وقتی نامه ها دیوانه میشوند . . .
با سلام
اگر خدا بخواهد در کارگاه انجمن شعر ساری کتاب من (نامه هایی به فاطمه ) در تاریخ شنبه 1/12/88 مورد نقد و بررسی قرار میگیره. بعضی از دوستان نقدها و خوانشهایی رو براش نوشتن مثل دوست عزیزم صالح سجادی که خیلی از تشکر میکنم. از همه دوستان و علاقه مندان دعوت میکنم توی جلسه نقد این کتاب شرکت کنند مطمنا نظرات و انتقادات دوستان کمک زیادی در کارهای بعدی بهم میکنه.
دوستانی هم که این کتاب رو ندارند میتونن از شهر کتاب ساری تهیه کنند چند جلد هم دست خودمه که روز شنبه 3/11/88 میارم انجمن تقدیم میکنم به دوستانی که تهیه نکردن. منتظر نظرات و انتقادات شما هم در این وبلاگ و هم در جلسه نقد هستم.
متن زیر رو صالح سجادی عزیز برام فرستاده که خوانشی بر کتاب «نامه هایی به فاطمه » است.
وقتي نامه ها ديوانه مي شوند
نگاهي به "نامه هايي به فاطمه" سروده ي احسان خليلي
بسمه تعالي
سلامي چو بوي خوش آشنايي
دوست و برادر عزيزم جناب حاج احسان خليلي اكنون كه اين نامه را برايت مي نويسم چند ساعتي از خواندن كتابت گذشته است البته از خواندن دوباره ي آن.
من سالهاست براي كسي نامه ننوشته ام اصلا يادم نمي آيد تا حالا براي كسي نامه نوشته باشم كوچكتر كه بودم يك روز مش محرم همسايه ي مان ازمن خواست از زبان او براي پسرش كه درجبهه بود نامه بنويسم من كلاس پنجم ابتدايي بودم نمي دانم چه شد كه شيطنتم گل كرد ويك چرت وپرتها ودروغ هاي شاخداري نوشتم كه تا چند روز به آنها مي خنديدم و مي دانستم كه"سولدوز" پسر مش محرم درجبهه با خواندن آنها شاخ درآورده و قاطي كرده است است چند ماه بعد وقتي جنازه ي تكه تكه شده اش را به روستا آوردند با هر لا اله الا الله ي كه مي شنيدم يك بار سرم را مي كوبيدم به ديوار.
اين گل پرپر از كجا آمده ...
اين است كه وقتي اسم نامه مي آيد يك جوري مي شوم ازآن موقع تا كنون حتي از طرف كسي براي كسي ديگر هم نامه ننوشته ام وقتي نامه هاي تو به دستم رسيد . نمي دانستم چكار كنم 18 نامه در يك جا آن هم نه براي من براي دختر يا زني به نام فاطمه، نمي دانم اين نامه ها را به كدام آدرس وكدام اداره پست داده بودي كه از تبريز و از خانه ي من سر درآوردند. نامه ها داخل پاكت هم نبودند كه خواندن آنها فضولي باشد من هم آنها را خواندم و...
شايد ساده ترين راه براي برخورد خوانشي با يك متن، آنهم براي مني كه يك كلاسيك سرا هستم وچندان علاقه و سر رشته اي در شعر سپيد ندارم اين باشد كه آن را با نمونه هاي مشابه خود مقايسه كنيم و با تشخيص نقاط ضعف وقوت متن نسبت به نمونه هاي همجنس خود درموردش قضاوت كنيم مثلا در برخورد با اين متن مي توانيم شعر گفتار و فراگفتار سيد علي صالحي را به ياد بياوريم و بگوييم اين فاطمه همان "ريرا" است كه چادر عربي سرش كرده تا ما او را نشناسيم اما من حداقل در برخورد با اين متن نمي خواهم از اين روش استفاده كنم زيرا اولا نمونه هاي مشابه با اين متن از جهاتي ديگر با اين متن اختلاف فاحش دارند ومقايسه بين اينها درست نيست دوما اگر به سطح بندي زماني هم اعتقاد داشته باشيم درست اين است كه يك متن را با نمونه هاي مشابه و زنده و پوياي آن متن مقايسه كنيم نه با نمونه هايي كه زماني بوده اند واكنون بود ونبود شان چندان فرقي نمي كند.
سوم اينكه اعتقاد دارم درمواجهه با يك متن ابتدا بايد تنها باخود آن متن مواجهه مستقيم صورت بگيرد بدون توجه به ارجاعات فرامتني آن وسپس بعد از مشخص شدن مولفه هاي اثر مي توان موقعيت آن اثر را درميان همنوعان خود بررسي كرد بنا براين در اين نوشته كاري ندارم به اينكه كودك احسان خليلي به عموش رفته يا به دائيش دنبال اين هستم كه اين كودك چه كارها بلد است وچه كارهايي را بلد نيست برخي اتفاقات در اين كتاب افتاده اند كه به خودي خود وبه طور طبيعي براي شعر سپيد نقص محسوب مي شوند اما در اين كتاب بايد آنها را جور ديگري ديد.
يكي از اين اتفاقات مونولوگ گويي ست، سالها پيش دكتر براهني با مطرح كردن مباحثي از قبيل اهميت صدا ها و زبانها و شخصيت ها و محور قرار دادن آنها در معنا و ژرف ساخت شعر، شعر پلي فونيك يا چند صدايي در شعر را مطرح نمود كه اين نظريه ها در نهايت به تئوري شعر زبان در كتاب خطاب به پروانه ها ختم شد از آن زمان تا كنون مباحث فراواني در اين زمينه صورت گرفته كاري با اين ندارم كه شعر زبان موفق بوده يا نه و یا اين نظريات درست هستند يا نه، تنها مي توان گفت كه زمان شعر مونولوگ چه در غزل وچه در سپيد سرآمده است يعني امروز شاعر نمي تواند از منظري واحد به جهان بنگرد و مرتب زر بزند و در مورد دنياي خود حكم صادر كند شاعر امروز حتي از طرف عناصر موجود درشعر خودش هم وكيل نيست چه برسد به عناصر هستي شعر امروز که عرصه ي بلند تر شدن صداي شعر وكوتاه شدن صداي شاعر است. در نگاهي گذرا به اين كتاب متوجه مي شويم كه شاعر با صراحت تمام اين اصل را ناديده گرفته و مدام فقط حرف مي زند وفاطمه حتي حق گوش نكردن هم ندارد و من مخاطب خيلي حرصم مي گيرد وقتي با تمام وجود مي خواهم به اين ديكتاتوري شاعر اعتراض كنم اما مي بينم ساخت نامه اي اشعار اين حق را از من مي گيرد. احسان خليلي با زيركي اين مسئله را دريافته ونامه اي كردن ساخت كتاب، حق اين اعتراض را از من مي گيرد چراكه اينجا فاطمه اولا يك شخصيت خيالي تصور مي شود كه وجود خارجي ندارد(كه دراين زمينه حرف دارم) دوما شاعر با همان شخصيت خيالي حرف نمي زند بلكه دارد براي او نامه مي نويسد واصولا ساخت نامه مونولوگ وتك صدايي ست يعني اتفاقي كه در يك شعر سپيد معمولي قطعا نقص به حساب مي ايد در اين كتاب به يكي از مبنا هاي ساختاري تبديل شده كه اثر برآن پياده شده است البته در قسمتهاي از نامه ها شخصيت هايي وارد شعر مي شوند وحرف مي زنند كه در اجراي اين قسمتها مهارت خاصي مشاهده مي شود مانند(چي؟/ستاره كيه؟/راستشو بگو/-: من خونه ي آنچناني نمي خوام/ميام هرجا تو بري/...) يا (به من تبريك نمي گي ميخوام برم دانشگاه/ دانشگاه جاي خوبيه/ پسرا وخترا توي كلاس.../درهمن آقا سوانكن/خراب توشون نيست.)بهتر بگويم اين كتاب در ساخت كلي خود ياهمان كلان روايت خود مونولوگ ودر خرده روايتهايش از چند صدايي بهره مي برد وهمه ي اين گريز ها هم در نوع خود ماهرانه چيده شده اند.
احسان خليلي عزيز
شايد كار خدا بود كه اين نامه ها تصادفي از تبريز وخونه ي من سر درآوردند تا تو دستت رو بشه اما اين هم نمي تونه باشه چطور ممكنه قطعا تو مي دونستي اين نامه ها به من مي رسه چون اولش نوشتي تقديم به دوست شاعرم صالح سجادي!!!!! من هنوز چيزي سر درنياورده ام به هر حال شاعرها آدمهاي زرنگي هستند. برادر من، اگر ...... ما را نشناسند ما كه جنس خودمان را مي ....... برادر! شايد بشود با برخي داستان پردازي ها سر دیگران را شيره مالید اما سر همديگر را كه نمي توانيم، نكند اصلا اين فاطمه تبريزي ست و ما خبر نداريم. به هر حال من تهمت نمي زنم و فرض را بر اين مي گيرم كه اين فاطمه واقعا يك شخصيت خيالي ست و من اين را فقط به تو مي گويم اين زندگي خودت است از طرفي رفيقيم و تو را هم خوب مي شناسم كه متخصص برگزاري جلسات ادبي صحرايي در سه سوت هستي وبار ها وبارها ديده ايم كه با يك اشاره بساط جشنواره را به هم ريختي ودر سالن براي خودت جلسه شعر برگذار كردي آنهم در شرايطي كه صدا به صدا نمي رسید، تكليف ما روشن است صدايمان در بيايد يك طومار عليه ما جمع مي كني با ده هزار امضا كه ايهاالناس از امروز صالح سجادي شاعر نيست خوب ما هم مجبوريم كمي تعريف كنيم !
1 – دريك نگاه كلي به متن با انبوهي از تصاوير متنوع و اكثرا پارادوكسيكال همراهيم كه از طرفي آشفتگي ذهن نويسنده را نشان داده اميدها ياسها وكشمكش هاي دروني او را بيرون مي ريزند واز طرفي در كليت متن به شكل خرده تكنيكهايي عمل مي كنند كه هر يك قسمتي از متن را به حركت درمي آورند اين تصاوير در كوتاهترين شكل ممكن نوشته شده اند وبه شكلي سريع ونفس گير به خورد مخاطب داده مي شوندكه با فضاي كلي متن سازگاري كامل دارد انگار كسي وسط عمليات واتشبار همه جانبه ي دشمن سنگر نيم سوخته اي را پيدا كرده تا براي چند لحظه هم كه شده درآن پناه بگيرد وبراي عزيز ترين كس زندگي اش كه ممكن است خودش باشد يا هيچ كس نباشد نامه يا وصيت نامه مي نويسد واين تصاوير بريده بريده وبي نظم كه در نهايت تصادف و يا در اوج مهارت در كنار هم چيده شده و به اجرا والقا اين وضعيت كمك كرده اند.
(ثانيه ها پشت سرم مي گذارند/به تو نزديك مي شوند/ عقربه ها همزمان به تو مي رسند/ تبريك عيد باشد براي اخر سال/دل من به چي خوش باشه/توي كدام امام باره چشم به در دوختي فاطمه/ (نادالجيش كامل بالعرب واحد)/من همونيم كه هستم/توداري عوض ميشي/ فهيمه غرمي زند به لبش...)
2 – دراين كتاب به دليل اسرار وافراط در شباهت دادن متن ها وكل كار به نامه نگاري كتاب ظاهرا از لحاظ دروني دچار مشكل شده است اگر اين نامه واره ها را جداگانه وبه تنهايي وخارج از ساخت يك كتاب بررسي كنيم رگه هايي از ارتباط عمودي در كار مشهود است اگر هم نباشد چون اسلوب كلي كار برپايه ي جريان سيال ذهن قرار دارد ومواردي كه قبلا در مورد خصوصيات متفاوت كتاب بيان شد اين مسئله را توجيه مي كند اما اگر به ساختي فراتر از يك شعر معتقد باشيم وعلاوه بر ارتباط ميان سطرهاي يك شعر در يك كتاب وارتباط ميان شهر هاي يك كتاب هم بيانديشيم. اين كتاب در ابتدا دستش در مقابل ما خالي خواهد بود زيرا كمترين ارتباطي ميان اشعار با يكديگر وجود ندارد اما وقتي دوباره به ساخت نامه اي كتاب برمي گرديم مي بينيم كه احسان خليلي خواسته يا ناخواسته اينجا هم ساختي را كه در ذهن داشته اجرا كرده است واين نقص صرفا دراين كتاب تبديل به مشخصه ونقطه ي قدرت شده است انگار كه شخصي نامه هاي پراكنده ي خود را جمع آوري كرده وبعد به صورت كاملا تصادفي ودادائيستس آنها را روي هم قرار داده وبه دست چاپ سپرده است
3 – زبان اين كتاب از امتيازات ويژه ي آن است زبان كمك بسياري به ساخت اثر كرده هر جا متن در هر كجايش كم آورده زبان قدرتمند ومنعطف اثر مثل يك قهرمان فيلمهاي اكشن به دادش رسيده وان ضعف را رفع ورجوع كند شاعر به راحتي لحن هاي مختلف را دركنار هم مي گذارد
از ترانه هاي سنتي يا پاپ گرفته تا لحن يك بسيجي عاشق پيشه براي احسان خليلي مثل آب خوردن است وهمه ي اينها را بدون اينكه ضربه اي به زبان اصلي شعر وارد كند در كنار هم به همزيستي مسالمت آميز رسانده است(من آمده ام تورا ببينم بروم/به تو گل دادم چرا نگرفتي/تمام شعرهاي دنيا را برايت سروده ام بلكه بيايي اما نيامدي /ازاون بالا كفتر مي آيه /يك دانه دخترمي آيه/ كم كن اون بي صاحابو)...)
4 – شاعر در مديريت اصطلاحات عاميانه وتكيه كلامها مخصوصا تكيه كلامها واصطلاحات مخصوص جبهه در درون متن وكار كشيدن ازآنها موفق عمل كرده است وبه نوعي آنها را از حيطه جغرافيايي خود بيرون كشيده وكاركردي ديگربه انها بخشيده است تركيباتي همچون( گوشهاي مرا زده اند/يك ماه عقب نشيني كنيد/من موقعيت را حفظ مي كنم/اين چهارمين انتحار من است/تير به گيج گاهم مي كشد/يك نخل عقب ننشست/...)اين علاوه بر برجستگي فرميكي كه به كار مي دهد حاوي نكاتي رواني هم هست مثل كسي كه از جداكردن زندگي بعد از جنگ وزندگي دوران جنگ عاجز است و دائما در جايي ميان اين دو دنيا در هروله است شاعر كسي ست كه جنگ هنوز براي او تمام نشده ونمي خواهد هم كه تمام بشود همچنانكه در زمان جنگ هم نمي خواست زندگي آرام وعاشقانه ي قبل از جنگ را تمام شده ببيند واين فاطمه بزرگتريم مدرك ما براي اين فرضيه است فاطمه ي خيالي در حقيقت همان زندگي آرام وراحتي در كنار پدر مادر وزن وفرزند است كه جنگ با نهايت بي رحمي آنها را از شاعر گرفته وشاعر درنهايت سرسختي وديوانگي در مي خواهد انها را برگرداند حداقل درذهن وتخيل خود فاطمه در حقيقت تمام ان چيزيست كه جنگ از ما گرفت بهتر بگويم هر كدام از ما ايراني ها كه جنگ را تجربه كرديم در درون خود يك فاطمه يك ليلا يك جيران يك اسمر يك گلبن و... داريم كه خواسته يا نا خواسته در خلوت خود با او حرف مي زنيم يا براي او مي نويسيم يا با او حرف مي زنيم وگاهي هم اين اوست كه اين كار را مي كند
5 – در پايان هر نامه مخاطب احساس مي كند ديگر همه حرفها زده شده اند ومشت شاعر باز شده ودر نامه ي بعديچيز جديدي در چنته نخواهد داشت كه عرضه كند اما شاعر هميشه در شروع هر نامه با شگرد هاي مختلفي مخاطب را به اصطلاح سورپريز مي كند اين شگرد ها قسمتي از دنيار داستان وام گرفته شده اند قسمتي ريشه در شعر دارند وحتي از برخي شيوه هاي نامه نگاري هم به وضوح دراين شروع ها استفاده شده است(سلام عزيزم/ اميدوارم حالت خوب باشه /خيلي دلم برات تنگ شده/ سلام خوبي ...هيچ ملالي نيست.../سلامي چو بوي خوش آشنايي...)
6 – شايد اين حرفي كه مي خواهم بزنم مضحك به نظر بيايد اما صرف نظر از تفاوت محتوا وشيوه و زبان نگارش ساخت نامه ها از لحاظ فرميك بسيار به ساخت وشيوه اي كه شيخ اجل سعدي در گلستان استفاده كرده شبيه است اگر دقت كنيم در اكثر شعر ها چند سطر سپيد مي بينيم كه در لابه لاي آنها يكي دوبيت شعر كلاسيك گنجانده شده است واين من را ياد حكايت هاي گلستان انداخت كه حكايت در چند سطر نثر مسجع گفته مي شد ودر انتها يكي دو بيت شعر به حكايت ضميمه مي شد به هر حال اين نه ضعف كار به حساب مي ايد ونه قوت آن بعيد هم مي دانم در طراحي ساخت اشعار چنين چيزي تفكري لحاظ شده باشد
7 – نامه ها با يك پايان بندي عالي به پايان مي رسند كه هم دور از ذهن است وهم متهورانه در طول متن شاعر از دردها وناراستي هايي در جامعه سخن مي راند ودر انتهاي متن اعتراف مي كند كه خود جزوي از بدتربن شكل آن است وطوري با فاطمه حرف مي زند كه انگار كم كم شخصيت فاطمه را با زن خود تطبيق داده واز آن دوگانگي وتضاد قبلي كه اذيتش مي كرد رهايي يافته است (باور كن من رزمنده اي ذخيره بودم كه هرگز جنگ به من نرسيد/ مثل همين حالا كه آنها پشت خط هستند/ كه من نان آشنايي با آنهارا مي دهم بخوري/ ...) حالا ديگر جنگ به جاي فاطمه اي كه از شاعر گرفته به او نان مي دهد واين درديست كه از ابتدا شاعر را اذيت مي كرده اما نمي توانسته برزبان بياورد ودر آخرين نامه كه درحقيقت اعتراف نامه است فاطمه آن را از زير زبان شاعر بيرون مي كشد البته اين فاطمه ديگر آن فاطمه ي قبلي نيست بلكه زني ست كه با شاعر زندگي ميكند واز او نان مي خورد.
خوب احسان عزيز كم كم دارد دستگيرم مي شود كه اين نامه ها چرا وچگونه به من رسيده اند بله برادر نه آدرس اشتباهي دركار بوده ونه كار خدا، بگذريم، رفيق به درد همين روزها مي خورد ديگر نترس ديدي كه چنان اين قضيه ي فاطمه را برايت رفع ورجوع كردم كه عمرا کسی بفهمد قضيه از چه قرار بوده كافيست گوشه هايي ازاين نامه را برايش بخواني نه تنها قبول ميكند كه فاطمه اي دركار نيست بلكه به تو افتخار هم مي كند اگر باز هم راضي نشدند، تو مرد زندگي هستي! و متعهد به خانواده به هر حال يكي طلب من به اميد خدا سال بعد در دور بعدي جشنواره تماس ميگيرم براي تسويه حساب اما به عنوان يك برادر به تو نصيحت مي كنم دست از اين كارها برداري و بچسبي به زندگي حالا محض محكم كاري و رد گم كني اينجاي نامه كمي هم ازت بدگويي مي كنم كه نفهمد قضيه از چه قرار است!
1 – كتاب نامه هايي به فاطمه مجموعه ايست از قدرتها وضعف هاي يك شاعر كه اين هردو به صورت موازي ودر كنار هم در كل كار حركت مي كنند وبه نظر شخصي من همانقدر كه نقاط قوت كار در حكت اين متن نقش دارند نقاط ضعف اين كار هم به نوبه ي خود جزوي از اين كار هستند ودر جاي خود ضربات خود را وارد مي كنند ما در اولين سطرهاي اولين نامه يكي از اين ضعفهاي خطرناك را مي بينيم در حقيقت كتاب بايك اشتباه مهلك آغاز مي شود انهم شعار دادن در شعر است مهلك از اين لحاظ عرض مي كنم كه مي دانم مخاطب امروزي چقدر كم حوصله است واگر اولين سطرهاي يك متن اورا جذب خود نكند به احتمال قوي كتاب را گوشه اي پرت كرده از خواندن ان منصرف خواهد شد اين سطرها را مرور مي كنيم(سلام فاطمه ي عزيزم سلام/نمي دانم اين چندمين دست نوشته ي من است/ هر چند فرقي هم نمي كند كه چندمين باشد/ وقتي از تو وبراي تو مي نويسم چه فرق مي كند / فاطمه ي عزيزم دنياي امروزدنياي رنگ ولعاب است/ دنياي مترسك هاي الوان/ دنياي تبليغات عوام فريب/ اما تو.../دنيايي كه تبليغات درآن مصرف كننده توليد ميكند/دنياي مترسك هايي كه هنري بجز بزك كردن وخيابانگردي ندارند...) درسه سطر اول ما با جمله هايي بسيار سطحي و سانتي مانتال سوسولي مواجهيم كه بارها وبارها در گفتگوها يا در نامه هاي نوجوانان تازه كار درعشق و هيجان زده ردو بدل مي شود علاوه براين سوتي ها ايراد فني هم دراين سطرها هست وقتي مي بينيم شاعر از تركيب مترسك هاي الوان استفاده مي كند كه هنري جز بزك كردن وخيابانگردي ندارند وما مي دانيم كه فلسفه وجودي مترسك دفع كردن است مترسك را به بدتريم وترسناكترين شكل مي سازند تا كلاغها از آن بترسند وبه مزرعه نزديك نشوند اما اينجا مترسك الوان درخيابان براي جلب نظر قدم مي زند كه اشتباهي فاحش است شاعر مي توانست از لفظ عروسك براي اين تصوير استفاده كند جالب اينجاست كه بعد از اين چند سطر به ناگهان در چرخشي 180 درجه اي شعر بر متن حاكم مي شود (راستي فاطمه ...)
2 – دومين اشتباه فاحش كتاب در دومين نامه اتفاق مي افتد كه به نظرم سرنوشت متن را حداقل براي مخاطب حرفه اي به سختي تحت الشعاع قرار داده است (عجب خري هستم من كه فاطمه رو براي خودم خلق كردم)اين يعني سوزاندن برگ برنده ي متن به بدترين شكل ممكن شاعر با استفاده از تكنيك هاي داستاني (كه نشان داده بدان مسلط هم هست) با مجهول نگاه داشتن فاطمه تا پايان متن مخاطب را به دنبال خود بكشد در حقيقت خيالي بودن اين شخصيتر نبايد به اين زودي براي مخاطب آشكار مي شد از اين به بعد ديگر متن از بعد ساختار بين شعري وساختاري كه وحدتي ميان فصل هاي كتاب داشته باشد چيزي براي عرضه ندارد واين امتياز بزرگي ست كه شاعر به طرز ناشيانه اي در همان ابتدا از متن خود سلب مي كند در حقيقت اين يك نوع خود كشي ادبي ست ونشان مي دهد شاعر درك چنداني از ابر ساختار ندارد وتنها به شعري مه مي نويسد فكر مي كند به حيات كلي يك ابر متن كه از ارتباط متنها با همديگر به وجود مي ايد اشراف واعتقادي ندارد چقدر فضاهاي گسترده اي كه مي شد با مجهول نگاه داشتن اين فاطمه وبازي كردن با ابعاد شخصيتي ان در ذهن مخاطب بريا لذت هاي بزرگ از اين متن كوچك فراهم كرد كه متاسفانه همه ي اينها دراثر يك نااگاهي يا سهل انگاري به هدر رفته است
3 – درمتن بسامد بالايي از جابه جايي هاي نحوي وآشنايي زدايي ها وجود دارد جابجايي ظرف ومظروف جابجايي محرك با متحرك عمل با عكس العمل و...اين دريك نگاه كلي مي تواند امتياز متن باشدواكثرا هم وقتي جداگانه به انها نگاه مي كنيم زيبا از كار درآمده ند اما اين تكنيك از بس در كل متن به طرز مبالغه آميزي تكرار مي شود كه به يك رويه در متن تبديل مي شود وبه زودي زيبايي خود را درذهن مخاطب ازدست مي دهد ودر ادامه ديگر كار به جايي مي رسد كه حال مخاطب را به هم ميزند(روزنامه مرا مي خواند/SMS تورامي فرستد به سمت من/عكسم را مي دهم روزنامه دنبالت بگردد/ ماشه روي انگشتم مي رقصد/خواب از من مي پرد/ هوا در او مي رقصد/بزنم به آخر سيم/دماغ را گرفت جلوي چفيه اش/اشك پر از چشمش شد/دريا مي زند به دلم/تلفنها كه مرا زنگ مي خورد/سرم را خمپاره كشيد ضامن/...)
4 – صداي زنگ تلفن ، اين صدا يا بهتر بكويم اين مشخصه جزو معدود مشخصه هاييست كه در تمام كارها جريان دارد اماجز تكرار كاركردي ديگر در متن ندارند درحقيقت شاعر باز هم نتوانسته از اين مشخصه كاركردي فراتر از تكرار در كل متن بيرون بكشد تلفن تنها زنگ مي زند زنگ مي زند واز بس زنگ مي زند مي زند وكسي گوشي را برنمي دارد حداقل اين تلفن بايد از فرط غصه كه كسي به او محل نمي گذارد منفجر مي شد يا حداقل مي سوخت اما متن تمام مي شود وهنوز تلفن زنگ مي زند زنگ مي زند و زنگ مي زند
5 – به طور كلي شاعر در اين متن فرصتهايي طلايي را نا خودآگاه براي شعر ايجاد مي كند اما متاسفانه آگاهانه آنها را به هدر مي دهد واگر كمي تيزهوشي فني وفرصت طلبي بكار ميرفت اين متن مي توانست ظرفيتهايي به مراتب بيشتر ازآنچه اكنون دارد با خود داشته باشد هر چند همانطوريكه قبلا عرض كردم نقاط قوت غير قابل انكاري هم در جاي جاي اين متن وجود دارد كه نمي توان به سادگي از كنار آن رد شد.
خب احسان عزيزم اميد وارم با اين نامه ي طولاني سرت را به درد نياورده باشم اگر هم آورده باشم حق دارم چون نامه هايي كه من از تو دريافت كردم چند برابراين نامه بودند ودهانم كف كرد وقت خواندن، من هم زياد نوشتم كه دهانت كف كند وقت خواندن. اين نامه را كه مي نوشتم ياد غزلي از مهدي چناري افتادم سالها پيش برايم خواند ورفت وديگر نديدمش نوشته بود:
من هشت سال فاجعه جنگيدم وگذشت
داغ برادري به دلم ديدم و گذشت
من هشت سال فاجعه دور از صداي عشق
همراه مرگ وحادثه رقصيدم وگذشت
سهم من است دست پراز هيچ اقتناع
زيرا به وقت خويش نباريدم و گذشت
ديدم كه پشت سخت مرا تيغ مي كشند
با خشم برنگشتم وخنديدم وگذشت
دعوا چرا به نام من و جنگ مي كنيد
من حق خويش بر همه بخشيدم وگذشت ...
به همه ي دوستان وبرادران شمالي من سلام گرم مرا برسان مخصوصا احسان مهديان عزيز
با احترام : يك صالح سجادي
اي نامه كه مي روي به سويش / از جانب من ببوس رويش.
نوزدهم دي ماه 88 تبريز.
این روزها عجیب دلم می خواهد خودم باشم