منجمد؟ یا غزلی کنش گر و شاداب؟ غزلی در خود به تکرار رسیده و سترون؟ یا غزلی زایا و تپنده؟ غزلی پیر و ترسو؟ یا غزلی جوان و دلیر و اهل خطر کردن؟ . . .
خداحافظ بن لادن
عيد غدير خم عيد ولايت بر همه راه پويان حق و عدالت مبارك باد!
در سايه ايزد تبارك عيد همگي بود مبارك دمب همتون سه چارك!!!!
با سلام خدمت همه دوستان عزيزي كه ميخوان سر به تن بن لادن باشه يا نباشه!!!!
راستش پريروز ميرزا بدبين اومد پيش ما دستشو زد به كمرش و گفت: توپ توي زمين تو چيكار ميكنه؟
منم هاج و واج داشتم نگاش ميكردم، از حرص ميخواستم سرش رو نقش قالي كنم!
گفتم: كدوم كشك كدوم پـَــَـــَــشم! توپِ كي، توپ چي ؟ گفت: يه سر به وبلاگت بزن بفهم!
(ميمرد اگه از اول مثل بچه آدم حرف ميزد، احتمالن!!)
اومدم ديدم اوووووووووووووو بازار اعتراف داغه و همه دارن معترف ميشن!! (چه شود!!؟؟!!)
گفتيم ما هم كه داريم نفسهاي آخر رو ميكشيم بيايم اعتراف كنيم شايد . . . . .
يك بچه حدود 30سال پيش به دنيا اومد و بزرگ شد، همه ميخواستن اون كسي واشه خودش بشه ولي اون ميخواست واسه بقيه كسي باشه!
بزرگ شد يه وبلاگ نوشت به اسم مثنوي ولي يه سال بعد كركره رو كشيد از براي پايين! البته ميرزا بدبين و اصغر هم كمكش ميكردن(ميرزا اون موقع هنوز بد بين نشده بود)
بعد خدا يه حالي به اون جون 22 ساله داد و رفت مكه شد حاجي!(ترسم كه به مكه نرسي . . . . . . . )
دلش ميخواست به همه كمك كنه ولي هيچ كس اونو نفهميد!
يه عكسم هم داره كه شبيه بن لادن (براي رفع تشويش اذهان عمومي اينم سايز بزرگ عكس)

و همينطور هيچ کس نفهميد اون چي ميگه و چقدر تعجب ميكرد !!!!!
بلاخره وبلاگ گل دختري رو ساخت (به ياد غزل گل دختر كه اولين غزل اين وبلاگ است)
چقدر احساس خستگي ميكنم فاطمه!
خلاصه هر وقت خيلي قاطي ميكرد و دلش ميگرفت خدا اونو يه جا ميكشوند(آخرين بار تابستون امثال دوباره رفت مكه، اينم يه يادگاري واسه دوستان)

حالا هم دلش باز گرفته
دنيا برام تنگ شده فاطمه و نفس كشيدن برام مشكل
چقدر بعضي از دوستانم خوب از پشت خنجر ميزنند!
وحالا اين سطرهاي پاياني رو مينيوسم براي خداحافظي از همه بچه هايي كه منو دوست دارن يا حتا ندارن!
تو اين مدت كه وبلاگ مينوشتم دوستان خوبي پيدا كردم كه به همه عشق ميورزم مثل: باران سپيد -ميرزا بدبين- آبجي كوچيكه(پروانه اي در مشت) – پيرزني با ما من- تيرداد- شاهپرك-حس اول- فاضل- سارا- سعيد يوبال-جارالله-شيما- راحله-مسلم
و دوستان عزيزم عالين نجاتي- احسان مهديان-باران سپيد عزيز- تيرداد راد –حاج مبين اعرابي و ديگر دوستان عزيزم
خوب ديگه وقت خداحافظيه
به خدا حالم اصلا خوب نيست دلم بدجوري گرفته دوست دارم بشينم گريه كنم!
برام خيلي دعا كنيد
اينم آخرين عكس و آخرین نامه به فاطمه !!!

چقدر بگویم تا صبح؟!
ان کنتم لا تعلمون!
از راهِ کار معنی بجو که من مجبور نشم بالای دیپلم حرف بشنوم!
فاطمه خوبم حالا تصمیم گرفته ام شاید برای اولین بار برایت نامه بنویسم و سعی کنم که به سئوالات تو جواب بدهم ، هرچند نمیدانم می توان یا نه! راستی شمس هم اینجا نشسته و سلام می رساند، آب سماور هنوز جوش نیامده که چای بخوریم و من باید شروع کنم . . .
که چاره دیگری برایم نمانده . . .
سلام فاطمه
ساعت راس همین عقربه است و
ثانیه شمار با دوبند قرمز خودش را گرم می کند!
سماور جوش به خوردم می دهد
چیزی برایم نمانده بجز هوس قمار!
چه کسی از غیب الغیب آمد که به غیبِ غیب رود؟
یا حی و یا قیوم
خواه لعل بدخشان باشد یا کویر لوت
حالا هنوز کو ؟ تا اتحاد عاشق و معشوق
«افسِر به زبان خارجی گف من رُها شدما!»
ما خر پرست شدیم نه گوساله پرست، فاطمه
که موسی بیاید و چهل شب عرق به ورقم بزند
که ما کافر کفریم و خدا کافر ماست
که از گرم و سرد هزار سال فاصله دارم
فاطمه عزیزم، عُلِمنا منطق الطیر
چه رسد که شیخ اشراق کافر مرد!
چه فرق دارد لیلی به محمل نشیند یا روی کاناپه با مجنون چت کند!
چه ربط به جنگ صلیبی؟؟!
تشنگی را رها نکن فاطمه
سرگردانی در تولد پایان گرفته است
سفره که پهن شد یک طرف من و یک طرف خدا
غریبی نکن!
ما هم ای دوست دلشکار توایم
باز کن پرده را که یار توایم
به عین الیقین برس نه عین القضاة
قطب الشریعه نباشم، قطب جنوب . . .
کسی به کسی sms ندهد که بند تنبان متری چند؟
فاطمه! زندگی بر وفق مراد نباشد به وفق خدا بیامرز باشد؟
لَیس فی جبه الا الله
تا از سوختگان شدیم
کجای منطقه البروجی؟
هر چند تو را غروب نماید ولی شروق بود
قیمت هر کسی همانقدر است که می جوید
این روزها چقدر تشنه ام به خون خودم
چقدر دلم برای خودم می سوزد
حالا باید منتظر بمانی تا کجا تجلی کند، فاطمه!
چشمانم عادت ندارد ببیند
این نامه ها سرزمین امپراطوری من است
بگو کمی برایم گریه کند ژکوند
هم خارجی من آمد!!
باید بروم
که شورشی عظیم خلق را پدید آمد.
من هم از همه دوستان دعوت می کنم که به جمع اعترافیون بپیوندند
مخصوصاً فاضل شیرزاد فر و . . .
همه شما رو دوست دارم
خدانگهدار.
بابا نان ندارد- من 206 ندارم . . .
با سلام خدمت همه دوستان و عزيزاني كه نسبت به بنده لطف داشتن و حتا نداشتن!
اين بار هم از مجموعه نامه هايي به فاطمه نامه اي رو انتخاب كردم تا با راهنمايي هاتون كمكم كنيد تا يك مجموعه اي پربار از آب دربياد.
نامه اي به فاطمه! (5)
سلام عزيزم، خيلي دلم برات تنگ شده پيش خودم گفتم هيچ چيزي مثل نامه نمي تونه از غم و غصة من كم كنه به خاطر همين شروع به نوشتن نامه كردم . . .
دلم مي خواهد يك گوشه اينطوري كز كنم و بنشينم وبرايت نامه بنويسم.
البته نمي خواهم بنويسم كه چقدر دوستت دارم
ولي هنوز هم مطمئن نيستم
دف كه توي دستم هروله مي كند
نت ها روي چشمم رژه مي روند
- عقرب زلف كجت با قمر قرينه
تا قمر در عقربه كار ما . . .
گره مي خورد با چشمان تو
مي خواستم برايت بنويسم به حرف هيچكس گوش نكن فاطمه!
- من كه بردة تو نيستم اينطوري دستور ميدي!
من دروغ نمي گويم فاطمه
به ياد گذشته مي افتد
وقتي اولين بار چشمش از ميان جمعيت او را دزديد
و سوا كرد براي خودش
گذاشت كنار براي شب آخر
حالا كه به بلوز تنم دست مي زنم يادم هست كه چقدر دروغ مي بافي.
- سلام ، ، باهام حرف ميزني
دلم مي خواهد يك گوشه اينطوري كز كنم و
- اي پري بيا در كنار من
هنوز دلم مي خواهد كنارم باشي / ولي تو . . .
شنيدم / . . .
40شب حديث كساء نذر ميكني كه نشود؟
راستش را بخواهيد ديگر به اين بانو اعتمادي نيست!!.
يك گوشه اينطوري كز كنم و
دف توي دستم هروله ميكنم
- از برم مرو ، خصم جان مشو ، تا . . .
(ميخواهممتننامهدريافتيراعاشقانهتركنم، شماباصدايبلندگوشنكنيد!!)
سلام عزيزم ، دلم خيلي برات تنگ شده، دوسِت دارم، راستشو بخواي زده به سرم ، ديگه نميدونم چِكار كنم، هر روز انتظار، هر روز گريه، هر روز . . .
دوست داشتم هميشه با تو بودم ، فقط ميخوام مال من باشي.
وداع تو كفارة كدامين گناه من است.
اگر بروي ، مثل خاكستري همراه باد به آسمان خواهم رفت و هر گوشه دنيا را به دنبالت خواهم گشت ، تا تو را بيابم و با دستهاي يخ زده ام شانه هاي آتشين تو را لمس كنم و برايت از تنهايي و دردم سخن بگويم.
- من آمده ام تو را ببينم بروم
به تو گـل دادم چرا نگرفتي
تمام شعر هاي دنيا را برايت سرودم بلكه بيايي اما نيامدي
- از اون بالا كَفتر مي آيَه
يك دانَه دختر مي آيَه
-: (كم كن اون بي صاحابو)
« بر پشت بام خانه مان ايستاده ام و با دل و جان فرياد زدم بهترينم كجايي؟
كاش روي زانوهات مي نشستم و به دستهاي گرمت بوسه ميزدم
ولي افسوس.
از تو پرسيدم مرا چقدر دوست داري ؟ گفتي به اندازه ستاره هاي امشب
امشب آسمان ابريست.»
همينطور اينجا كز كرده ام / دف توي دستم هروله مي كند.
اين لنزهاي سبز و خاكستري چشمانت را از من مي گيرد فاطمه!
نمي خواهي باور كني؟
من هم زده به سرم كه بزند به سيم آخر
آن مرد آمد
آن مرد با 206 آمد
من 206 ندارم
بابا نان ندارد
من ديگر، هيچ چيزي ندارم فاطمه!
غيرتم را توي خيابانهاي اين شلوغي حراج ميزني !
قبول؟
- با اجازه هيچكس بله !!
من هم زده به سرم كه بزنم به آخر سيم
از دست تو
از عشق تو
« از عشق زني كه موميايي شد
احساس دوباره شيميايي شد»
وقتي كه دو چشم تو به خون افتاد
آن روز دل منم هوايي شد
از بخت بدم / عجب بلايي
سرم آمده.
همينطور اين گوشه كز كرده ام و دف توي دستم از نفس مي افتد.
نفس مي افتد
مي افتد
. . .
نامه ای به فاطمه
شرمنده از همه که اینقدر دیر کردم ببخشید ما رو
با نامه ای از مجموعه نامه هایی به فاطمه شروع می کنیم.
نامه اي به فاطمه!
سلام فاطمة عزيزم
هي شعار نده كه مي خواهي بماني!
من مدتهاست كه در انتظارم
تو كجا ! من كجا !
چقدر بايد دور از هم منتظر بمانيم
كه اين روز تعطيل دوباره باز شود .؟
مي خواهم بزنم بيرون، بزنم به ميقات
برسم به مشعر، . . .
در ميان جماعت بي درد مدعي
حالا اين چماق بالاي سرم ميوه مي دهد! فاطمه
روي اين مناره سر به هوا شدم
اِذْ قالَ يوسُفُ لِاَبيهِ يا اَبَتِ . . .
يادت آمد؟
گردشهاي زباني مرا ديوانه مي كند
و تو مي روي دهات خودتان سر قنات لباس بشويي!
ولي چشم به در بمان
تا روزهاي نيامده توي روز تعطيل گل كند
دارم نامه مي نويسم فاطمه!
براي جشنواره
راستش را بخواهي
دندان طمع را نكشيدم / روي ترازو
از شنبه تا پنجشنبه منتظر مي مانم
غروب پنجشنبه از خودم خجالت مي كشم
كه بگويم فردا هم . . .
حالا فاطمه!
خدا را چه ديدي؟
يك وقت براي همين عصر شعر، خودش بيايد
پايان انتظار را برايم غزل كند
ديگر من و تو دور از هم منتظر نمانيم
كي روز تعطيل هفته برسد آقا.
فراخوان- خداحافظی و . . .
چند نكته خيلي خيلي مهم!
1-سلام به همه دوستان عزيز و خوبم
قبل از هر چیز سالروز ولادت حضرت علی(ع) رو به تمام انس و جن تبریک میگم.
2-دوستان خوبم در انجمن شعر ساري با همكاري اداره كل فرهنگ و ارشاد يك مسابقه ترتيب دادن كه فراخوان اونو ميتونيد اینجا ببينيد. البته به نفرات برتر جوايز ارزنده اي هم تقديم ميشه.
3- خدا قسمت كرد و يك بار ديگه حقير عازم عمره مفرده هستم ضمن اينكه قول ميدم به جاي همه دوستان عزيزم مُحرم بشم از همه تقاضا ميكنم اگه بدي از ما ديدن ما رو حلال كنن. (20/5/85 پرواز دارم)
4- اولين نفري كه برام كامنت بذاره براش 2 ركعت نماز تو مسجدالحرام ميخونم (اختصاصي) به شرطي كه اين پست رو تا آخر بخونه
5- فهيمه محمودي شاعر خوب و دوست عزيز ما در بيمارستان شريعتي تهران با سرطان دست و پنجه نرم ميكنه و طبق آخرين تماسي كه باهاش داشتم با دعاي خير شما و همه دوستان داره سلامتي خودشو بدست مياره تا سلامتي كاملش براش دعا مي كنيم
6- اين هم يك شعر از دوست خوبم احسان مهديان - (چون من كشيدم از براي پايين!)
« راه رفـتن در بيداري »
به فهيمه محمودي با مطلع يك غزل از خودش
(به قدِ يك سرسوزن فقط امروز با من باش
به يك نوشيدني تـلخ در ا ندوه ا ين زن باش ...)
(................)
ردشدم؟
ازكفشهايي كه هر مقصدي را به پايم ترجيح داد
سوال بي ربطي نبود از بودنم كنا ر!
يك شب كه در برهنه گيج مي زدم چه ساعتي درخواب كار مي كند
چند انگشت به ازدهام كردم كه حلقه ها به بندم بندم
چند ماه از پنجره رد مي شدند در پشت راه
گريه هاي تو در اين ناوداني به قصد دريا بارمي زد
چرا هر شب مي شود در استخدام خواب در نيايد نمي آيم
اتاق تا دلش خواست چرخيد و چرخ تا حرصش بماند مانده
حساب از سرم گذشته تا يك قدم عقب تر پشت من نبود
ضرب كه مي كنم از كله ام سيگارفـوران مي زد
استكانِ آخر از چه تختي تا دهان خالي ام دره كرد
تـُف تا دم دماي صبح از ا ينكه پرتاب شود ماسيده ام به سايه ات
تا راهي براي ديدنت نه ! الكل براي مرده ماندن است
چشمها را نبايد شست سهراب!
تا بچه اي كه روي اين شكم باد كرده رد شود
يا پدرت دراين لحظه كات ! (صحنه برگشت / رستم بميرد )
ديگراستخوان هايم ازصليب گذشتند چه برگردم چه برگردم
ديگرمجال چه وقتِ سرمي تراشد نيست
توبا جنين ، از طفل اين خانه درالكل قورت مي رفت
با مرگ مهربان هستند وقتي بميرم
دنيا هنوز براي بي تو نبودن نيستم
تِرنزن به حال زنده ام دوباره درمرگ مي شود نشست
آ وووووووووووووووووو
خانه به حال هرچه نيست تا مي كند / « ... بامن باش»
ساحل نور /خرداد 85 / احسان مهديان
روي ماه همه شما رو مي بوسم، به اميد ديدار مجدد.
معادله . . .
با یک کار دیگه در خدمتیم
بانو! گل سري قشنگ تو از باد مي خري؟
ساعت حدود پنج تو از خواب مي پري
شايد بهار نيست، وليكن شكفته است
يك بوته ياس خشك به دامان روسري
خطي كشيده ميشود اين خط كسري است
خطي كه داد ميزند، بانو تو سرتري
اينجا همش منم كه فقط مسخره ميشم
با يك رديف تازه، اونم – تو تيپرتري!!!
يك آنتراكت ساده، براي تنفس است
با اين معادله كه . . . ، كجا ميروي پري؟
امشب شب تولدته ، خوب يادمه
بانو گل سري قشنگ . . . من از خواب مي پرم!
در ضمن ولادت حضرت زهرا (س) بر همگی شما مبارک باد

حتا رمق براي نمردن نمانده است
با سلام
و تشکر از محبت همه کسانی که به ما سری زدن و راهنمایی کردن
ما رو از راهنمایی خودتون محروم نکنید
با یک کار نه چندان جدید در خدمتیم
امشب بخند خندة تو ديدني ترين
يا نه . . . شبيه حادثه اي گفتني ترين
امشب بخند حادثه اي بارور شود
سنگيني سكوت تو از مرگ برترين
باور نمي كني كه تو، من، تو نمي شوم
يا من به پيش چشم تو اين بار بهترين
امشب بخند ثانيه هاي كبود و زرد
و . . . من شبيه عيسي و تو شام آخرين
اينجا غزل غزل كه تو چشمت به خواب داد
يك دسته گل چو عادت سابق به آب داد
امشب برقص آيينه اي دربدر شود
شايد كسي به هيبت شيطان پدر شود
قدري بخند طاقت شيون نمانده است
حتا رمق براي نمردن نمانده است
امشب تمام حادثه طاعون گرفته است
اين چشم تو كه رنگ شبيخون گرفته است
قدري برقص دور تسلسل بنا كني
حتا نشد شبي كه به قولت وفا كني
يك دست جام باده و يك دست، دست يار
رقصي چنين ميانه ميدان آخرين
« رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست »
رقصي شبيه خلقت آدم صد آفرين
به یاد ایام جوانی . . .
این کار دوران جوانی ماست
اگه کار ضعیفیه شما ما رو ببخشید. ![]()
ماه شمالي
وقتي كه طرح لبش را در قاب خالي كشيدم
مادر بزرگ عزيزم ميگفت عالي كشيدم
يك وقت مشكي زدم من يك بيت از اين غزل را
پيش خودم فكر كردم چشم خيالي كشيدم
وقتي كشيدم تنش را ديدم كه بي رنگ زشت است
بر روي پيراهن او گلهاي قــــــالي كشيدم
آنجا كه موهاي نرمش در طرح دستم رقم خورد
اينجا براي دلم باز آشفته حالي كشيدم
من خسته از بحث عشقم ديگر تواني ندارم
من پا و دستان او را با خيالي كشيدم
با اين تغزل خدايا آخر نمي دانم آيا
يك دختر خوب و زيبا، ماه شمالي كشيدم؟
این روزها عجیب دلم می خواهد خودم باشم